4
لب ورچیده بود و لابد می خواست متلکی بارم کند که دست بلند کردم و تاکسی گذران بی مسافری را صدا زدم.
«صفائیه، دربست!»
توی ماشین حالت کسی را داشت که قهر کرده باشد، رویش را آنطرف گرفته بود و من تنها می توانستم دنباله ی ابرو و قوس گونه و غبغب کوچکش را ببینم که جلو گره روسری قلمبه شده بود. انگشتهای سفید و بی خون او را تماشا می کردم که آنقدر بی دفاع بودند و عجبا که آن نت های مسحورکننده از تماس با آنها بیرون می آمد، و دلم ناگهان خواست دستهاش را بگیرم و جفت شان کنم و مثل بازی که با کودکان می کنند، لای انگشت هاش فوت کنم. اما وقتی یاد اظهارلحیه های برتری جویانه و چهره ی سرد گهگاهش افتادم این بدگمانی به دلم راه یافت که اگر بگویم، او حرف های مرا می شنود و آخر دستم می اندازد، می گوید نه! و سنگ روی یخ ام می کند. شاید هم بخندد، و از همه بدتر به پدر و مادرش بگوید، و آنوقت آنها چه فکری می کنند؟
راننده از آینه تماشا کرد و پرسید:«جلوتر بروم؟»
گفتم:«نه جناب، همین جا خوب است. چقدر بدهم؟» و دست توی جیب کردم و هنوز بیرون نیاورده دست او را دیدم که با پول از کنار گردن راننده دراز شد. از پیش می دانستم که بحث فایده ای ندارد و به آنجا که او دوست دارد منتهی می شود. پیاده شدیم.
«مثل اینکه من تاکسی گرفتم، هان!»
«خجالت بکش، تو مهمانی!»
«حق با شماست، ظاهرا من همینطور که راست، راست راه می روم باید خجالت بکشم!»
«معلومه! بعدش هم پول هات را جلو من درنیاور، ببر بریز توی قلک ات!»
دستم را تکان دادم یعنی که برو بابا دل ات خوش است! و کمی تندتر کردم. پا به پایم می آمد و چند قدم جلوتر، انگار اتفاقی پشت کفش ام را لگد کرد. بدون آنکه برگردم گفتم:«ببخشید، پام زیر پای شما رفت. کور بود!»
«خواهش می کنم!» و دوباره لگد کرد. برگشتم و او را که درحال فرار غش غش می خندید دنبال کردم.
«خیلی خب...آخ، وحشی!»
«اینهم دوبار...حالا باز هم روداری کن!»
کارمان شده بود لگد کردن کفش های همدیگر. بیشتر مراعاتش را می کردم، اما او قایم لگد می کرد و بعد جیغ زنان در می رفت و آنوقت به التماس می افتاد.
«نکن، بی ادب! همسایه ها می بینند.» یک جا موقعی که او را گوشه ی دیوار حیاط یک خانه ی جنوبی گیر انداختم چیزی نمانده بود عوض لگد کردن کفشش او را به آجر سه سانتی های دیوار بچسبانم و ببوسمش. یکهو به ته کوچه نگاه کرد و گفت:«بس کن، حتما آشناست!»
هیکل تیره ی مردی داشت به سوی ما پیش می آمد. مؤدب راه افتادیم. نگاهش کردم. اخم کرده بود و چهره اش مثل الهه های مصری، بی حالت متوجه جایی در ابدیت بود. در سکوت از کنار مرد گذشتیم، و او آهسته گفت:«وای...همسایه مان بود، حالا چه فکری می کند؟»
«مگر چکار می کردیم؟» و چون جواب نداد، احساس کردم سئوال بی جایی بود، و دیدم که باز دارد از من دور می شود، و ته کوچه ی بعدی دیگر نزدیک بود. بوی خاک آلود کاج های کویری لحظه ای گیجم کرد.
