September 22, 2005

شک کن عزیزم!

درحالی‌که حدود یک ماه است  اکبر گنجی را به اوین منتقل کرده‌اند و کسی از وضع سلامتی او خبر ندارد، جامعه‌‌ی خبری در رخوت کامل به‌سر می‌برد و همه محو طوفان‌های مؤنث سواحل آمریکا و شو‌ اتمی‌اند که دیگر به‌روز شده و هر ساعت خبری از توی انبان آن بیرون می‌زند. اروپایی‌ها در این میان و در حیص وبیص چانه‌زنی هسته‌ای با مقامات ایران به تنها چیزی که توجه ندارند وضع حقوق بشر و به‌ویژه گنجی است، درصورتی‌که می‌توانند آن‌را حداقل یک شرط از شروط مذاکرات بگذارند و افکار عمومی ایرانیان را برای خود بخرند. از طرفی خودمان هم همان‌جور که یک‌روز صعود تیم ملی به جام جهانی مشغولیت همه می‌شود، گنجی را که تا دیروز در همین خارج فحش می‌خورد در بحبوحه‌ی دو سه هفته‌ای انتخابات قهرمان می‌کنیم و همه‌جا از روزنامه و سایت و وبلاگ می‌شود حرف گنجی، و چای‌مان را می‌خوریم و حرف می‌زنیم و شعر و بیانیه صادر می‌کنیم و بعد موج فروکش می‌کند. شوخی است به خدا!
 این داستان مدگرایی و افراط و تفریط، ناجورتر و مبتذل‌تر از این‌ حرف‌ها در جامعه ریشه دوانده است و درست مثل آن‌که یکهو قارچ سر از همه‌ی غذاهای ایرانی درمی‌آورد و توی خیابان مدل موی دیوید بکهام، یا مانتوی سفید و صورتی مد می‌شود و گوگوش قهرمان مراسم اشک‌ریزان راه می‌اندازد، در سطوح دیگر هم با مفاهیم دهن پرکن شوخی می‌کنند. ادبیاتش را درنظر بگیرید که فروغ از انگ فاحشه‌گی خوردن و شاعره‌‌ی گناه بودن، بعد از مرگ به‌صورت فرشته تجلی می‌یابد و صادق هدایت غریب که به‌قول خودش هیچ‌کتابفروشی حاضر نبود معلوماتش را پشت ویترین عرضه کند، تبدیل شده به نان‌دانی چقدر آدم! بعد از ده‌ها سال که در دنیا همینگوی و فالکنر و سالینجر و کارور و مارکز داستان‌هاشان را نوشتند و رفتند، یک به یک در ایران مد می‌شوند و یک عده کارشان می‌شود نشخوار کردن آنها و ای‌کاش که داستان‌هاشان را نشخوار می‌کردند، که نه! می‌نشینند و سبک سالینجر و کارور و پست‌مدرن درست می‌کنند و دیگران را با آن متر می‌کنند، به همدیگر نان‌های مختلف (عناوین، عکس، نقدهای به‌به و چه‌چه و لینک و...) قرض می‌دهند، در مورد فرم‌های زبانی و زمانی و ... دکان باز می‌کنند و در آخر معلوم نیست هنر خودشان چه هست.
اینجوری‌هاست که به هر موجی که از مرداب روشنفکری این سرزمین برخیزد باید شک کرد، به هرکس که انشای لعابداری را از حفظ دارد  و در همه‌حال و در همه‌بحثی از آن شروع می‌کند باید شک کرد. به فاضلان و اساتیدی که عناوین و افتخارات چند کیلومتری، دنبال خود می‌کشند باید بیشتر شک کرد، و به آنها که هنرشان خودشیرینی و خوش‌صحبتی و عده جمع کردن و بانک رفیق داشتن است، باید از همه بیشتر شک کرد.
و من به خودم بیش از همه خرده می‌گیرم که به‌جای خواندن و نوشتن گه‌گاه محو این خیزاب‌ها شده‌ام و پس‌مانده‌های بالا آمده‌ی روی آنها چشمم را گرفت. حالا می‌دانم که: « تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگاه دارم.» چرا که آن «ورطه‌ی هولناک» هدایت، راست‌تر از هروقت در این زمانه‌ی من هست. و خواندن این تکه از «مد ومه» ابراهیم گلستان، آن عقاب ادبیات و سینمای ایران چه کیفی دارد: «من حس می‌کنم که وقت ندارم. من با رسوب کند حوادث قانع نمی‌توانم شد. من قانع نمی‌توانم شد. من رشوه‌ای نخواهم داد. من تقلید درنخواهم آورد. من فکرم را فدای سلام و علیک و لق‌لق و آداب معاشرت نخواهم کرد. من خود را نگاه خواهم داشت، بگذار هرکه می‌خواهد هرجور می‌خواهد خود را بیندازد در قعر این عفونت متنوع. من ازبس که روی لجن‌زار دیدم حباب بخار عفن ترکید دارم دیوانه می‌شوم. من باید عقلم را نگه دارم، عقلم که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست...»

