March 31, 2008
March 18, 2008
March 8, 2008
بهاری
روزیکه بازمیگردم
کوچهای هست هنوز
پرسهای
که بهانهاش تو باشی
درختهای بسم شکوفه میدهند آنروز
و کودکی
نان به دست میگذرد
روزیکه بازمیگردم
خانهای هست هنوز
پنجرهای
که تداعی نگاهت باشد
پرستوها نامت را صدا میزنند آنروز
و سنگریزهای
مرا وسوسه میکند…
March 1, 2008
کتابهای نیمهراه
به دعوت رضیه انصاری عزیز چند داستان و رمان را فهرستوار مینویسم که نیمهکاره رهاشان کردم یا آنها مرا رها کردند. سعی میکنم خیلی کوتاه و صادقانه علت تا به آخر نخواندن هر کتاب را جلوش بنویسم. صد البته که لیست سیاه اصلی گرانسنگتر از این حرفهاست ولی خیلی از این کتابها یا از خاطرم رفته یا آنقدر پرت هستند که حیف است در میان این نامها قرار بگیرند!
صد سال تنهایی
(تا بهحال هرکس این را از من شنیده شگفتزده نگاهی عاقل اندر سفیه نثار من کرده و یا سعی کرده است مرا متعاقد کند که این کتاب یک شاهکار است و چه و چه... بعضیها هم به من گفتند که ترجمهی خوبی از این رمان را انتخاب نکردهام و علتش این بوده و ترجمهی فلانی بهتر است. به هر حال من هفت هشت سال پیش سعی کردم این رمان مارکز را بخوانم و خیلی زود از آن دلزده شدم. فکر هم نمیکنم که به ترجمهاش مربوط باشد. اصلا شرح ماوقع قوم و قبیلهی آن سرهنگ کذایی و آن دهکده و آدمهایی که دایم تخم و ترکه پس میانداختند و هی زیاد میشدند و اسمهاشان به نظرم هیچ جذابیتی نداشت. شاید دو سوم باقیماندهی داستان به کلی چیز دیگری باشد و یحتمل همینطور هم هست، اما من روایت فشرده و استادانهی «گزارش یک مرگ» و «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» را خیلی بیشتر میپسندم و شهرت این رمان مارکز راستش برایم مفهوم نیست.)
کلیدر
(این یکی را خودم میدانم که بیانصافی است. بهخصوص بیانصافی به نثر زیبا و شاعرانهی آن که گاهی شعری حماسی از طبیعت و کویر میشود. متاسفانه از اواسط جلد دوم بود که این رمان را رها کردم و تعبیر آن زمان من این بود که این رمان یکجور «دن آرام» وطنی است، ولی حالا از آنجا که خودم از این برچسبزنیها خیلی شکارم به این نتیجه رسیدهام که علتش بیشتر این بود که جوانتر بودم و کمحوصلهتر.
تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار
(قسمت اول این کتاب که شامل داستانی نه چندان مستقل از خانوادهی گلاس است مثل همهی کارهای سلینجر خواندنیست، اما وقتی نوبت به پیشگفتار یا در واقع پسگفتار کذایی این کتاب میرسد واقعا طاقتفرسا میشود. من موقع خواندن این وصلهی ناجور با تمام وجود احساس میکردم که نویسندهای به نام سالینجر نشسته و با جزئیاتبافی و هر جور پشتکوارویی تلاش کرده است که یک شخصیت خیالی به نام سیمور را مثلا از زبان برادرش به خواننده غالب کند. نتیجهاش هم جز فرسایش اعصاب و قلابیبودن این شخصیت مصنوعی چیزی نیست. شاید فقط خوراک خوبی باشد برای سالینجرشناسهای وطنی تا از آن برای سمینارهای ادبی ساندویچ مغز درست کنند و بهخورد نسل سرخوردگان پس از جنگ بدهند. جالب آنکه این جماعت متوهم خود سالینجر را که توی داستانهاش چه قدر به ریش این آدمها خندیده نمیبینند.
زمین سوخته
(خواندن این گزارش روزهای اول جنگ هم حوصله میخواهد. شاید خدابیامرز احمد محمود خودش هم این کتاب را داستان نمیداند و فقط خواسته یک مستندی از روزهای اول جنگ و حواشی آن در اهواز بنویسد.)
