August 31, 2005

شبه تندروها

قطار زیرزمینی ایستاد. یک پیرزن و دو مرد سوار شدند. سگ لرزان کوچکی از توی زنبیل پیرزن سرک کشید و با صدای جیغ‌مانندی پارس کرد. زن کچلی که حلقه‌های متعددی در گوش و بینی و جاهای دیگر صورتش داشت روی سگ قوی‌هیکلش خم شد و در گوش‌های خوابیده‌ی سگ چیزی گفت. پیرزن همانجا کنار در ایستاد. مردها ساک‌های ورزشی‌شان را کنار در مقابل گذاشتند و روبروی زنی موبور و دختر بچه‌ی کوچکش نشستند. زن کتاب می‌خواند و سرش را بلند نکرد. مردها به زبان نامفهوم و پرسر و صدایی حرف زدند و خندیدند و به دختربچه چشمک زدند. دختربچه برای آنها زبان درآورد و دست مادرش را کشید و با سر مردها را نشان داد. هردو مرد توی چشم‌های زن نگاه ‌کردند. یکی از آنها لبخند به‌لب ماتیکی را دردست می‌پیچید و سر قرمز ماتیک بیرون می‌آمد. آن‌یکی پرسید: اسمت چیه کوچولو؟ دختربچه خندید و زن به او گفت که مؤدب بنشیند و با غریبه‌ها حرف نزند. قطار ایستاد. مردها بلند شدند و زانوی یکی از آنها به زانوی زن مالید. زن سر بلند نکرد. پیرمرد کوری عصازنان داخل واگن شد و زن چاقی کمک کرد تا او بنشیند. دختربچه گفت: بمب. زن اخم کرد. صدای توی بلندگو گفت لطفا عقب بایستید. دختربچه بلندتر گفت: نوشته بمب. زن سر بلند کرد و گفت که حوصله‌ی بازی ندارد. چراغ‌های بالای در ها قرمز شد و بوق زد. دختربچه نوشته‌ی درشت قرمز رنگ روی شیشه را نشان داد. پشت پنجره، مردها به داخل واگن اشاره کردند و دست تکان دادند. درهای قطار بسته شد. زن جیغ کشید: بمب! و به ساک‌های به‌جا مانده اشاره کرد. کسی از جلوتر هوار زد: پناه بر خدا، نگهدارید!  سگ‌ها پارس کردند. چند نفر بلند شدند و جیغ‌زنان به شیشه کوبیدند.  زن چاق هم جیغ کشید: کمک! و به پیرمرد کور چسبید. زن کچل هوار زد: لعنتی‌ها، ترمز اضطراری را بکشید. و چون کسی این‌کار را نکرد، دنباله موی مردی را که میان راهرو عربده می‌زد چنگ زد و به سگ گفت، بگیرش! کسی که بعدها تبدیل به قهرمان شد دسته‌ی قرمز رنگ را کشید. پیرمرد کور با صورت به یکی از میله‌ها خورد. زنبیل از دست پیرزن پرتاب شد و بقیه در میان ناله و غرش سگ‌ها روی هم غلتیدند.
تلفات این حادثه خوشبختانه زیاد نبود. مقداری کوفتگی و آسیب‌های سرپایی. شخصی از ناحیه‌ی پایین‌تنه مورد گاز گرفتگی سگ قرار گرفته بود. تکه‌های شکسته‌ی عینک را از چشم‌های پیرمرد کور با موفقیت بیرون آوردند. تنها، سگ کوچک پیرزن را در حالی که به‌طرز مشکوکی خفه شده بود پیدا کردند. سخنگوی پلیس از همه‌ی شهروندانی که در مورد مظنونین حادثه اطلاعی دارند خواهش کرد با شماره تلفن‌های مربوطه تماس بگیرند. دو فرد متهم به ایجاد رعب و وحشت و  ترور روانی، مذکر، متوسط القامت و سیاه‌مو هستند و به یکی از زبان‌های آسیای میانه صحبت می‌کنند. آنها علاوه بر اتهامات فوق به دلیل به‌جا گذاردن غیر قانونی ساک‌های پر از زباله در سطح شهر جریمه خواهند شد.