«تو تابه حال کسی را دوست داشته ای؟»
«... چی؟»
«این که فکر کنی کسی را دوست داری!» جواب نداد و من توی دلم گفتم خدای من، خدای من!
«این قدر سئوال سختی بود؟»
«نه، ولی اگر هم دوست داشته باشم به تو نمی گویم!» یعنی چه، یعنی از آدم دیگری حرف می زند؟
«خب، اگر کسی تو را دوست داشته باشد، از کجا احساس تو را بداند؟»
«آن آدم بدبخت حالا کی هست؟»
«حالا، فرض کن یک زمانی!»
«آن دیگر مشکل من نیست!»
«باید چکار کند؟»
«من چه می دانم، باید همه ی جوانب را بسنجد، این مسئله که شوخی نیست. من از آدم هایی که هر روز فکر می کنند عاشق شده اند خوشم نمی آید.»
یک لحظه تنم مور مور شد و احساس کردم الساعه است که اتفاق ناخوشایندی بیفتد.
«بالاخره دخترها هم باید انتخاب کنند. این قضیه دوطرفه است، نیست؟»
«دخترها هستند که اول انتخاب می کنند. این را دیگر باید آن آقاپسر بفهمد، بعدش دیگر باید دو دو تا، چهار تاش را بکند و قدم اول را بردارد، اگر هم زیر گوشش خورد تقصیر خودش است!»
پس اینطور! درست حدس زده بودم. ده، بیست متری بیشتر به خانه شان نمانده بود، و من از آنجا روشنای ایوان را می دیدم. در سکوت می رفتیم، تا دوباره به حرف آمد.
«دوستی داشتم که عاشق شده بود، از همه بدتر، آنهم عاشق پسرخاله اش! پسره پا جلو نمی گذاشت. آنوقت این احمق داشت خودش را هلاک می کرد. هرچه قدر به اش گفتم نکن، صبر کن، آخر کار خودش را کرد. برداشت نامه ی عاشقانه و فدایت شوم برای یارو نوشت. بعد هم با چه افتضاحی آویزان او شد. حالا هم همه اش کارشان دعواست. به خاطر اینکه از اول اشتباه بود. سر همین رابطه ام را با او قطع کردم، خاک بر سر!»
و انگشتش را گذاشت روی دکمه ی زنگ. سرم را بلند کردم و ستاره شمالی را که پرزور سوسو می زد تماشا کردم. گفتم تمام شد. آنجا در آن شهر شلوغ روزهای دوباره و بی اتفاق در انتظارم بود. باید در ذهنم و درقلبم دنبال جای دیگری برای او می گشتم.
...
3
بدون آنکه مرا نگاه کند گفت:«بگو ببینم، ما الان تو چه قرنی زندگی می کنیم؟»
«صبر کن فکر کنم...به نظرم اواخر دوره ی زندیه باشد!»
حوض را دور زدیم و همانطور دست به دست از پله ها بالا رفتیم و کنار نرده ی ظریف چوبی آن ایستادیم. طاق ایوان کاربندی های هندسی سالمی داشت. از ایوان منظره ی خیابان مشجر پیش چشم مان بود، با دو ردیف حوض آب تا ته باغ.
گفتم:«این گچبری های طاق مرمت شده، مثل اینکه...»
«برای چی ایراد می گیری، هیچ طوریش نیست!» انگار از خانه ی خودش دفاع می کرد. دست هامان داغ بود و داشت از عرق خیس می شد. احساس کردم الان است که به بهانه ای دستش را از دستم درآورد.
«آن ته را می بینی...» دستش را نرم بیرون کشید و انتهای باغ را نشان داد.
«آنجا یک آب نمای زیبا بوده که به مرور زمان از بین رفته، حیف نیست؟»
«حیف ماییم!» و به انتظار جواب نگاهش کردم، همان حالت بی تفاوت را داشت، انگار که نشنیده باشد.
«می دانی، راز زیبایی این بناها و شهرها...»
حرفش را قطع کردم، انگار تا آخرش را می دانم.