هرگز رهایم نکن
(من پیشتر رمان «بازماندهی روز» را از کازوئو ایشیگورو خوانده بودم و از اینرو این رمان را با شوق باز کردم، اما دریغا که از آن معماری و آن ظرافت کنایهآمیز آن رمان در این یکی اصلا خبری نیست. هیچ جذابیتی ندارد و به نظر میرسد که یک نفر که همان راوی زن است دارد جریانی بهدرازای یک عمر را توی گوش آدم وز وز میکند.)
جننامه
(میدانم که گلشیری روی این رمانش اصرار داشت و تنها اثر بلند او به شمار می رود، اما اشکال کار اینجاست که خواندنش دشوار است، بهدلیل فشردگی نثرش. به نظرم گلشیری همانطور که داستان کوتاه مینوشت و با همان پیچیدگی این رمان را نوشته، با اینحال نمیتوان از این رمان به این دلیل اشکال گرفت. من خواندن جننامه را بار دیگر و اینبار با حوصله و تمرکز بیشتر شروع میکنم.)
February 16, 2008
کسی که مثل هیچکس نیست
دیشب در شبکهی جهانی جام جم اتفاقی افتاد که در نوع خودش شگفتانگیز است. یک از مجریان مشهور صدا و سیما که برنامهی ثابتی در مدح خانهی پدری دارد و خندههای نهچندان شیرین و مکررش زبانزد است، در امری کمسابقه و شاید بیسابقه شروع به خواندن تکهشعری کرد که به نظرم سخت آشنا آمد و پس از چند لحظه دریافتم که از فروغ فرخزاد است. تا اینجای کار بد که نبود هیچ، بسی هم جای شادمانی داشت که سنت حسنهی یاد کردن از شاعران درگذشته در صدا و سیما باب شود و با خواندن شعری در سالروز مرگ یک شاعرهی مغضوب ولی بهقول این مجری، پراحساس، روان او را شاد و روان خودمان را پاک گردانیم.
اما چیزی نگذشت که از این اشتباه بیرون آمدم، چرا که مجری مربوطه یا دیگران پنهان در پشت و پسله با تکهپاره کردن و گزینش بیترتیب هفت، هشت سطر چنان بلایی بر سر این شعر ساده و روان بهتقریب صدسطری آورده بودند که آن سرش نا پیدا. گند مکرر زده بودند به قند شیرین و کودکانهی این شعر. تلاش بیهوده و عجیبی کرده بودند تا از این شعر تکههایی پیدا کنند که در آن عبارتهایی مذهبی هست و ربطش بدهند که بله... کسی میآید. غافل از اینکه آن کسی که در این شعر قرار است بیاید آن کسی نیست که از قبلش دکان باز کردهاند. شگفت آنکه حتا با این فرض نمیبایست واژههای بیآزار را چنین قصابی کنند. تکهای از این شعر هست که فروغ میگوید:
«کسی میآید
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت...» در اینجا مجری محترم با مانوری شتابان و دستپاچه به سراغ تکهی گزینششدهی دیگری رفت و بقیهاش را نخواند که:«... و دستبند زد و به زندان انداخت.»
شما را به خدا فکرش را بکنید. این کار چه معنایی میتواند داشته باشد جز آنکه جماعتی به خود شک دارد و هر کجا سخن از بگیر و ببند است نقش خود را در آن میبیند.
مانند ستوران به وقت آبخوردن
چون نقش خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم
با اینحال تجربهی دیدن این برنامه آنقدرها هم بد نبود. رفتم به سراغ غرابت فروغ و این شعر را پس از مدتها خواندم. فکر کردم با اینکه این شعر در واقع تجربهای شکستخورده در مضمون و آرزوهاییست که تحقق پیدا نکردند و پس از این هم نخواهند کرد، با اینحال چقدر ساده و خوب است و آدم چقدر از همهی چیزهای خوب خوشش میآید. فکر کردم چقدر خوب است این شعر را به نوعی دیگر تا بینهایت دم بگیریم و ادامه بدهیم. خودم تا آنجا که توانستم و حوصلهی اینجا اجازه میدهد نوشتم. هرکس هم دوست دارد برای خودش بنویسد یا برای من بنویسد...
