دریا
غربت غروب
و زوال موج ها
...
فاصله را دوست بداریم
که از جنس رسیدن است
و غروب
چون از طلوعی دیگر می گوید
...
دریا
جنبش بادبان
و احیای موج ها،
و ساحل
که بس دور
و بس نزدیک است...
10
تکانی خورد و چیزی نگفت. خم شدم و خاکستر سیگارم را در گلدان کاکتوس زیر پنجره تکاندم.
«چیز بدی گفتم؟»
«نه، ولی من چه کاره باشم که برای تو کسی را پسند کنم یا نکنم!»
خودم را با کرک و پیله های کاکتوس دم موشی مشغول کرده بودم. بعد شنیدم که بلند شد و تخت جیر جیر کرد و در باز شد.
«من بروم، شاید عمه کارم داشته باشد.»
ایستادم و سیگار کشیدم تا تمام شد و با انگشت شست توی خاک گلدان چالش کردم. گفتم حالا باید به چی فکر کنم، و فکری نمی آمد جز آنکه احساس کردم باید گرسنه ام باشد، و بالاخره نمی شد که بیرون نروم. از آشپزخانه بوی پلو و صدای بشقاب می آمد. پدرم جلو تلویزیون نشسته بود و سفره برابرش پهن بود. جواب سلامم را نداد.
«صد بار گفتم هر غلطی که می خواهی بکنی جلو من بکن که جواب این خانم را داشته باشم.»
«باشد!»
«برو کمک کن سفره را بچیند!»
توی آشپزخانه هم نبود. مادرم فش فش کنان مثل مار از کنارم رد می شد و فقط توانستم بشقاب ها را از دستش بگیرم. پای سفره نشستیم و غذای پدرم را کشید.
«چرا اینجوری نگاه می کنید؟»
«نگاهت هم نکنیم، شازده!؟»
با سر به در بسته ی اتاق پذیرایی اشاره کردم.
«پس کجاست؟»
«هرکاری کردم گفت اشتها ندارد، یکهو سردرد شده. یک آسپرین بهش دادم، جاش را پهن کردم استراحت کند. دختر دسته گل مردم را پس فردا مریض تحویل شان ندهیم!»
در سکوت خوردیم. گاهی سر بلند می کردم و می دیدم که چشم شان را از من می دزدند.
زود خوابم برد و چند بار خواب دیدم زلزله می آید و همه اش ترسم از این بود که برگ های چنار رویم بریزند و من رویشان غلت بزنم، و از خواب می پریدم. صبح با فکر اینکه برای انتخاب واحد باید بروم کرج، بیدار شدم. پدرم داشت چای دم می کرد و گفت که مادرم و او یک ربعی هست که رفته اند خرید، و عصر که برگشتم فهمیدم خانه خاله اش اینها مانده است.
دیگر برنگشت. اوایل آذر ماه آن سال مراسم عقد و عروسی اش بود، نیمه ی شعبان. درس ها را بهانه کردم، و فقط مادر و پدرم رفتند. شنیدم همه اش گریه می کرده و آرایشش را پاک خراب کرده بوده. مادرم می گفت که البته طبیعی است. آدم دختر یکی یکدانه اش را بفرستد آن سر دنیا. خیلی دل می خواهد، والله!
مادر است دیگر. تابستان سال بعد، یک ماه ایران بود، ولی ندیدمش. تمام مدت یزد بود، اما سال بعد دیدمش، با یک پسر ده ماهه سبزه، که وقتی بغلش بود عجیب توی چشم می زد. با هم خیلی راحت و خودمانی حرف زدیم، انگار یک عمر همسایه و بچه محل بودیم. وقتی صحبت مان به موسیقی کشید گفت که باور نمی کنم اگر بدانم چه مدت است دست به پیانو نزده. باور کردم، وقتی دست های تپل و بند انگشت های چال افتاده اش را دیدم. روی مخاطبش هم گاه من بودم، و گاه مادرم. از کیف دستی های مارک دار می گفت که توی ایران خیلی ارزان است و باید چند تا بخرد، و اینکه عاشق گنجه ها و کمدهای چوبی قدیمی انگلیسی است، و قرار است به زودی یک پورش بخرند، از همان ماشین ها که سیصد کیلومتر سرعت می روند. با هم بحث کردیم و من گفتم که اسم آن ماشین پورشه است، و او گفت که انگلیسی ها می گویند پورش، و من گفتم مگر انگلیسی ها درستش کرده اند که اسم رویش می گذارند، و کمی ناراحت شدیم. بحث احمقانه ای بود. می خندید و می گفت هر وقت مهندس کشاورزی شدم، می توانم بروم انگلیس، شوهرش کارها را ردیف می کند، و باز می خندید و می گفت مهندس کشاورزی! جوک اش را شنیده بودم؟ نشنیده بودم. تعریف هم نکرد.