«اصالت!»
«بله، اصالت خود به خود زیبایی درش هست. برای همین وقتی دخترهای اصیل اینجا را نگاه می کنی، چشم هات چهارتا می شود!»
آزرده خاطر گفتم:«باز سنگ دخترهای اینجا را به سینه زد، حالا خوب است، خودت به بابات رفته ای!» برگشت و اخمو، قیافه ی مرا نگاه کرد و یکهو زد زیر خنده.
«حالا گریه نکن، دوست دارم اذیتت کنم!»
وقت برگشتن راهنمای خواب آلود را ندیدیم. سرخوش نیمی از راه را پیاده آمدیم و نزدیک دانشکده ی مهندسی در یک کافه ی کوچک که جایی برای نشستن نداشت، شیرکاکائوی داغ و شیرینی خوردیم. یک جوان لاغر و قدبلند، با صورت رنگ پریده آنجا ایستاده بود و ما را نگاه می کرد. دوست سامسونیت به دستش پشت به ما بود. هر بار چشمش در چشم من می افتاد دستپاچه خودش را جمع و جور می کرد.
«این چی را نگاه می کند؟»
«اشکال ندارد. اینجا بیشتر دانشجوها می آیند.»
بلندتر گفتم:«مگر گفتم نیایند، حواسش همه اش پیش ماست!»
«هیس! از جایی می شناسمش. دانشجوی آمار است.» جوری ایستادم که تقریبا پشتم به آنها بود و دیگر نمی توانست او را نگاه کند.
«پس بگو... از عشاق هستند؟!» نگاهش را از من دزدید و شیر کاکائوش را مزمزه کرد.
«هووم... نه بابا، این طفلک ها مثل کبریت بی خطر هستند! ما از این شانس ها نداریم که کسی پا پیش بگذارد.»
سعی کردم در چشم هاش نگاه کنم و منظورش را بفهمم. اما باز قیافه گرفته بود و همه جا را تماشا می کرد، جز من. به خودم گفتم، همین امشب باید تکلیفم معلوم شود. به او می گویم. همین امشب!
بیرون که آمدیم دم غروب بود. گوش می دادم و به نظرم آمد صدای اذان قرابت عجیبی با پیاده روهای پر از چادر و کاسب های دوچرخه سوار و آسمان کبود و اولین ستاره های چشمک زنش دارد. قرار شد تا اولین میدان پیاده برویم و از آنجا تاکسی بگیریم. فکر کردم لازم است او را به شوق بیاورم.
گفتم:« یک چیز جالب اینجا این است که هیچوقت خیابانی را با ترافیک سنگین ندیدم.»
«اینجا اصلا ترافیک معنی ندارد. مثل آن شهر بی در و پیکر شما نیست که هرکس یک ماشین بردارد بیاید توی خیابان!»
«ولی اینطوری هم خسته کننده است!»
«نخیر هم! پارک هست،... کتابخانه هست،...» مکث می کرد تا فکر کند دیگر چه هست، و من نتوانستم پوزخند نزنم.
«هه...!»
«سی کیلومتر بیرون شهر... حالا می رویم میبینی، آنقدر کوهستانی و خوش آب و هواست که باور نمی کنی. پر از درخت و کوچه باغ.» انگار کافی نبود و می خواست هرطور شده حالی ام کند. دست های کوچکش را تکان تکان می داد و دایم نگاهم می کرد، مبادا جرئت کنم و کنایه بزنم.
«تابستان ها شاخه های انارها از سنگینی توی کوچه ها آویزان می شوند. انار به این بزرگی... اصلا بگو تابلو نقاشی!» وقتی دید من ظاهرا تسلیم شدم ادامه داد.