من خواب دیدهام که کسی میآید
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت و رد صلاحیت کرد
کسی که
در قامت کوتاه نمایشهای دولتی
و در ذهن متنهای دولتی
و تلویزیونهای دولتی
و طوطیان شکرشکنش نمیگنجد
کسی که از باران نمیترسد
از پچپچ دو دلداده،
از سبزه
از نامهای باستانی
از اجتماع تماشاگران فوتبال
از اشعهی مشکوک گیسوان
از چکمه
از سینما
از ساز
از شعر
از واژه نمیترسد
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که مرگ بر کسی نمیگوید
کسی که دکان نمیزند
و سفره نمیاندازد
و نان را قسمت نمیکند
و برق را قسمت نمیکند
و نفت را قسمت نمیکند
و بنزین را قسمت نمیکند
و دانشگاه را قسمت نمیکند
و اتوبوس را قسمت نمیکند
و فلسطین را قسمت نمیکند
و مردم را قسمت نمیکند
و عدالت را قسمت نمیکند
و حق مسلم را قسمت نمیکند
کسی که
از جنس نور نیست
و بهشت را قسمت نمیکند
و خدا را قسمت نمیکند
و میگذارد
هر کس سهم خودش را زندگی کند
و کاری به سهم ما ندارد
من خواب دیدهام...
January 7, 2008
گفتمان بزاز و بایع
ببخشید، شما اون پایین دنبال چیزی میگردید؟
- بله، چطور مگه؟
کمکی از دست من برمیآد؟
- والله چی بگم. شما جنساتون همیناس؟
شما چی میخواستید؟
- فارسی.
خب، اینها همهش فارسیه. بیارم ببینید؟
- نه، اون بالاییها که خیلی قدیمی شده، فارسی مردهس...
این چی؟
- اینم خیلی فاخره، از مد افتاده. جدیدتر چی دارید؟
عرض کنم که... این تازه آمده. از این یکی هم خیلی میبرند.
- وای، نه. این که ترجمانی و کلاسیکه. نچ، نچ... اینم پیچیدگی نداره. عامهپسنده.
نقش و نگار این نمونهرو ملاحظه بفرمایید...
- نه، اینم خیلی شاعرانهس. یک کار مدرنتر میخوام.
پس فکر کنم از این مدل کارها خوشتون بیاد...
- یک کم تصنعییه، توی ذوق میزنه. از این کارهای چند لایه ندارید؟
چرا، اجازه بدید...
- منظورم اونا نیس...
شما که هنوز ندیدی. چهارپایه بیارم؟
- نه، معلومه... زمخته. حس نداره.
این هم هست.
- خشک و کلیشهاییه.
این چطوره؟
- خام و شلختهس.
این...
- تکراریه.
شما اگر بفرمایید دقیقا چی مد نظرتون هست من بهتر میتونم کمکتون کنم.
- من یک کار ساختارشکن و زبانپریش میخوام. باید هنجارهای موجود و بشکنه. مشکل بشه توضیح داد...
برای خودتون میخواستید؟
- چطور؟
خب یک همچین جنسی را باید سفارش بدیم. میخواستم ببینم اگر پیدا شد چقدر بگذارم کنار.
- قد یه قواره کافیه. باید ببینم بهکارم میآد یا نه.
شما خیاط هستید؟
- نخیر. من خودم دکون دارم. تو کار دغدغهی فرم و دلمشغولی زبان هستم.
یک قواره که گفتید، منظورتون به قوارهی خودتون بود؟
- بله.
پس بعیده پیدا بشه.
- چرا؟
چون اشکال اصلا از جنسش نیست. با قد و قوارهای که شما دارید، هر چی بپوشید به تنتون زار میزنه!
December 29, 2007
گلآذین
شکفته بر کرتهای تشنهام
ارغوان لبت ای خنداندهان
این نمک بر حال زارم
چند میزنی ای پستهزار...
December 12, 2007
آگهی ترحیم
استاد «امیر فرهنگ زوالهای» متخلص به «ناکام» شاعر، منتقد، نویسنده، محقق، مؤلف، مترجم، صاحبنظر و حافظشناس برجسته دیشب در سن 88 سالگی درگذشت. وی علاوه بر آنکه در زمان حیات صدها کتاب در باب شرح و تفسیر و تصحیح آثار گرانقدر ادبی و سیر و سلوک در ادبیات فارسی به رشتهی تحریر درآورد، در بیست و چند سال آخر عمر پربار خویش سرگرم تکمیل رسالهای دهجلدی با عنوان «چرا به این روز افتادیم؟» بود که دست اجل مهلتش نداد و مرغ جانش به باغ ملکوت طیران نمود. از دوستداران و علاقمندان و سینهسوختگان ادبیات این مرز و بوم دعوت میشود در مراسم یادبودی که بههمین منظور بر سر مزار آن حضرت برپا میشود حضور بههم رسانند و با اهداء شاخهگلی و نثار فاتحهای به راه خود بروند...