یک روز تنها در خانه، از سر کنجکاوی چمدان کهنه ی پدرم را وارسی می کردم. پر از عکس ها و مدارک و نامه های قدیمی بود. بعد به نامه ای برخوردم که خطاب به من بود و او با خودکار سبز نوشته بود و جا به جا رویش را قطره هایی لک کرده بود. در خانه قشقرقی راه انداختم و آنها گفتند برای خودم و او بهتر بود که این نامه به دست من نرسد. یک شعر بود و متنی که نمی دانم از کجا انتخاب کرده بود...
«... و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد،
که قناری ها را پربستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند
و کبوترها
آه، کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
هرگز هیچ لحظه ای عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست. لحظه های بزرگ می آیند، اما به گذشته نمی روند. هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست. لحظه ها به ما می رسند، ما را در میان می گیرند، اندکی نزد ما درنگ می کنند، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند و اگر نداشته باشیم، طبق قانون طبیعی واپس می نشینند. برای مدت ها بزخو می کنند، تا باز ما کی...
انسان، تا آن حد تشنه، و آنوقت عزیز من ای کذاب! تو می گویی صدها چشمه ی جوشان را به گذشته فرستاده ای؟ شاید خواب دیده ای! تا تشنه ها هستند، چشمه ها به گذشته ها نمی روند، و تا گرما زدگان، رودخانه ها نمی گذرند. نه تو از کنار رودخانه می گذری، نه رودخانه از کنار تو. هر لحظه که اراده کنی، کمی بالاتر، فقط کمی، یا به موازات تو رودخانه ای ست در حرکت، پر شور و پرغوغا...
آیا آن لحظه که عاشق شدی، و با پر عشق، پروازی ساحرانه کردی، و از فرازی غریب و پرشکوه به جهان نگریستی، و از قلب و روح خویش بانگ برداشتی که تنها عاشقان می توانند ادعای بزرگی کنند، تنها عاشقان می توانند به سلطنت بر دریاها تفاخر کنند، و تنها عاشق قادر است به صداقت بیاندیشد، به صداقت نگاه کند، به صداقت بگوید، بخندد، بگرید، و سخن عاشقانه گفتن، جهان را لبریز از از بهار می کند، و نفس عاشقانه کشیدن فضای عالمی را عطرآگین می کند، و آب عاشقانه نوشیدن، جمله گی رودخانه ها را صفای نهرهای بهشتی می بخشد و گام عاشقانه برداشتن تن زمین را هرگز به درد نمی آورد؛ آیا آن لحظه بزرگ ترین لحظه ی زندگی تو بود، و لحظه ای عظیم؟
آری، اما آن لحظه، آن لحظه ها را هرگز نمی توانی به گذشته ها بفرستی، عاطل و باطل در گورستان تاریخ به خاک شان بسپاری، و باز هم گمان کنی که آنها لحظه های بزرگ بوده اند...ممکن نیست، ممکن نیست! لحظه های بزرگ، دختران جاهلیت نیستند که بتوان زنده به خاک شان سپرد. خوب تر از هر کس این را بدان که انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد؛ لحظه هایی که تباه شده اند، یا به رفعت ممکن رسیده اند. نمی تواند، و نباید بتواند. هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است. هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است، همانگونه که هیچ پیروزی عظیمی به دست نیامده، چراکه مصیبت های بزرگ، آنسان که پیروزی های بزرگ، متعلق به لحظه های بزرگ اند.
و لحظه های بزرگ، هنوز و همیشه پیش روی ما هستند...»
پایان
9
گفت:«پنجره را ببندی بهتر نیست؟ پشه می آید تو!»
آن خوشی سکرآور کم کم داشت می رفت و جایش را خماری و خشکی دهان می گرفت. پرده را کشیدم. پیش از آنکه پنجره را چفت کنم، مادرم سربرگرداند و غرغر نامفهومی کرد. لابد انتظار داشت سگرمه های درهم کشیده اش را در تاریک روشنای حیاط ببینم و جدی هم بگیرم.
«نمی دانستم تو هم سیگار می کشی. پشت تختت ته سیگار دیدم!»
لیوان آب را دوباره پر کردم و سرکشیدم. گلوم قرت قرت صدا می داد، و از گوشه چشم زانوهای گردش را در شلوار راحتی رنگارنگش می دیدم. هیچ وقت دامن نمی پوشید. فکر کردم شاید عیب و ایرادی دارد، و گفتم خجالت بکش، خجالت بکش!
صدای زلال و بچه گانه اش توی گوشم مثل چشمه غل غل می کرد.
«اینها را به تو می گویم، چون تو با آنها که طرز فکرشان در چشم شان است فرق داری!»
«خوب؟!»
انگشت هاش در هم فشرده بودند و دشوار نفس می کشید. هوا انگار توی سینه اش می لرزید.