«به نظر من برای آینده ی کشور باید از این شهرها درس گرفت. مردم عوض حرف زدن کار می کنند. می دانی وسط کویر یک شهر آباد ساختن یعنی چی؟... آنوقت بعضی ها عوض آنکه بمانند، برای مشکل خودشان کاری کنند و از جایی شروع کنند همه چیز به نظرشان اخ می آید و با هربهانه ای می خواهند ول کنند بروند آنطرف...» بی رحمانه داشت می زد. منظورش گفتگوی چندروز پیش مان بود که من گفتم اگر دانشگاه قبول نشوم می خواهم بروم خارج. این مملکت به جوان هاش احتیاجی ندارد.
«من نگفتم حتما می روم. موضوع این است که برای داشتن نیروی کار خلاق هزینه هم باید داد. وقتی کوچکترین نیازهای من نادیده گرفته می شود، من را به چشم متهمی نگاه می کنند که باید مراقبش باشند، نباید انتظار خلاقیت و کار از من داشته باشند.»
«مگر برای آنها کار می کنی؟ برای کشورت کار کن!»
یک موتوری جلوتر از ما ایستاد. هردو سرنشین آن ما را با بدگمانی نگاه می کردند. نفهمیدم چه جوابی به او دادم. فقط خواستم بحث مان جدی و معمولی به نظر برسد. پیش از آنکه از آنها رد شویم، آن که ترک موتور نشسته بود چیزی به جلوی گفت و دوباره راه افتادند.
گفتم:« همین که آدم ریخت اینها را نبیند موهبت است.»
...
2
راه افتادیم و من پرسیدم: « این چی می گفت؟»
«چی می خواستی هنوز؟ این دیگر انصافا یک طالع پنجاه تومانی بود!»
«نه، چشم هاش. یک جور مخصوصی بود.» و او چشمکی زد و انگشتش را برای من تکان داد.
«اینجا باید مواظب خودت باشی. این دخترهای چشم و ابرو مشکی ماندگارت می کنند، هان! مثل بابام!»
و بعد از آن هرگاه دخترهای چادری خوش خط و خال از برابرمان می گذشتند. باید به حملات پیاپی او جواب می دادم و آیه و قسم می آوردم که نگاه شان نکردم...
«چرا، خودم دیدم. چشم هاش یک جوری بود، نه؟!»
«عجب گیری کردیم. من اصلا سرم را مخصوصا انداخته بودم پایین. ندیدی؟»
«آخی! طفلک چقدر که سربه زیر هم هست. همین که نزدیک ما رسید، یک لحظه مثل برق با نگاهت خوردیش. خودم دیدم. منتهاش تیرت به سنگ خورد. نگاه نمی کرد.»
توی یک کوچه ی پیچاپیچ بودیم، نزدیک باغ دولت آباد. و دخترها انگار از دبیرستانی حوالی آنجا می آمدند. دیوارهای خشت و گلی دو سوی کوچه، قلعه آسا قدکشیده بودند. گاه از زیر طاق و خنکای دهلیز تاریکی رد می شدیم، و لحظاتی طول می کشید تا چشم های درهم کشیده مان به هجوم ناگهانی زوبین های آفتاب عادت کند. رویرومان از پیچ کوچه چند دختر مدرسه ای پیش می آمدند.
«چشم هات را درویش کن! به همشهری های من چپ نگاه نکنی، هان، آقای سربه زیر!»
دیگر داشت کفرم را درمی آورد.
«همشهری های من! هیچ نگاه به خودت کردی؟ تو هیچ چیزت شبیه به اینها نیست.»
«بخاطر اینکه تو مثل همه ی آقاپسرها ظاهربینی. من تا مغز استخوان مال این خاکم.»
مجبور شدیم از کنار دیوار و شن های توده شده پای آن بگذریم تا دخترها رد شوند. هیچ کدام نگاه نمی کردند، با این حال یک از آنها به نجوا چیزی به دیگران گفت و پقی زدند زیر خنده. برگشتم و پشت سرشان نگاه کردم، ولی همانطور می رفتند.
«به چی خندیدند؟»
«چه اشکالی دارد. لابد خوششان آمده ازت.»
«اینها که اصلا نگاه نمی کردند!»