December 3, 2007
تفسیر دو حرف
اتحاد ملی یعنی اینکه برای نیروگاهی که دیگر یک اثر تاریخی محسوب میشود و کیک زرد و آب سنگین صف انسانی ببندند و با هیاهو و جنجال و ایمیل و طومار، آمار گوگل و فروش فیلم قزمیت سیصد را بالا ببرند.
اینها البته همه پشتوانهایست برای انسجام اسلامی؛ برای آنکه رئیسالایرانی با تحمیل کردن خود بهعنوان میهمان به «القمة الخلیج العربیه» رسمیت ببخشد و دست دوستی بهسوی شیخنشینهایی دراز کند که هر سال در همین اجلاس بیانیه علیه ایران صادر میکنند و خواستار بازپسدادن جزایر «اشغالی» سهگانه به امارات میشوند.
معنی اقتدار ملی را هم فهمیدیم. آنها که گلوشان را برای حق مسلم پاره میکنند کلاهشان را کمی بالاتر بگذارند...
November 25, 2007
پنجم آذر
باز آ
که نه شمع
نه شیرینی
و نه خلش کرم خودشیفتگی
نمیتواند این شیدای پیشین را
به شادخواری و آذینبندی وادارد
چه نوروزی،
جز نشانهای در یک روزشمار
چه زادروزی؟
باز آ
ای میلاد مهجور دلباختنها و عهدبستنها
باز آ...
November 1, 2007
قسمتی از یک داستان بلند
پاییز آنسال، مشهد یک هفتهی تمام بارانی بود. بعد یکشب بوران شد و تا نزدیک صبح ادامه داشت. برگهای زیادی روی زمین ریخت. صداشان را میشد شنید. نومیدانه خشخش میکردند و گهگاه به شیشههای پنجره میساییدند و میرفتند. هنگامیکه هوا روشن شد، هنوز باد میآمد و خیابان با برگ پوشیده شده بود و باز برگ میریخت و تخمهای افرا مثل فرفره میچرخیدند و فرود میآمدند. رهگذران کمی آن حوالی میگذشتند و اغلب تند میرفتند و لباسهای گرم سال قبلشان را بهتن داشتند. دخترهای دبیرستانی روی مانتو کاپشنهای کوتاه پوشیده بودند و کلاسور بهبغل مستقیم میرفتند و به اطراف نگاه نمیکردند. آنطرف خیابان، سراسر پرچین باغ هتل بود و باغ قرمزِ آجری بود، با رگههای زرد. گاهی زوج جوانی دستبهدست هم روی فرش خیس و چسبندهی برگها قدم میزدند و بعد مرد میایستاد و از زن و منظرهی برگریزان عکس میگرفت، و کسی نبود که از آندو عکس بگیرد، و برگها خیس بود و نمیشد بهقدر دامنی از آن جمع کنند و برسر یکدیگر بریزند و بخندند. اما زوجهای جوان برای ماه عسل آنجا میآمدند و درهرحال راضی بودند.
پاییز، هتل زیاد مسافر نداشت و آن محل خیلی خلوت بود و آدم کمی غصهاش میگرفت، ولی زود فراموش میکرد. شهر بزرگ و شلوغ بود و برای کسانیکه تازه میآمدند جاهای دیدنی زیاد بود. خیابان احمدآباد را اگر به سمت شرق میرفتی، اول میدان تقیآباد بود و مستقیم خیابان لشگر بود تا میدان نخریسی و بعد سمت چپ بلوار منتهی به حرم بود و رانندهها آنجا پخش صوت اتومبیل را خاموش میکردند و رو به گنبد طلایی سلام میدادند. احمدآباد، بهسوی آنطرف کمی سربالایی میشد و سجادشهر بود و خیابان ملکآباد، که سراسر زیر سایهسار تبریزیهای سربههم ساییده نیمهتاریک بود، و خانههای ویلایی و درندشت داشت. بعد، میدان آزادی بود و پارک ملت، و بلوار عریض و طویل وکیلآباد که جمعهها در آن تور میبستند و والیبال و فوتبال گلکوچک بازی میکردند. اطراف وکیلآباد شهرکهای تازهساز و کارمندی زیاد بود و ساختوساز همینطور ادامه داشت. ته بلوار مشهد تمام میشد و جادهی باریکی از میان دامنههای کوهستانی میرفت بهسوی طرقبه و شاندیز و رستورانهای ییلاقی که همه لب رودخانه نیمتخت گذاشته بودند و هنوز آدم میتوانست آنجا بنشیند و چای بنوشد و بوی برگهای پوسیده و دود منقل را به مشام بکشد و در انتظار شیشلیک جریان آب را تماشا کند...