«مرا دردی ست اندر دل، گر بگویم زبان سوزد و گر در دل نهم ترسم که مغز استخوان سوزد!»
گفتم:«شعر نگو!»
«چی بگویم؟»
«از خوبی هاش بگو! پای کس دیگری در میان است ،نه؟»
نمی دانم چرا یاد فوتبال و پنالتی افتادم. بیشتر دروازه بان ها پنجاه، پنجاه می کنند، ولی به همان سادگی هم که نیست. اول سعی می کنی در نی نی چشم های طرف نگاه کنی، پا به پا می کنی، با دست به یک طرف اشاره می کنی، و تصمیم می گیری و می پری. اما بیشتر وقت ها گل می شود. سعی ات را می کنی و گل می شود. گفتم شاید بهتر باشد آدم خودش و طرف را زیاد اذیت نکند، از اول یک طرف را انتخاب کند و بپرد.
گفت:«در مورد آن شخص قضیه خیلی فرق می کند. تا به حال تنها یک نفر آن چیزی بوده که من می خواستم. کسی که خیلی شبیه من است و فکر می کند، البته از دیدگاه من، با این تفاوت که من همیشه درونم با بیرونم زمین تا آسمان فاصله دارد. ولی...»
«لابد وضع مالی اش خوب نیست!»
«بس کن! موضوع فقط وضع مالی نیست. من هنوز حتا از احساسش خبر ندارم.»
«خب، این دیگر خیلی مشکل شد!»
«برای همین می ترسم. می ترسم پیش بروم و همه چیز خراب شود و سرکوفت خانواده ای که بهانه کافی برای سرکوفت زدن هم، حاضر و آماده دارند. آنوقت می دانی از نیمه راه برگشتن و به خطا اقرار کردن چقدر مشکل است، آنهم برای من که خدا می داند هیچ وقت نمی خواستم در همچین وضعیتی گیر کنم؟!»
«آره، خب!»
«می دانی، اشتباه انسان از روزی آغاز نشد که اشتباه کرد، از روزی بود که پی به اشتباه خود برد و اعتراف نکرد!»
فکر کردم لحظه ای هم هست، لحظه ی پنالتی، که تفاوتی در اصل موضوع نمی کند. وقتی بازی را از پیش باخته باشی، سه بر صفر عقب باشی و دقیقه ی آخر بازی هم باشد، چه فرقی می کند پنجاه، پنجاه بکنی یا نکنی، و توپ را بگیری و نگیری. بازی تعیین شده است.
«من الان در وضعیت بدی هستم چون حتا پدر و مادرم که همیشه هر حرفی را با آنها می زدم، نمی توانند هدف من را از ازدواج درک کنند. از نظر آنها، آن آدم عالی است، ولی من که چند بار باهاش صحبت کردم، احساس می کنم با همه ی یکرنگی و صداقت خجولانه اش خیلی بی تفاوت و متفاوت از ایرانی هاست. تمام نوجوانی و جوانی اش را آنجا بوده، و اگر اینطور باشد من در درون می میرم و فقط ظاهری از من می ماند.»
«مگر دنبالت گذاشته اند، مگر مجبورت کرده اند؟»
«اگر تو جای من بودی، می دانستی!»
«آن یکی چی؟ شاید حال و روز او را هم نمی دانی، آنوقت سر دوراهی گذاشتی اش!»
«تو می دانی آن یکی کی هست؟»
«تو که می دانی!»
دست راستش را که سمت من بود تکیه گاه بدنش کرد، و تخت، زیرمان جیر جیر صدا داد. گردن سفیدش با خال قهوه ای بالای استخوان ترقوه اش جلو چشمم بود. فکر کردم به همین سادگی هم می تواند باشد. برمی گشتم و دست دور کمرش می انداختم، بی هیچ حرفی، و لب هام را می لغزاندم روی خال گردنش، و می رفتم تا کرک های بناگوش. برمی گشت و آن دست کوچک و سفیدش شلاقی می نشست روی صورتم، یا آرنجش را می گذاشت روی سینه ام و فشار می داد، یا سعی می کرد بلند شود، یا تنش یک لحظه منقبض می شد، با پوست دانه دانه شده، و بعد نرم پس می نشست و ماروار کش می آمد... فرقی نمی کرد. مسئله برگشتن یا برنگشتن بود.
گفتم:«تو تصمیمت را قبلا گرفته ای، مگر نه؟!»
یک لحظه مردمک درشتش را در کنج چشمش دیدم، و بعد بی تفاوت و خشک روبرو، جایی میان پرده را تماشا کرد.
«تا یار چه خواهد و... میلش به که باشد!»