و یادم نمی‌رود که سه‌سال پیش یکی از کتاب‌های گنجی را در گوشه‌ای از «خانه‌ی ادبیات و هنر هدایت» میان کتاب‌های دیگر گذاشتم، و تا همین اواخر در قفسه‌های کتاب خاک می‌خورد و یکی از همین سینه‌چاکان گنجی در خارج از کشور پیدا نمی‌شد که آن را بخرد و ببیند که اصلا این بابا حرف حسابش چی بوده؟ برای او آرزوی آزادی دارم، به‌دور از این هیاهوها، چون خوانده و نوشته است، آنچه‌را که احساس می‌کرده باید بنویسد، چون بی‌پناه مانده، دور از عده‌کش‌ها و دسته‌بازهایی که حساب خود را از او جدا کردند. و حداقل امیدواری من این است که در پایان حبسی که برایش بریده‌اند، آزادش بگذارند تا کنار خانواده‌اش باشد، و یادش باشد مصدق را، و بازی نخورد، از بازیگردانان این تاریک‌خانه.
سرهنگ نیلوفری «سال بلوا» به یوسف ذهن‌اش، به نوشا خوب می‌گوید که: شک کن عزیزم!

   

 

Posted by kia at 9:01 PM | Comments (0)

September 20, 2005

بید

پنجره را بستم
تا برایت شعری بنویسم
آنجا ایستاده بودی
و کنارت
بید نونهالی جوانه می‌داد

پنجره را می‌گشایم
تو دیگر نیستی
و بر تنه‌ی کهنه‌بیدی،
کودکی یادگاری می‌تراشد...

Posted by kia at 4:31 PM | Comments (3)

September 15, 2005

زندگی در شهرستان

آن‌سال تابستان، نشسته بودیم و هیچ نمی‌گفتیم و اتاق را عطر هندوانه پر کرده بود. او بلند شد و چرخی در اتاقم زد و کتاب‌هام را تماشا کرد. گفت چقدر خوب است که شعر می‌خوانم و آدم در شهرستان شعر را بهتر می‌فهمد. من نگاهش می‌کردم و به‌نظرم آمد که مردمک یکی‌از چشم‌هاش کمی به بیرون متمایل است. کنارم روی تخت نشست و دستش را انگار اتفاقی روی دستم گذاشت و باز هیچ نگفتیم و همانطور نشستیم تا مادرش از ایوان صدا کرد. من در اتاق ماندم و کیف دستی‌اش را که به صندلی آویزان بود باز کردم و شیشه‌ی سبز کم‌رنگی در آن پیدا کردم و از آن چندبار روی بالشم پاشیدم و بالش را برگرداندم.
بعد از آن تابستان، من نامه‌های بسیاری برای او نوشتم. نیمه‌شب چندبار پاکنویس‌شان می‌کردم و پر بودند از شعر و علامت‌های تعجب و سه‌نقطه... دراز می‌کشیدم و سرم را در بالش فرومی‌بردم و خوب می‌خوابیدم. و او هم می‌نوشت و بعد کمتر نوشت و دیگر ننوشت، تا تابستان سالی که هر دو امتحان کنکور داده بودیم، و او عینکی شده بود و من دیدم که چشم‌هاش دیگر آن‌جور نبود و انگار کوچک‌تر شده بود. گفت اتاقم بوی عجیبی می‌دهد. چرخی در اتاق زد و کتاب‌های جدیدم را تماشا کرد و گفت که اوه، هنوز شعر می‌خوانم؟ و گفت که اینها مال زندگی در شهرستان است و عجیب است که من زندگی در شهرستان را تحمل می‌کنم و جیک نمی‌زنم. من نامه‌های او را نشانش دادم که هفده تا بود، و او بعضی از آنها را خواند و گفت اینها خوب نیست و اگر کسی بخواند فکر می‌کند ما منظوری از این حرف‌ها داشتیم و مگر غیر از این است که یک‌مشت حرف‌های خوب بچگانه با هم گفته بودیم؟
بعد نشستیم و راجع به انتخاب رشته حرف زدیم و فردایش که آنها رفتند، رویه‌ی بالشم را که پر از لکه‌ بود چندبار شستم تا بوی عطر رفت، اما هنوز هم همه‌ی هندوانه‌های دنیا بوی او را می‌دهند.  

 

Posted by kia at 3:30 PM | Comments (5)

September 10, 2005

روزی‌که...

روزی‌که بازمی‌گردم
کوچه‌ای هست هنوز
پرسه‌ای
که بهانه‌اش تو باشی
درخت‌های بسم شکوفه می‌دهند آن‌روز
و کودکی نان به دست
می‌گذرد…

روزی‌که بازمی‌گردم
خانه‌ای هست هنوز
پنجره‌ای
که تداعی نگاهت باشد
پرستوها نامت را صدا می‌زنند آن‌روز
و سنگ‌ریزه‌ای
مرا وسوسه می‌کند…

Posted by kia at 4:39 PM | Comments (4)

September 9, 2005

پس از ملک‌آباد

باران
دیگر راهی به تو ندارد
بر حواشی دیوارها و خیابانها میلغزم
سایهام از پیادهرو میرود
سر در گریبان

باد
اگر بوزد
پشت به غوغایش
سوت میزنم
قاصدکها را لگد میکنم
و به غرابت برگها
میخندم

پگاه
دیگر نشانی از تو ندارد
تا لنگ ظهر میخوابم،
با سیگاری قهوهای
ناشتا میکنم
و در واژهها غوطه میخورم...
کاغذهای سپیدم
ابری میشوند
پرده را کنار میزنم
و به غروب میگویم:
روز بهخیر!

Posted by kia at 7:40 PM | Comments (1)