October 27, 2007
October 12, 2007
از کشتار ارامنه تا کرمانشاه!
این اطوار آمریکاییها را آدم گاهی اوقات نمیداند چطور تعبیر کند. هم مضحک است و هم متاسفانه خطرناک. دیروز با یک دوست آلمانی تلویزیون را کانال به کانال سیر میکردیم و در کنارش مختصر بحثی هم داشتیم. بماند که مطابق معمول ما ایرانیهای خارج از کشور بیشتر مجبور به توضیحدهی هستیم، پیرامون اخباری که از رئیس جمهورمان گرفته تا اشکان دژاگه اینجا داستان میشود.
خبر تازه اما تصویب قطعنامهای در کنگرهی آمریکا بود و بهاصطلاح نسلکشی ارامنه توسط حکومت وقت عثمانی. هر چه فکر کردم ربط این ماجرای تاریخی را به اوضاع امروز جهان و از آن مهمتر کنگرهی آمریکا نفهمیدم. مثل این میماند که مثلا همین ترکیه در مجلس خود قطعنامهای علیه کشتار و نسلکشی سرخپوستان در آمریکا تصویب کند. آخر تحقیق و بحث دربارهی این موضوعات تاریخی جایش دانشگاه و مراکز علمی است. اگر هم قرار است قطعنامهی تقبیحی برای ثبت در حافظهی تاریخی جهان تصویب شود تا چنین فجایعی دیگر رخ ندهد، باز این پرسش پیش میآید که پس سازمان ملل را برای چه درست کردهاند. عجب مضحکهای شده این دنیای ما!
اصلا بهنظر میآید این آمریکای ناز و دوستداشتنی دوست و دشمن نمیشناسد و پیهاش دیر یا زود به تن همه مالیده میشود. مثل ولایت مطلقهی فقیه قیموار از آسمان به زمین نازل شده و بهنوبهی خود ماموریت یافته تا بساط دموکراسی مکدونالد و بخر تا کامروا شوی را به تمام بنیبشر زورچپان کند. دموکراتش چیزی در مایههای آمریکایی آرام داستان گراهام گرین میشود و جمهوریخواهش از نوع «تام» داستان «گتسبی بزرگ»، گردنکلفتی که صدایش پر از پول است.
غرق در چنین افکاری کانال را عوض کردم و از قضا شبکهی خبر جامجم بود و توجه دوست آلمانیمان جلب شد به شلوغی و علامتهای در گذر پایین تصویر. میخواست بداند این علامتها جریانش چی هست. نگاه کردم دیدم منظورش اتوموبیلهای کوچولوئی است که پایین تصویر رد میشوند. حالا توی این اوضاع بیا و به این بابا حالی کن که اینها شاخصهای اقتصادی ماست، چیزی مثل نزدک و داو جونز و دکس... آن که میبینی پراید صندوقدار بهترین رنگ است و آن یکی سمند بژ کولردار! تازه چطوری ملتفتش کنی که ما شاخصهای اقتصادی دیگر هم فراوان داریم از جمله تیرآهن و کنجاله و سیمکارت با کد یک تا پنج، سکهی طلا طرح قدیم و جدید، و لابد کارت سوخت هم بهزودی به اینها اضافه خواهد شد. چکار داریم اینها را یادشان بدهیم تا بروند و پسفردا بهنام خودشان ضرب بزنند، مثل گالیله که گرد بودن زمین را از ابوریحان بیرونی دزدید!، یا همین پیتزا که سربازان هخامنشی روی سپرهاشان برشته میکردند و یونانیها یاد گرفتند و بعدها به رومیها فروختند (البته این یک قلم خوشبختانه چند سالی هست که به موطن اصلی خود بازگشته). هرچه داشتند یا دارند از ما دارند. شوهر کاندولیزا رایس ایرانی بوده. زن یوشکا فیشر وزیر امور خارجه اسبق آلمان هم یک خانم خوشگل ایرانی است و تازه آنقدر قرمهسبزی را (سبزیاش را هم خودش پاک میکند) خوشمزه درست میکند که طرف عنقریب میشود صد و پنجاه کیلو. حتا نویسندهی برندهی نوبلشان هم بچهی کرمانشاه از آب درمیآید.... نه عزیز من، بیکاریم مگر؟ بگذار توی خماریاش بمانند، وااالله...!