  

Posted by kia at 7:59 PM | Comments (5)

August 26, 2005

نامه‌ای از برلین

می‌دانی، آدم‌ها می‌توانند مثل دو آینه رو در رو باشند و تصویرشان در یکدیگر بی‌نهایت شود. آن‌وقت برای هم تمام نمی‌شوند؛ خودشان را در همدیگر می‌یابند. یا نه، می‌توانند یک آینه باشند و یک دیوار، و تصویر یک‌طرفه و همیشه‌ی دیواری که چیزی را در خود نشان نمی‌دهد و فقط تصویر خودش را در آینه می‌بیند. لابد آینه‌ی دق یک همچو چیزی است...
می‌دانی، شاید این را پیش‌تر هم گفته باشم، گیرم برای هیچ‌کس. حکایت خودمان را می‌گویم که مدت‌هاست بر روی صفحات سفید سادگی می‌نوشتم، و حالا بی حضور تو بر صفحات سیاه باقی، جز قطرات اشک چه می‌توانم نوشت...؟
این شعر را تازگی‌ها پیدا کردم و می‌خواهم برایت بنویسمش، هرچند هیچ‌ربطی به ما و حکایت ما ندارد و می‌دانم نمی‌خوانیش.
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سوای تو دارم غم سر نیست مرا

بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

ایضأ این را هم می‌نویسم. وصف حال است می‌دانی؟ نه، نمی‌دانی.

 نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یادی می‌کنی از ما نه می‌روی از یاد

Posted by kia at 3:31 PM | Comments (1)

August 19, 2005

برای جسد زیبای معشوقم

...

ما مرده‌ایم
ما مرده‌ایم
و من دیری‌ست نام تو را
بر تاک‌های پیچیده بر آرامگاه‌مان
و خیزاب‌های ساحلی متروک
پیوند زده‌ام

ما مرده‌ایم
و سایه‌های برهنه‌مان
سال‌هاست
با بادهای هزار آرزوی کنجکاو سفر می‌کنند
و راه نمی‌یابند به دیگری

 غازهای مهاجر
هر پاییز
نام ما را فریاد خواهند کرد
و بال‌کوبان
حسرت پروازمان را کوچ خواهند داد
به آینده؛
آنجا که اندوه گذشته خفته است.

 

Posted by kia at 6:53 PM | Comments (5)

August 16, 2005

تابستان آن سال

بعدها ما دیگر امیدمان را از زنده ماندنش بریدیم. بار چهارم بود که می‌رفت زیر عمل، بی‌آن‌که ظاهرش تغییر چندانی کرده باشد یا چیزی از زیبایی‌اش بکاهد. از درون داشت پوک می‌شد. چیزی از تو داشت او را می‌خورد.
و ما به ناتوانی رو به رشدش عادت می‌کردیم. انگار هم بود و هم نبود. مثل سایه از  اتاق‌ها و کنار دیوارها می‌گذشت و نمی‌گذشت. قدم برداشتنش هم صدایی نداشت. از در اتاق خوابش که به ایوان باز می‌شد می‌رفت و می‌آمد. از پله‌های ایوان سرازیر می‌شد توی حیاط و لابلای شاخه‌های آویخته‌ی مو و داربست‌ها آرام قدم می‌زد و کتاب می‌خواند. از غوره‌های غبار گرفته می‌چید، غبارشان را با دست پاک می‌کرد تا برق می‌زدند و بعد  دانه دانه زیر زبانش می‌گذاشت. می‌دانست برایش خوب نیست. من هم می‌دانستم، ولی به مادر نمی‌گفتم. همه بدون آن‌که دنبالش کنیم زیر نظر داشتیمش. گاهی وقت‌ها به بهانه‌ای می‌رفتم ته حیاط، زیر داربست مو و چند دقیقه‌ای کنارش روی صندلی‌های حصیری می‌نشستم تا سیر نگاهش کنم و بدانم هست. انگشت‌های باریک و ناخن‌های بی‌رنگ شفافش را نگاه‌ می‌کردم که روی واژه‌های شعرها آرام گرفته بودند.