«دخترها را نمی شناسی دیگر. شما پسرها فقط جلو چشم تان را می بینید. آنها از ته کوچه سیر تماشا کرده بودند.» گونه های گل بهی رنگش را تماشا کردم و کرک های بناگوشش که در آفتاب طلایی می زد.
«تو چی؟ پسرهای اینجا حتما از دیدنت خیلی خوشحال می شوند.» و بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شدم. چون چهره اش ناگهان به همان حالت جدی و متفرعن درآمد، مثل ملکه ی یخ ها.
«خوب خوشحال بشوند. تو نگران من نباش!»
ته کوچه ای که در آن می رفتیم بنای برج و بارو مانندی بود و از پس آن بادگیر بلند و زیبایی دیده می شد. یک در چوبی قدیمی و بعد یک باغ بزرگ و متروک روبرومان در سکوت کرت ها و سروها و کاج ها آرمیده بود. دورتر در درازای حوض های به هم پیوسته یک بنای چند ضلعی بود، و همان بادگیر که از بیرون دیدیم.
گفتم:«مجبور بودیم این ساعت روز بیاییم؟ اینجا که اصلا کسی نیست.» ولی ته دلم خوشحال بودم که با او می توانم تنها در آن سکوت قدم بزنم.
«اتفاقا اینجا عجایبی دارد که باید توی همین ساعت روز ببینی.»
سرو کله ی آدم خواب آلودی از بنای جنبی باغ پیدا شد و پس از توضیح کوتاهی شیرفهممان کرد که الان ساعت بازدید نیست، ولی در ازای مبلغی می تواند باغ را نشانمان دهد. و جلو افتاد و انشای آماده اش را همینطور از بر می خواند.
«این آب که می بینید از قناتی تامین می شود که دویست سال قدمت دارد. محوطه ی باغ بسیار بزرگ تر بوده که به مرور زمان.... مجموعه ی دولت آباد تشکیل شده از یک بنای سردر...»
نمی دانم چرا ویرم گرفته بود دست اورا بگیرم و مثل یک زوج توریست گشت بزنیم. شاید چون خیلی تنگ من راه می رفت و هوا آنجا زیر سایه سار درخت ها خنک تر بود و کلاغ ها بالای سرمان میان شاخه های سروها سرو صدا می کردند و آب، ساکن و زلال کنارمان با اندک سراشیبی جاری بود و مرد توجهی به ما نداشت. لحظه ای انگشت هام به دستش سایید، اما انگار توجهی نکرد.
«بزرگ ترین بادگیر ایران و جهان... 33 متر و... بنای کوشک اصلی و بادگیر آن مهمترین قسمت مجموعه به لحاظ...»
و توی آن عمارت هشتی بود که انگار زمان کوتاه آمده بود و به نرمی آب در حوض مرمر هشت ضلعی می خلید، و به خنکی نسیم از سرداب زیر بادگیر می وزید، و با نور تلطیف شده ای از پنجره های مشبک رنگی به داخل می تابید. شگفت زده بود، و من مسخ شده بودم. حتا او هم جور دیگر بود و در تاریک روشنای داخل کوشک، حوض مرمر را دور می زد و هردو دور هم می چرخیدیم و انگار تمام آن هشتی با پنجره های مشبک و درهای متعدد تنظیم باد دور ما آهسته می چرخید. صورتش از غرور و فخرفروشی گل انداخته بود، و باد عجب سرمای مورموری داشت.
«بایست، سلطان بانو!»
ناخودآگاه گفتم و دیدم او دست روی دهان گذاشت، و در انشای مرد خواب آلود وقفه ای افتاد.
«... آب قنات با مهارت ابتدا در حوض مرمر زیر بادگیر بیرون می آید و می جوشد... از زیر زمین به داخل این حوض هدایت می شود و بعد پس از گذشتن از سینه کبکی های مقابل کوشک...»
گفتم:«اینجا چقدر سرد است!»