October 6, 2007
جهانبینی ایرانی در فیلم آنتونیونی 2
نکتهی دوم در مورد فیلم آن است که آنتونیونی در «بلوآپ» از زمانهی خود پیشی میگیرد و اثری در هجو دنیایی خلق میکند که تازه در حال شکل گرفتن است. نگاه کنایهآمیز او به فضای رسانهای و عاشقان موزیک راک و تظاهرات ضد جنگ به شدت امروزی است و نشان میدهد آنتونیونی هم جهان شتابان دههی شصت میلادی را خوب میشناخته و هم جهان دیوانهی در راه را با شاخکهای حساس خود حس کرده است. در صحنهای از فیلم عدهای از جوانان شلخته و هیپی در حال تظاهرات ضد جنگ ویتنام هستند و دختری از میان آنها تابلو نوشتهای را به حالتی نامتعادل پشت رولزرویس روباز عکاس میگذارد. جوان عکاس به او اطمینان میدهد که جای تابلو خوب است و نمیافتد. اما شعار ضد جنگ در همان خیابان و با اولین پیچ به دست باد فراموش میشود. در جای جای فیلم میتوان تصویرهای بیمارگونهی آشنایی را دید، همانند آنچه در اروپا و آمریکای این سالها میگذرد.
این قضیه در اواخر داستان به اوج خود میرسد آنجا که جوان عکاس در جستجوی حقیقت به گوشهای دوری در زمینهی آخرین عکس خیره میشود و سایهای را در زیر یک درخت میبیند. وقتی شبانه به آن پارک باز میگردد ناباورانه درمییابد که آن سایه در واقع جسد مردیست که در عکسهای قبلی همراه زن بود. حالا مسئله بههمراه بردن این حقیقت درشت است برای دیگران، چرا که حقیقت ناب همیشه گریزان و خجول است و فقط ممکن است در جایی دور و در گوشهای از تنهایی رخ بنماید.
![]()
مانند ماهیگیر پیر داستان همینگوی که میخواست شاهصیدش را مذبوحانه در میان محاصرهی کوسهها به ساحل برساند، جوان عکاس هم بیمناک با بار حقیقت این جسد به شهر میرود و کوشش میکند آن را با کسی تقسیم کند. حتا برای لحظهای زن مسبوق به پارک را میبیند و بهدنبال او سر از یک کنسرت مملو از دود و پستو مانند راک در میآورد. کنسرت با نمایش خودزنی و درهمشکستن گیتارها از طرف هنرمندها به جنجال کشیده میشود، همه پراکنده میشوند و از این تجربهی دیوانهوار باز جوان عکاس میماند و تکهای شکسته از یک گیتار. کسی حرف او را باور نمیکند، حتا دوست روزنامهنگارش که در خانهی خود پارتی داده و نشئه از ماری جوانا اصلا در باغ نیست و رفیقش را هم دعوت به یک شب خوش و بیخبر از دنیا و فیه مافیه میکند...
انگار آنتونیونی دنیایی را پیشبینی میکرد که غالب آدمیان دیگر از هجوم اطلاعات و زبالههایی که بهخورد مغزشان دادهاند دیگر تاب جستجو و حتا شنیدن حقیقت را ندارند و به فراموشخانهها پناه میبرند. آن نادر آدمی هم که حقیقتی را جسته از فرط بیچارهگی تسلیم می شود و فردای فراموشی درمییابد که دیگر اثری از آن حقیقت نیست. در عوض یاد میگیرد بازیهای آشکار را کنار بگذارد و بازیهای پنهان جهان اطراف خود را جدی بگیرد.