می‌گفتم: «یادت هست این‌جا با بچه‌های همسایه منچ بازی می‌کردیم؟»
می‌گفت: «چیه، باز یاد مهتاب افتادی؟ یادم هست که برای خودشیرینی مهره‌هاش را نمی‌زدی، ولی او ذوق می‌کرد که مهره‌هاتو تا دم خونه ببری و تاس نیاری، تا بزندشان!»
« آره نامرد، همچین هم می‌زد که از میز بیفتند پایین!»
بی‌نتیجه او را با سال‌ها قبل مقایسه می‌کردم، آن‌وقت که همسایه‌های قدیمی‌مان همه بودند و او با خواهر مهتاب هم‌کلاس بود. او همیشه لاغر و ظریف بود. اما آن‌روز انگار وقتی به دست‌هاش حرکتی می‌داد، کاری فوق توانش کرده بود. رنگش آن‌قدر پریده بود که می‌توانستم مویرگ‌های گردنش را بشمرم. یادم هست که چیزی در او بود که مرا عصبانی می‌کرد. شاید آرامش چشم‌هاش بود که رنگ تسلیم گرفته‌ بودند و داشتند مرا نگاه‌ می‌کردند که لجوجانه به او خیره شده بودم.
«چی شده؟ گفتم که الان میآم»
«چرا از ما دوری می‌کنی؟»
«دوری نمی‌کنم. دارم دور می‌شوم.» غوره‌ای را بالای سرش گرفت و یادم هست که آن دانه‌ی سبز در پرتوی که لابلای برگ‌های تاک چشمک می‌زد مثل زمرد می‌درخشید.
 سعی کن این را قبول کنی. بعدها نبودن من را هم مثل مهتاب قبول کن. فکر کن هستم، با آن‌که نیستم.»
می‌خواستم بگویم مزخرف نگو. بگویم که هیچ‌کس نمی‌داند چه‌وقت، وقت رفتن اوست. و اصلا چه کسی حق دارد آدم را بی‌خبر بیاورد و بعد یک روز دستش را بگیرد و بگوید خداحافظی کن!
اما چشم‌هاش می‌گفت که می‌داند. نگاهش، که آرام و تسلیم بود و طعنه می‌زد. انگار حقیقت خوش‌آیندی را می‌دانست که ما از آن بی‌خبر بودیم.
 کف دستش را پیش آورد و گفت: «از این‌ها بردار. بعدها یاد من می‌اندازنت.»
گفتم: «تو که غوره نشده مویز شدی، چه عجله‌ای داری؟» و او به این حرف بی‌ربط و نادانسته‌ی من خندید. غوره را در دهانم می‌گرداندم و هنوز زیر دندان له‌اش نکرده بودم. او بی‌صدا می‌خندید و من چشم‌هاش را که تنگ شده بود می‌دیدم و سفیدی بی‌رنگ صورتش را که هیچ چروکی، حتا موقع خنده در آن نمی‌افتاد. و یادم هست که سیاهی زیر چشم‌هاش دیگر نبود.
و آن تصویر ترش قاب شد و در خانه ماند. تابستان آن سال انگورهای چفته رسیدند و روی شاخه‌ها ماندند تا کشمش شدند. هنوز هم عصرهای آخر بهار، وقتی مادر حیاط را آب‌پاشی کرده و بوی خاک تا اتاق خوابم می‌آید، گاهی چیزی با نسیم توی اتاق می‌گذرد و تنم را مس میکند و از پنجره بیرون می‌رود، و من جرئت نمی‌کنم سرم را برگردانم و ته حیاط را نگاه کنم. تمام بهار خوشه‌های غوره را یکی یکی قیچی می‌کنم تا چشم هیچ‌کداممان به آن‌ها نیفتد، اما باز دنبالک‌های سبز کمرنگ که مثل مخمل لطیف‌اند روی شاخه‌ها جوانه می‌زنند.  

Posted by kia at 6:43 PM | Comments (2)