«بچه تهران، می بینی! ما دویست سال پیش کولر آبی داشتیم.»
گفتم:«خجالت نکش، بگو کولر گازی!» یک مشت آب از حوض مرمر گرفت و به طرفم پاشید. مرد، پلک هاش را آهسته بهم زد و نگاه مان کرد، بعد گفت که ایوان بالای کوشک منظره ی قشنگی دارد و اگر سئوالی نداریم او می تواند برود و جلو عمارت پشتی منتظرمان بماند. او گفت که همین قدر کافی است و ما دیگر مزاحم وقت شان نمی شویم. وقتی مرد باز ایستاد و پلک زد، من یادم آمد و صد تومان درآوردم، اما او دستم را گرفت و گفت خجالت بکشم، چون مهمانم. من هم دستش را گرفتم و کمی کلنجار رفتیم و دیدم که مرد همانطور پلک زنان نگاه مان می کند. آخر او پولی را که آماده در جیب مانتوش داشت به راهنما داد و دستش در دستم ماند، و مرد رفت.
زمان دوباره آرام گرفت و فقط آب درون حوض غلغل می کرد و صدای مقطع و قهقهه مانند زاغچه ای از بیرون کوشک به گوش می رسید...
1
در خانواده ی بزرگ و یاجوج ماجوج ما دختر نازنینی بود، مثل دختر شاه پریان که خیلی خانم بود و شعر می دانست و داستان می خواند. هرآنچه اثری از هنر داشت او را منقلب می کرد. جمله های قصار می دانست. نادر ابراهیمی و آتش بدون دود را فوت آب بود و گفته های دکتر شریعتی را نقل کلامش می کرد. کلاس پیانو می رفت و شب ها نامه های بتهوون را می خواند و گریه می کرد. گاه که مهمانی بود و جمع بودیم، مادرش از او می خواست قطعه ای برای ما بنوازد. مادرش بود و حق داشت حالا که آنقدر در کشوری مانند ایران برای هنر خرج می کند، لااقل جلو مردم پزش را بدهد. او می رفت و با یک لباس بلند کلاسیک، چونان دوشیزگان داستان های تولستوی و چخوف برمی گشت و با تفرعن پشت پیانو می نشست. برخلاف انتظار همه که چرت زنان در حال هضم نهار بودند و می خواستند خواب های طلایی، یا پیش درآمد اصفهان را بشنوند، نوای قطعه ای نامأنوس در اتاق پذیرایی می پیچید. طنازانه سر و گیسوانش را به همراه موسیقی حرکت می داد و من محو تماشایش می شدم، مثل آنموقع که مهمانی نبود و تنها من و او در پذیرایی دراندشت بودیم و من به پیانو تکیه می دادم و نیم رخش را تماشا می کردم. غبغب کوچولو و قشنگی داشت که وقتی سرش در بی خبری حرکت می کرد و پایین می افتاد، گرد و قلمبه می شد. لب هاش هم وقت حرف زدن آهنگین و کشدارش کج می شد و حالت کودکانه ای به او می داد. مادرش هم غبغب داشت. وقتی به دنبال او روانه می شد و بیرون از پذیرایی گیرش می آورد ( یک بار خودم شاهد بودم) سرکوفت می زد و غبغب دو سه طبقه اش تکان می خورد. آنوقت می رفت و ما لحظاتی تنها می ماندیم. او غیظ می کرد و بغضش می ترکید.
« می گوید آبروی من را جلو مهمان ها بردی. نمی فهمد که هر نتی ضرب خودش را دارد. بتهوون بعضی نت ها را آنقدر آهسته می زده که فقط خودش می توانسته بشنود. به که می گویی... به جهنم که نمی فهمند. مُردم از این سلیقه های کاسبکارانه...»
