January 20, 2010
آواتار
بلیت فیلم «آواتار» خریدن، تنها به معنای کنجکاوی دیدن یک فیلم تازه نیست. معنایش شرکت در یک پروژه ی میلیاردی ست که از یک طرف با تبلیغات همه جانبه برای فروش دو میلیاردی و بلکه بیشتر از دو ماه پیش آغاز شده، و از طرف دیگر شروع دور تازه ای ست برای گند زدن به آنچه زمانی سینما بود. خریدن این بلیت یعنی با پول و تبلیغ و درآمیختن سینما با بازی کامپیوتری و تصاویر غیر واقعی و رنگ های غیرواقعی می شود میلیاردها دلار پول کاسب شد و چند اسکار و گلدن کلاب هم برد. بعدش هم تازه به اینجا ختم نمی شود. هنوز برنامه ها دارند. نمونه اش اینکه نسل جدیدی از تلویزیون با عینک های مخصوص دیدن آواتار به بازار می آید. آواتار یک، آواتار دو، و بازگشت آواتار... دیدن این فیلم و شنیدن موسیقی گوشخراش و مزخرفش که صدای پول می دهد یعنی هنر آن است که پول و تبلیغ بیشتری صرف اش شود. یعنی پیروزی بازار و ویترین چینی برای فروش کالای هنری. یعنی می شوی یک عدد در میان میلیون ها عدد دیگر. یعنی بیا توی سالن تاریک و بعدش که بیرون می روی نفهمی چی دیدی و اگر شعورش را داشته باشی صدایی در گوشت بگوید: در تو هم مالیدیم.
یک اصل قدیمی به من می گوید، از هر چیزی که تبلیغ و ویترین زیاد پشت اش خوابیده فاصله بگیر. مصرف کننده ی بی اختیار نباش. ویترین مال فروشنده است نه تولیدکننده. تولید کننده ای که ویترین برای خودش می چیند دیگر فروشنده است نه تولید کننده. برای همین در این غوغای مبتذل باید همیشه یکی پیدا شود که به گردانندگان و پیروان فرهنگ آواتاری بگویند: نه داداش، در من نمی توانی بمالی!
December 28, 2009
یادگاری خون و آتش
وقتی تصاویر حوادث روز عاشورا را می بینم، اول مثل هر ایرانی دیگر که از استبداد به ستوه آمده هیجان زده می شوم. همه ی ما الان هیجانزده و جوگیر هستیم. این طبیعی است. تاریخ در پیش چشمان مان دارد ورق می خورد، و ما هنوز از آن فاصله نگرفته ایم. با این حال چیزهایی در این تصاویر اذیتم می کند. یکی اینکه این تصاویر شباهت عجیبی با تصاویر ناآرامی های پیش از انقلاب 57 دارد. اگر تفاوت کیفیت فیلم ها و نوع پوشش آدم ها را کنار بگذاریم، عیناً همان اتفاق ها دارد می افتد. آن آدم های فیلم های قدیمی آشوبگر و اخلال گر خوانده می شدند و بعد از انقلاب قهرمان و غیور خوانده شدند. آیا این آدم های جدید که دقیقاً با همان صفات از سوی حکومت فعلی مذموم می شوند هم قرار است بعداً قهرمان بشوند؟ یادمان هست که از آن حوادث چه نصیب مان شد. آیا با یادآوری سی و یک سال گذشته باید اکنون از دیدن موتورسیکلت های سوخته و آتش و دود کیف کنیم و منتظر باشیم آینده ی بهتری از خشونت افسارگسیخته و هرج و مرج بیرون بیاید؟
در تصاویر دیروز صحنه ای را دیدم از محاصره شدن تعدادی موتورسوار یگان ویژه. مردمی که آنجا بودند وقتی به ضعف و منفعل شدن مأمورهایی که اغلب سرباز هم هستند پی بردند با سنگ و هرچه در دست شان بود به آنها حمله کردند. در آن شلوغی دو سه بار صدای تک آدم هایی را شنیدم که داد می زدند اسلحه ندارند، نزنید، یا ولشون کنید... اما اکثریت خشمگین تلفات و غنیمت پیروزی می خواست. من نمی خواهم و نمی توانم کسی را از آن مردم محکوم کنم چون آنجا نبودم و نمی دانم چه بر سرشان رفته. اما می توانم این را سئوال کنم که آیا این انرژی و نیرو را باید صرف غنیمت گیری چند موتور و آتش زدن آنها کرد؟
می خواهم بگویم از این خشونت طلبی و لذت بردن از خون و آتش که البته در نظر اول جذاب است اصلا بوی خوشی بلند نمی شود. یکجور لذت جویی در حرکات بعضی آدم ها در این تصاویر هست که من نمی توانم بفهمم. به خصوص آنها که وقتی یک پیکر خونین گیر می آورند همه موبایل به دست جمع می شوند یا دست شان را توی خون می زنند و ژست می گیرند. انگار منتظر این صحنه ها هستند. هنوز هم عاشق این هستیم که شهید بدهیم و باهاش عکس یادگاری بگیریم. شکی نیست که مسبب اصلی اش هم حکومتی ست که شده خیابان یکطرفه و دارد می رود تا به بن بست برسد و پایانش را در آتش و خون رقم بزند.