August 11, 2005

رژه

آنها که مغداد را میشناسند، میدانند که زندگی خوبی داشته، تا وقتیکه پدرش را که تیمسار بود دستگیر و اعدام کردند، و خودش که دانشجوی سال دوم افسری بود از دانشگاه اخراج شد.
آنها که او را دیده بودند، میدانند مغداد موهای مشکی سشوار کشیده داشت و طوری با لحن آهنگین و پرطنین رفقاش را صدا میزد که انگار بخواهد به گروهانی فرمان بدهد. میگویند میتوانسته از سربازی معاف شود، یا سر از خارج، آنجا که تتمهی خانوادهاش بودند درآورد، اما معلوم نیست برای چه سربازی را انتخاب میکند، تا روزیکه یک گلولهی تانک در چند قدمی جانپناه او منفجر میشود، و میشود همین مغداد خودمان
.
این روزها اگر بچههای شیطان راحتش بگذارند، میتوان او را نزدیک بازار میوه و ترهبار پیدا کرد. مغداد هنوز هم سعی میکند آراسته باشد و موهای نخنماش را آب و شانه میکند. یک گلابی از میوهفروشهای آشنا میگیرد و بعد از آنکه با آستین کت، خوب برقش میاندازد، آنرا لبهی پنجرهی خانهای، یا روی سقف خودرویی پارکشده سرپا مینشاند. چندقدم دورتر میرود و با ایما و اشاره و صداهای نامفهوم گلابی را خطاب میکند، شق و رق میایستد، سلام نظامی میدهد و با قیافهای سنگی در حالیکه سرش را بهطرف گلابی چرخانده و شمشیر خیالیاش را روی سینه پیشفنگ کرده، رژه میرود. هنوز هم زانوهاش موقع رژه خم نمیشود
.
بعد از مراسم گوشهی دیوار مینشیند و گلابی را با غیظ میخورد و درهمان حال زار میزند.

Posted by kia at 7:31 PM | Comments (2)

August 8, 2005

اکبر گنجی و پرونده‌ی هسته‌ای ایران

poster ganji.jpg

این روزها هر انسان آزاد‌اندیشی نگران سلامتی اکبر گنجی است که به‌خاطر عقایدش و ایستادگی در مقابل بزرگترین تابوی حکومت جمهوری اسلامی با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و کوتاه نمی‌آید ، و باز مهم‌ترین خواسته‌ی هر انسان آزاد‌اندیش آزادی بی قید و شرط او است. در این شرایط که انتظار کمک از امثال قاضی مرتضوی در ایران امر بیهوده‌ای است، سران کشورهای اروپایی مشغول معامله بر سر پرونده‌ی هسته‌ای ایران هستند و به گمان من بدترین شیوه برای فشار آوردن به حکومت را در پیش گرفته‌اند. منظورم بدترین شیوه برای ایرانی‌هایی مثل من و شماست که خواهان فشار بین المللی برای بهبود وضع آزادی‌های موجود هستیم. برعکس این سردمداران حقوق بشر ابتدا صبر کردند تا تکلیف انتخابات ایران روشن شود، چراکه طرف معامله‌ی بهتری را در نظر داشتند که نشد، و حالا با پیشنهاد غیر منطقی که صادر کرده‌اند وخواستار شدن توقف کامل فعالیت‌های هسته‌ای ایران در واقع بحران‌سازی را شروع کردند. بحران‌سازی یعنی موقعیتی که جمهوری اسلامی با آن آشنایی دیرین دارد و اصلا یکی از ابزارهای مورد علاقه‌ی آن برای تحت‌الشعاع قرار دادن مشکلات داخلی و سرکوب آزادی‌هاست. همین حالا سیاست اشتباه اروپا و آمریکا باعث شده تا جمهوری‌ اسلامی با بیشترین بهره‌برداری داخلی مسئله را به یک مبارزه برای حیثیت ملی تبدیل کند. یعنی چه که تاسیسات چرخه‌ی سوخت در این کشور و با پول و نیروی مردم ساخته شده و سازمان بین‌المللی انرژی اتمی هم در تمام سوراخ سنبه‌هاش دوربین کار گذاشته و بر آن نظارت دارد، و حالا بیایید بگویید همه را جمع کن، از ما سوخت بخر، پولش را هم دولا پهنا ( باز هم از همان جیب ملت) تقدیم کن؟
اشتباه نشود. حرف بر سر حمایت از حکومت نیست، که همه می‌دانیم تمام فشارها و بحران‌ها و خدشه‌دار شدن منافع ملی ما در این دو دهه و اندی از کجا آب می‌خورد. ایراد به سیاست به‌اصطلاح هویج و چماق اروپا و آمریکا است که هویجش نصیب طبقه‌ی حاکم در ایران می‌شود و چماقش بر سر مردم ایران فرود خواهد آمد. تهدید شورای امنیت یعنی چه؟ یعنی تحریم اقتصادی، البته به جز نفت، چراکه از نفت نمی‌گذرند و به جنگ هم نمی‌گذارند برسد. نفت بشکه‌ی صد دلار یا بیشتر و پیامدهای منطقه‌ای آن‌را نمی‌توانند تاب بیاورند
.
چه می‌شد اگر این کاسبان حقوق بشر یکی از شرط‌های معامله بر سر فرآیند هسته‌ای و پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی را آزادی اکبر گنجی و تمام روزنامه‌نگاران زندانی می‌گذاشتند و با این‌کار نه تنها گام بزرگی در راه اصلاحات مسالمت‌آمیز (یعنی کم‌هزینه‌ترین گزینه برای دنیا) برمی‌داشتند، بلکه افکار عمومی و حافظه‌ی جمعی ایرانیان را نیز همراه خود می‌کردند که در درازمدت بیش‌تر به‌دردشان خواهد خورد
.
چرا یکی از تضمین‌های عینی از حکومت ایران را مطالبه‌ی آزادی یک آدم که تنها جرمش نوشتن است قرار نمی‌دهند؟
چطور مسئله‌ی مرگ تدریجی مهم‌ترین ناراضی سیاسی ایران را حربه‌ و تهدیدی برای کشاندن آن به سازمان ملل نمی‌کنند. مگر این آدم کمتر است از نلسون ماندلا؟
چگونه بود که همین کشورها از یک روحانی ناشناخته‌ی تبعیدی با مواضع و هدف ناشناخته، به یاری بوق و کرنای بنگاه سخن‌پراکنی‌شان (این یک واژه را الحق حکومت ایران خوب درست کرده است!) در عرض شش‌ماه امام درست کردند و نتایجش را هم دیدند و حالا در حمایت عملی از یک آدم آزاد‌اندیش که مواضع دموکراتیکش مکتوب و مشخص است دست به عصا راه می‌روند؟
این‌ها سئوالاتی است که در این هیاهوی ایجاد شده بر سر فعالیت‌های هسته‌ای به ذهن می‌رسد. فکر می‌کنید با تشدید این بحران که ضرر می‌کند و چه به حاشیه رانده می‌شود؟
من فکر می‌کنم روند هرچند لاک‌پشتی اصلاحات در ایران.
Posted by kia at 7:44 PM | Comments (0)