اینطور می گفت و من دلداریش می دادم و در دل تحسینش می کردم و به آنکه روزی دل او را تسخیر می کرد رشک می بردم. آخر من هم سعی خودم را می کردم، و آن روزها، آن روزهای خوب هفده سالگی داشت می گذشت. آن روزهای خنده های ناگهانی و گریه های بهاری و اشتیاق بی دلیلی که پیش می راندت. مهم نیست به کجا، فقط پیش می راندت، آن روزها که شب هاش از انتظار رمزآلود برای دچار شدن و دل باختن به کسی لبریز است. اما هنوز نمی دانی او کیست، و من با هر نشانه ی پذیرنده ای از او به شوق می آمدم و شیفته اش می شدم. تنها یک کلام بین ما فاصله بود، و در آن روزهای بهاری که او راهنمای من شده بود چه بسیار که با هم تنها شدیم و من پیرامون آن کلام چرخیدم و آخر در چشمانش نگاه کردم و چیزی نگفتم؛ پای پیکر باشکوه و بی تکیه گاه میرچخماق، با آن مناره های سر به آسمان کشیده اش، کنار ستون های ایوان موزه و آتشکده ی زرتشتیان، در سایه شبستان و خنکای سرداب های مسجد جامع و لابلای دانشجویان بی قرار معماری که به هر سوراخ سمبه ای سرمی کشیدند و فارغ از دختر و پسر بودن، روی زمین می نشستند، در خاک و خل دراز می کشیدند و متصل عکس می گرفتند و مثل یک دسته گنجشک قیل و قال می کردند.
همه را با او دیدم، و تنها بعدها بود که به آنچه دیده بودم فکر کردم. آن مناظر، آن روزها چیزی جز زمینه ی تصویر او نبود. او مثل بز پیش گله جلو می افتاد و من مثل گوسفند دنبالش، و پدر و مادرها عقب می ماندند. اغلب قرار می گذاشتیم که کجا دوباره جمع شویم. کسی به ما شک نمی کرد، انگار هم خون بودیم، شبیه مردم کویری نبودیم. به دست های سفید و انگشت های باریک و نوک تیز او که نگاه می کردم انگار بخشی از خودم را می دیدم. یک روز، خلاف معمول آسمان بدجور تپیده بود. ابرهای چاق و شکم برآمده ای باد می کردند و باز ابر می زاییدند. کنار میدان اصلی شهر راه می رفتیم. دختری سبزه رو به اصرار جلوم را گرفت و مجبور شدم کمی زیره از او بخرم. وقتی به من پیشنهاد می کرد که فالم را بگیرد و با نگاه براق مشکی اش گیرم انداخته بود مثل دختری شرمو دستپاچه شدم و برای کمک به او که خودش را بی خیال نشان می داد نگاه کردم. آخر خجولانه کنار پیاده رو نشستم. پنجاه تومان به دخترک فالگیر دادم و دستم را سپردم به انگشت های استخوانی او که رنگ شیرینی حاجی بادام بود.
«هاا... چه دست عجیبی داری آقاجان!»
«لابد یک سفر طولانی میبینی، همه اش را می دانم.»
«هاا... سفر که می بینم. ای خطو میبینی، همیطور همراته. سفرم که می ری چشم براته.»
«بعد هم عروسی می کنیم لابد!»
«نه آقاجان! با ای عروسی نمی کنی. همیطور همراته. مو از اوناش نیستم. دروغ نمی گم که بت...»
سر برداشت و به او اشاره کرد.
«شاید همین خانم جان باشه. نه، شبیته. خواهرته؟»
دیدم که او خندید و با ایما و اشاره به من گفت:« تو چه جور کف بینی هستی! یک چیزی بگو که اقلا پنجاه تومان بیارزد!»
دخترک دوباره کف دستم را با چابکی خشونت آمیزی محکم باز کرد و غرولندکنان انگار که بخواهد مویه کند با آهنگ یکنواختی خم و راست می شد.
«هاا... درد و مرض ازت به دوره آقاجان!» و انگشت شستش را با فشار روی نرمه های زیر انگشت هام کشید.