November 6, 2009
آن شراب...
خواب دیدم در آن کوچه هستم و کنار شمشادهایی قدم برمیدارم که تا سینهی دیوارها قدکشیدهاند. پیش رویم کاجها دور فراخنای ته کوچه تنگاتنگ حلقه زده بودند و تکچراغ بیرمقی لابلای درختها ویز ویزکنان روشن و خاموش میشد. من زیر آن نور منفصل سایهام را میدیدم که جلوتر از من میرفت و کش میآمد. هیچکس آن اطراف نبود، با اینحال همچنانکه خوابدیدهها موقعیت خود را بی چون و چرا میپذیرند میدانستم در همان کوچه هستم و این فقط یک بازی مثل قایمباشک است و هنوز کسی مانده که باید بگیرمش. روی پنجهی پا راه میرفتم و چیزی نفسزنان از پس شمشادها با من میآمد. ایستادم و گوش خواباندم و دانستم که این باید صدای نفسهای خودم روی دیوار باشد. بهتر بود از آنطرف و چسبیده به دیوار خانههای جنوبی میرفتم. کمی جلوتر تورفتگی پلکان یک خانهی دوطبقه بود. ناگهان این فکر ناخوشایند از سرم گذشت که کسی در تاریکی آن پلکان انتظارم را میکشد و نمیبایست با او روبرو شوم. مردد ایستاده بودم و میترسیدم اگر برگردم، او بیرون بپرد و غافلگیرم کند. تمام نیرویم را جمع کردم و خواستم شتابان از مقابل آن پنهانگاه تاریک بجهم و رد شوم، اما با تلاش نومیدانهای آهسته پیش رفتم و همانوقت دانستم که موفق نمیشوم. انگار حقیقتی شرمآور داشت برملا میشد. شبح توی تاریکی بیرون پرید و دستهاش را باز کرد و من به او برخوردم و هردو روی زمین افتادیم. ناخنهاش گردنم را خراش داد. گفت:«گرفتمت...»
گفتم:«من باید میگرفتمت. تو قایم شده بودی.»
«نه، تو قایم شده بودی. حالا باختی، قبول کن که باختی!»
فکر کردم خدایا، یعنی قضیه اینطوری است؟ و میکوشیدم حقیقت این جریان وارونه شده را جایی ضبط کنم تا بعدا بهش فکر کنم. او مرا یافته بود و من از این بابت خوشحال نبودم. نمیخواستم این دیدار توی شبانگاه یک کوچهی متروک باشد. آمادگیاش را نداشتم. فکر کردم بالاخره که چی؟ باید روشن شود.
گفت:«خوب، تعریف کن...» و پلکان را نشان داد:«...همینجا بشینیم؟»
تنگ هم نشستیم. آسمان اطراف نوک کاجها شلوغ و پرستاره بود. با انگشت نقطههای درخشانی را نشان داد که مثل زنجیربافتهای به دل آسمان پرتاب میشدند.
گفت:«ستارهها را تماشا کن.»
گفتم:«گلولههای ضدهواییه.»
گفت:«ولش کن، تعریف کن...»
گفتم:«تعریف؟
«آره، من تا یکجاییش را میدانم... تو مگر دوستم نداشتی؟»
گفتم:«عجیبه، خواب دیدم توی یک کشور دیگر زندگی میکردم، توی یک آپارتمان چهارطبقه که روبروش یک ردیف آپارتمان چهارطبقهی دیگر بود، با خیابانهای موازی. من آنجا کنار پنجره ساعتها میایستادم و سیگار میکشیدم و فکر میکردم دیگر نمیبینمت، میفهمی؟»
...