August 6, 2005

نامه‌ای از جنس باران

این‌جا برلین است. شهری که می‌توانی آن‌را از ردیف ساختمان‌های چهار، پنج طبقه‌ی خاکستری و نمورش بشناسی. مردمانی دارد که کمابیش مثل ساختمان‌هاش هستند، یکنواخت و کارگرمآب، بد لباس و نچسب. خیابان‌هایی دارد که باید مراقب باشی از حاشیه‌ی دیوارها و کناره‌ی جدول‌هاش قدم برنداری، چراکه ناغافل پس‌مانده‌های به‌جا مانده از سگ‌های بی‌شمار این شهر را لگد می‌کنی. گوشه‌ پارک‌هایی دارد که پاتوق الکلی‌ها و شبگردهاست، و وقتی از آن حوالی می‌گذری بوی تند و نافذ آبجو مانده، یا شاش آبجو خورده‌ها در مشام‌ات می‌ماند، آن‌قدر سمج که انگار می‌خواهد جزیی از لباس و ذرات پرزهای بینی‌ات شود. این‌جا یافتن دوست همان‌قدر مشکل است، که پیدا کردن مغازه‌های کباب ترکی آسان. و کیفیت دوستی‌ها همان‌گونه خوش‌آیند است که کباب ترکی‌های ساخته شده از آشغال‌گوشت به ضرب و زور ادویه و سیر وپیاز، اشتها برانگیز.

 هم‌وطن‌های من در این شهر یکدیگر را آشنا نمی‌یابند. آن‌ها مانند سربازانی که از شهرها و ولایات و طبقات گوناگون در یک پادگان کنار هم چپانده شده‌اند، همدیگر را برمی‌تابند، و همیشه این‌طور به نظر می‌رسد که چمدان‌ها را بسته‌اند و قرار است عنقریب مدت این بیگاری و سربازی به پایان برسد و به دیار آشنای خود بازگردند و رابطه آغاز کنند. هیچ‌کس تقصیری ندارد.