«حسود داری. مردم چشم شان به زندگیته. ولی بختت بلنده. دعای مادر پشت و پناهته. پی مال دنیا نیستی آقاجان!» دیگر خجالتم ریخته بود و دوست داشتم از او که با هر جمله ی کف بین خنده ی کوتاهی سر می داد عقب نمانم.
« این را که خودم می دانم. از آن جاهای خوبش بگو. چند تا زن می گیرم. چند تا بچه دارم؟»
دوباره خم و راست شد، و بعد یکهو از زیر مژگان بلند و ابروهای پیوسته اش تماشایم کرد و من زیر نگاه نافذ و غمخوارانه ی او لرزیدم.
«قربان جوانیت برم پیشانی بلندی داری، ولی حالا حالاها عروسی نمی کنی. بچه پیدا نمی کنی...» و با همان حالت مویه به چپ و راست لنگر انداخت و نفسش را رها کرد.
«آخ...آقاجان، ناراحت نشی ها! خاطرخواه می شی. همیطور باهاته. سفر می کنی و همیطور باهاته. مثل سایه. گفتم که طالع غریبی داری. ای خط های کف دستت ها! مثل مسیل تو کویر گم می شن. ته ندارن»
انگار دیگر چیزی برای گفتن نداشت. دستم را از لای انگشت های چمبر زده اش بیرون کشیدم و مثل خواب زده ها به او نگاه کردم. مردمک های براقش گویی از پس قرن ها مرا می نگریستند، از درون حدقه هایی که انگار بارها خاک کویر، خاک شهرها و برج و باروهای ویران آن را پر کرده و باز برق زندگی به آن راه یافته بود...
نمی دانم چرا آنچه بین ما می گذرد هیچ بوی گناه نمی دهد. وقتی سرخوش به زندگی خاکستری ام نگاه می کنم تو تنها رگه ی سپیدی هستی که این ابری یکدست را به هم می زنی. برای چه باید این ناهماهنگی را از این آسمان خواب آلود پاک کنم. تو شعر نمی دانی و نمی خوانی. داستان یحتمل تو را یاد قصه های مادربزرگت می اندازد که خواب آلود می شوی. توی دلم می گویم عشق و انگار می کنم مثل سحرناز روستای برره عق می زنی. تو شعر نمی دانی و ویترین شاعرانه نداری. تو خود شعری. عریان مثل واژه های فروغ. مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانی، و خوشه های نارس گندم را زیر پستان می گیری و شیر می دهی.
آخر نگاه کن! چرا بوی گناه نمی دهد؟ چرا هرچه بود آنقدر معصومانه بود و تو ، بی پروا به خلجان های من می خندیدی. چرا نه من با تو بزرگ شدم، و نه تو با من. نگاه کن! هر دو کوچک ماندیم و واژه ی قلمبه ی گناه در گلومان گیر می کند و خنده کنان بیرون می پرد. می رود همانجا که باید باشد؛ لای کتاب های دینی دوره ی راهنمایی.
بگذار بزرگ باشند و موعظه کنند. بگذار صورتک هاشان را در هم بکشند. از دیدن ما چندششان بشود و رو برگردانند. تو می دانی و من می دانم، ای یار... ای یگانه ترین یار!
بگذار برایت قصه ای بگویم...
تو گفتی:
آه...
رود را مه گرفت
و آزادماهیان بر حباب های آب
بوسه زدند
بوسه زدند
تو گفتی:
برف
کلاغ ها، سپیدپوش برجای ماندند
و بلوط های زندانی خوشبخت
فراموش شدند
فراموش شدند...
سهم من این است،
انزوایی کشنده و گویی بی پایان
سهم من،
تپیدن های همواره ی دل
و انتظار بیهوده برای زنگ تلفنی ست
که از رسیدن صدای تو بگوید
سهم من،
پرسه در کوچه هایی ست
که بی عبور تو غالبا تاریکند
و بیگانه
آه...
سهم من این است
یادآوری چشمان تو
که(معصومانه)
دروغ می گفتند.