October 27, 2009
وقتی جیمز باند عاشق می شود
اشاره ام به فیلم «کازینو رویال» است. فیلم چندان جدیدی نیست. اما مرا میخکوب و مبهوت کرد. قصد ندارم تاریخچه ی این سری فیلم ها را پیش بکشم و مقدمه سر هم کنم. کار من نیست. اما کم از این فیلم ها ندیدم. از قدیمی ها با حضور «راجر مور» و «شون کانری» گرفته- همه را ندیدم البته- تا «تیموتی دالتون» که بدترین جیمز باند بود، و به خصوص از زمانی که «پیرس برازنان» 007 شد. جیمز باند محبوب من همین آخری بود و همه ی فیلم هاش را به جز یکی در سینما دیدم. مشکل بشود گفت چرا، اما به نظر من «پیرس برازنان» برای این نقش ساخته شده بود. خوشپوشی و خودنمایی کنایه آمیز، و جذابیت مردانه توأمان... برای همین از وقتی که دیدم دوره ی تازه ای از این فیلم ها دارد آغاز می شود، و بازیگر تازه وارد را دیدم، بهم برخورد. یک حالتی داشت این «دانیل کرگ» که انگار او را به زور در این قالب جا زده اند. برایم بیشتر به کاریکاتوری از «استیو مک کوئین» موطلایی می مانست. این شد که جیمز باند را رأسا تحریم کردم و با وجود تبلیغ فراوان «کازینو رویال» را در سینما ندیدم...
حالا می بینم که سرم کلاه رفته. یک اتفاقی در این فیلم افتاده که بی سابقه است. انگار تهیه کنندگان این سری فیلم ها و فیلمنامه نویس این فیلم و کارگردانش می دانستند با هجوم حجم عظیم فیلم های اکشن، جیمز باند در خطر فراموشی و کم مخاطبی قرار گرفته، و برای همین دست به کار شدند، ان هم اساسی. ساختار همیشگی و آشنای فیلم های 007 در کازینو رویال یک تکان اساسی خورده. کسی که چند تا از این فیلم ها دیده باشد، پشت سر هم مبهوت این خانه تکانی می شود. دیگر از آن عملیات محیر العقل و غیر منطقی و ماشین آلات تخیلی در جیب و ساعت و عینک جیمز باند خبری نیست. صحنه های اکشن به شکل عجیبی واقعی و پذیرفتنی می نماید، و از همه مهمتر این داستان است که مخاطب را پیش می برد و در موقعیت قرار می دهد.
یکی از جالبترین صحنه های فیلم جایی ست که جلو روی آقای باند، باندگرل یا همان خانم نقش مقابل او را می دزدند و سوار یک «جگوار» می کنند و گازش را می گیرند، آنهم که در حالیکه مأمور سرویس مخفی در چند قدمی «آستون مارتین» افسانه ای خود قرار دارد. معلوم است که او هم توی اسباب بازی کورسی اش می پرد و به تعقیب آنها می پردازد. خوب پس قرار است به شیوه ی همیشگی یک تعقیب و گریز چند دقیقه ای را شاهد باشیم که در آن امکانات عجیب و قریب اتومبیل 007 دیده می شود. اما در همین جا با دهان باز دیدم که جیمز باند با آستون مارتین اش سر همان پیچ اول از جاده خارج شد و هفت، هشت معلق زد. عجب ضربه ی به هوش آورنده ای بود این صحنه از کارگردان: شما با یک فیلم متفاوت سر و کار دارید، آقای مخاطب!
البته تفاوت اساسی این فیلم با اسلاف خود به این چیزها ختم نمی شود. در این فیلم برای اولین بار دو بازیگر زن نقش مقابل جیمز باند در یک بازیگر ادغام شدند. روند همیشگی این بود که مأمور 007 در طول داستان به دو زن زیبا برمی خورد که یکی از آنها خودی ست و دیگری خائن. این فیلم این ساختار را بهم زد و هر چه بود در دختر ظریف و زیبایی خلاصه می شد که «اوا گرین» نقش اش را بازی می کرد. اتفاق اصلی در لحظات بین این دو مستتر بود. جیمز باند برای اولین بار جدی جدی عاشق یک نفر شد،. باور می کنید؟ من باور کردم، چون قوت اصلی داستان در رابطه ی این دو با هم بود. رابطه ای پر از پس زدن و غرور و کشش و خواهش، لحظات قشنگی را در این فیلم به وجود آورده بود. چنان باور کردم که اگر در آخر فیلم «دانیل کرگ» مثل پسربچه ها گریه می کرد، تعجب نمی کردم. ولی آخر او جیمز باند است، مأمور 007 که گریه نمی کند.