برلین، اما همه‌اش این‌ها نیست. اگر از آن خیابان‌ها بگذری. گوشه‌های دیگری هم دارد. درخت‌هاش بیش‌تر از خانه‌ها و ماشین‌هاش است. اگر از خانه بیرون بیایی پنج‌دقیقه بعد در پارک هستی. تاکسی تا دل‌ات بخواهد هست. اگر پولش را نداری قطارهای شهری همه‌جا هست. اتوبوس هم هست و جای نشستن همیشه دارد. باران که می‌بارد حلزون‌ها از لابلای سبزه‌ها بیرون می‌خزند و در پیاده روها راه می‌افتند. بلبل‌ها با هم مغازله می‌کنند. شب تا صبح می‌خوانند. این‌جا کلاغ‌ها از آدم‌ها نمی‌ترسند. خیلی وقت‌ها شده که در پیاده‌رو راه می‌روم و کلاغی هم از روبرو می‌آید و با دیدن من فقط کمی راهش را کج می‌کند و سلانه سلانه از کنارم رد می‌شود و با چشمان هوشمندش مرا می‌پاید. خودم کلاغی را دیدم که بالای تابلو مغازه‌ای نشسته بود و با دختربچه‌ای حرف می‌زد. دختربچه با صدای زیرش قارقار می‌کرد و کلاغ هم با همان لحن جوابش را می‌داد. گنجشکی را دیدم که روی میز کافه‌ای با آدمی هم‌سفره شده بود. آدم، قهوه و صبحانه‌اش را می‌خورد و گنجشک هم آن‌طرف میز خرده‌نانش را.

این‌طوری‌هاست که وقتی دلم برای آن‌جا که تو هستی تنگ می‌شود، نمی‌دانم چه حالی پیدا می‌کنم اگر یک‌روز برگردم. تو بگو از آن‌جا که وطن نام دارد و دیرگاهی‌ست ندیدمش. آن‌جا که از جنس تو و دلتنگی تو ست.

Posted by kia at 5:26 PM | Comments (2)

August 3, 2005

تصویر دیوار روی پنجره

دشت باران‌زده‌ای می‌شناسم که خیلی شبیه دنیای خواب‌های من است. این دشت گستره‌ای یکدست نیست؛ پر از پستی و بلندی است، و امتدادش گویی که به هیچ‌کجا منتهی نمی‌شود. سبزفام است، مثل دامنه‌های مرودشت، و بخارآلود مثل منطقه‌ی تالش. ولی مثل هیچ‌کدام نیست. بیشتر به دشت‌های غرب خوزستان می‌ماند؛ آخرهای زمستان که تازه بهار زودگذر آنجا می‌رسد و زمین خیس و به نفس‌نفس افتاده پر از سوراخ‌های تو در تویی‌ست که سنجاب‌های زمینی در آن حفر کرده‌اند.

در این پهنه‌ی خواب‌آلود هیچ درختی نیست. در عوض تا دل‌ات بخواهد کومه‌های کوچک و بزرگ و گرد، روی آن پراکنده‌اند، هر کدام یک، یا چند پنجره دارند و رو به‌هم باز می‌شوند. این کومه‌ها هرچقدر هم چسبیده به‌هم باشند، باز جدا از هم‌اند.

کومه‌ای هم هست که تنها یک پنجره دارد و آن به یک دیوار آجری باز می‌شود. وقتی آفتاب بالای این دشت ایستاده است و کومه‌‌های دیگر به‌نظر می‌آید در هرم بخارآلود زمین می‌رقصند، تنها تصویر دیوار است که روی پنجره‌ی این کومه نقش بسته، انگار که در قاب آن آجر چیده‌اند. من این تصویر را بارها دیده‌ام، گیرم‌که مثل این کومه در دشت‌های دیگر هم باشد، ولی حالا که این‌جا نشسته‌ام، از پنجره‌ای جدید به این دشت نگاه می‌کنم.

...آن کومه هنوز هم با من قرابت عجیبی دارد.

از معلم عزیزم « عباس معروفی» و آقای «داریوش محمد‌پور» برای این پنجره ممنونم.

Posted by kia at 8:24 PM | Comments (3)