October 19, 2009
شوخی جدی
مادر و دخترش به دو پسر جوان آشنا برمی خورند.
جوان ساده به مادر می گوید: شما بایستی از داشتن چنین دختر زیبایی به خود ببالید.
جوان رند به دختر می گوید: شما بایستی از داشتن چنین مادر زیبایی به خود ببالید!
October 2, 2009
مرگ و زندگی
در نیم شبی ظلمانی
مرگ را دیدم
کف دست بر پیشانی می کوبید
و سر فروافکنده
در ماتم قربانی خود می گریست
در نیم روزی آفتابی
زندگی را دیدم
با پلک های فروافتاده، از رخوت خواب قیلوله
خمیازه می کشید
و در مردی نظاره می کرد
که سرگردان کوره راه های سرنوشت
به جستجوی مرگ بود
اما هرگز گمان نبردم
که مرگ را با زندگی الفتی ست
...
باور کردنش خیلی سخت است که مرگ اینقدر نا به جا و غدار باشد. من فقط یک بار دیده بودم این بچه ها را. امیر زمانی فر و رزا آژیری را می گویم. اسم شان را هم نمی دانستم، ولی می توانستم یک عمر با این دو رفیق باشم. ناراحت بودند که در پراگ ایرانی کم هست و خوشحال و ذوق زده بودند از شلوغی برلین. حالا مرده اند، با کلی کتاب که به همراه داشتند...
شعر از کیوان ارجمند
September 18, 2009
فوتبال سیاه و سفید در قرن بیست و یکم
بالای این حکومت را دیدیم، پایینش را ندیده بودیم؛ حکومتی را که سگ های هارش را به جان مردم می اندازد و به پیر و جوان رحم نمی کند. مردم را از بالای پشت بام به گلوله می بندد. با دانشجو و جوانان نخبه اش بدتر از اجنبی برخورد می کند. دختر و پسرهای بی دفاع را در قفس حیوانات جنسی اش رها می کند. همه را دیدیم.
اما حکومتی را ندیده بودیم که از پخش مسابقه ی فوتبال داخلی اش هم بترسد. این را هم امروز دیدیم. استودیو و مجری خیکی اش رنگی است، اما تصویر استادیومش سیاه و سفید است. عدل همین امروز مشکل پخش فوتبال رنگی پیدا کردند. دستگاه به آن عریض و طویلی و با امکانات و پول نفت دولتی یعنی نمی تواند مشکل فنی یک تصویربرداری فوتبال را رفع کند؟ چرا همان تصویر سیاه و سفید را پخش نکردید؟ آنوقت باید صدای ورزشگاه را هم می بستید، نه؟ تصویر بدون رنگ و بدون صدا دیگر خیلی ضایع می شد، نه؟ پس ضربه جای مناسبی خورده است. این حکومت دیگر از حیثیت و آبرو تهی و پوک شده و تنها یک پوستین دروغ بر تن دارد به نام صدا و سیما. درون این پوستین هم یک عده نانخور دارد که الحق از نان کثیفی سدجوع می کنند. گدایی و دزدی و مخدر فروشی هم شرف دارد به همچو شغلی. کسی که از اموال عمومی حقوق می گیرد و به عموم دروغ تحویل می دهد، شایسته ی هیچ احترامی نیست. در دنیا شغل های آبرومند هم پیدا می شود. برای همین هر چند دیده اند و دیده اید، اما باز هم بی مناسبت نیست این کلیپ را به همه ی این مزدوران دروغ تقدیم کنم...
http://www.youtube.com/watch?v=HOolxAxciH8
August 11, 2009
اتاقی به اندازه ی من
نه
هیچ کدام اندازه ی من نیست
برای مذهب
بیش از حد فربه شده ام
یقه ی سیاست
راه نفسم را می بندد
و ادبیات
به تنم زار می زند
نه
از تمام دنیا
یک صبح سرد
یک چای داغ
و یک صبح به خیر تو
برایم کافی ست...
August 2, 2009
براندازی
ما باید با چه زبانی به شما بگوییم که به دنبال کنار زدنتان از قدرت نامحدود هستیم؟ راه قانونی اش را که جز آب باریکه ای بسته اید. آن آب باریکه را هم که تاب نیاوردید وتوی چشم مان نگاه کردید و به گند کشیدید. پس باید با شما چه کرد؟
حالا دکوری از دادگاه ترتیب داده اید که بگویید ما به دنبال براندازی مخملی بوده ایم؟ کشف جدیدی کرده اید؟ یعنی برای آنچه نهایت، و غایت هدف ماست، بیش از یک ماه حبس و شکنجه و بازجویی و ساختن چهره هایی مغموم و گناهکار لازم بود؟ آخر چطور فریاد بزنیم که بله، ای اهالی جهان، الا ای ایهالناس، ما به دنبال براندازی کم هزینه، نرم و مخملی اینها هستیم. اینها جانمان را به لب مان رسانده اند. چه آن زمان که زیر دست شان هستیم، چه این زمان که هزاران کیلومتر و ده ها فلات و رشته کوه بین مان فاصله هست. برای رهایی از زجر ولایت اینها هزاران کیلومتر که سهل است، هزاران اقیانوس هم کافی نیست. مثل یک داغ انگ و یک لکه ی عفن و ننگ با آدم هست و ذهن را آلوده و ریش می کند. برای براندازی نرم اینها از هر کجا که بشود، از بی بی سی و اروپا و آمریکا که سهل است، حتا از کرات دیگر هم باید کمک مالی معنوی گرفت. ما می خواهیم که شما با زبان خوش و مثل آدم از قدرت کنار بروید. جوری که فردای روز آن کارها که شما با جوان های آن خاک کردید، با شما و جوان های بیت تان نکنند. پس براندازی نرم نه تنها اتهامی برای مخالفان شما نیست، بلکه زیبنده ی آنهایی ست که در این راه بی هیچ سلاح و چماق و تخماق تلاش می کنند. بترسید از روزی که راهی برای براندازی نرم و مخملی نماند و برای خلاصی از استبداد چغر شما مسیر براندازی به راه های غیر نرم و زمخت منتهی شود.
July 20, 2009
غذا
آدمها دو گروهاند. گروه اول وقتی گرسنه میشوند، یا یکچیزی سر هم میکنند و قال قضیه را میکنند، یا آنکه غذا آماده جلوشان قرار میگیرد که در هر صورت خوشمزه خوشمزه میخورند و شکر میکنند. گروه دوم یا خودشان غذا را درست میکنند، یا آنکه باید بدانند غذای پیش رو از چه و چگونه درست شده است...
July 9, 2009
برای مراسم ختم مایکل جکسون و اشک های سوپر استار آینده
رویای آمریکایی هیچ و پوچ است. اول از همه اینکه به ندرت نصیب کسی میشود. دوم آنکه وقتیکه نصیب کسی می شود از آن نصیبی نمیبرد. دیگر لذتی ندارد. لذتش مال زمانیست که آنرا توی تصویر 9-16 السیدی یا حالا دیگر الایدی زیر دست فلان آرتیست میبینی و خودت را جای او تصور میکنی. رویای آمریکایی فقط برای فروش است، فروش و فروش. برای فروشندگان و برای کنترلکنندگان بازار فروش. مصرفکنندهها در هرحال بازندهاند. رویای آمریکایی ابرآشغال زمانهاست؛ یک آشغال همهگیر...
June 27, 2009
گل سوری
کبوتر های سبز جنگلی
در دوردست از من
سرود سبز می خوانند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خداحافظ گل سوری
خداحافظ گل سوری
...
http://www.youtube.com/watch?v=Q8XVENx3qso
June 24, 2009
June 19, 2009
نفیر ترس
تهدید نشانه ی ترس است. کسی دست به تهدید و ارعاب می زند که از عمل گرایی می ترسد و می خواهد بحران را با گنده گویی و قلدرنمایی رفع و رجوع کند. این دم دستی ترین هزینه ایست که حاکم ترسو می پردازد، به امید آن که طرف معترض از صدای زورمندی که نه از او، بلکه از بلندگو برمی آید مرعوب شود و جا بزند. این مرا به یاد موجوداتی می اندازد که در مواجه با حریفان بزرگ تر و قوی تر، خود را بزرگتر و قلدرتر می نمایند؛ پرها را باز می کنند و باد در بناگوش می اندازند و با نفیر و فش فش نمایش قدرت می دهند. قدرت، سیاه کاری مرکب ماهی ها نیست، حرکت آرام و در سکوت نهنگ هاست.