بلند شدم و از لابه لای کاغذهای کشو میز تحریر یک نخ سیگار بیرون آوردم. پرده را کنار زدم. مادرم نبود و چراغ ایوان خاموش بود. گوشه ی پنجره را باز کردم و سیگار را آتش کردم. هنوز بی تفاوت لای پرده را تماشا می کرد. دود، آهسته از لای پرده می خزید بیرون.
گفتم:«می فهمم چه قدر سخت است. حالا که اینجا هستی، دوست دارم یک نفر را به تو نشان بدهم، به چشم خواهری نگاهش کن ببین برای من می پسندیش؟!»
...
8
گفتم:«چرا اینجوری نگاه می کنی، مگر عزرائیل دیدی؟»
بلند شد و چنان شتابان به طرفم آمد و از نزدیک دستش را دردستم گذاشت که یک دم فکر کردم می خواهد مرا ببوسد. کمی خودم را عقب کشیدم.
«پنجره که یکهو باز شد و پرده کنار رفت، چنان ترسیدم که حتا نتوانستم جیغ بزنم.»
سرم را یکوری گرفتم و گفتم:«می بخشی که دیر کردم. روز خوبی قرار بود بشود، ولی نکبت از آب درآمد!»
«مثل اینکه حالت خوب نیست!»
«نه، خوب نیست.»
«پس مزاحمت نشوم!» همان جور ایستاد و لابد می خواست ببیند چه جوابی دارم. فکر کردم عجب گرفتاری مسخره ای شده است، و حالا باید از کجا شروع کنم، و هیچ فکری نمی آمد، جز آنکه دیدم لاغر شده است و یکهو خواستم بپرسم که غبغبش چرا نیست؟
اما برگشت و نیم رخش را دیدم، هنوز بود، و یاد مادرش افتادم و اینکه نکند او هم روزی شبیه مادرش شود. فکر کردم حقیقت، خیلی محتوم و برهنه جلو چشمم است و نمی دانم چرا دلم به حال خودم و او سوخت.
گفتم:«نه، بمان! الان حالم خوب می شود. فقط یک لیوان آب می آوری برام؟»
بیرون رفت و قبل از آنکه در را پشت سرش ببندد غمخوارانه تماشایم کرد. گفتم انگار که خواهرم است. به در تکیه دادم و لباس هام را عوض کردم و فکر کردم چرا که نه! او می تواند خواهرم باشد و قضیه از اول هم همین بوده است، و من اشتباه می کردم. یکی از ادوکلون های جلو آینه را برداشتم و صورت و موهام را تقریبا خیس کردم، گفتم همین است، همین است، و نباید دوباره گیج و گنگ شوم، و از دیدن حرکت دست و انگشت اشاره ی کسی که در آینه بود خنده ام گرفت. در زد و آمد تو، با یک پارچ آب و یک لیوان. کیف دستی اش هم روی شانه اش بند بود.
«گفتم شاید یک لیوان آب کم ات باشد.»
«گفتی من آمده ام؟»
«نباید می گفتم؟ نگران شده بودند.»
«چی گفتند؟»
«عمه می خواست بیاید سراغت. می گفت این نباید یک تلفن بزند، حداقل بگوید کدام گوری است! به بابات گفت که باید کم کم جلو تو را بگیرد، چون پس فردا دیگر لابد می روی و کاری دست خودت و آنها می دهی!»
«اینها حرف های خودت بود، یا آنها؟»
«برو بیرون ببین چه شری به پا می شود. من گفتم، من باهاش صحبت می کنم. عمه گفت مگر تو آدمش کنی!»
«هه...!»
«حالا کجا بودی، خوش گذشت؟»
«جات خالی! توی خیابان مأمورها گیر دادند به ام، پاسگاه بودم تا حالا!»
«برای چی؟»
«توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم.»
«ارواح شکمت! خودم دارم می بینم!»
«شاهکار قضیه همین جاست که هیچ کس باور نمی کند. حالا ولش کن، تو چرا اینجوری شدی؟»
به گونه اش و جوش های روی آن دست کشید.
«چیزی نیست.»
«تو که جوش نمی زدی، شیرینی شوکولات زیاد می خوری؟»
«کاش مال شوکولات بود!» معنادار گفت. حرف روی زبانش بود، فقط می خواست بپرسم تا بگوید. دیگر می شناختمش.
«غصه ندارد که. نذرت را ادا کردی؟ حالا یا خودش می آید، یا خبرش!»
چنان ترسان نگاهم کرد که نگران شدم.
«چی شده؟»
«دارم داغان می شوم، مثل دانه ی گندم وسط دو سنگ آسیاب. کسی هم نیست همراهم باشد و بگوید این چه راهی ست که دارم می روم...در راه خطر است و در بیراهه مرگ...می دانی؟»
«پس من چکاره ام اینجا، قابل شنیدنش نیستم؟»
«اتفاقا تو تنها کسی هستی که می توانم براش درددل کنم. پدر و مادرم و خاله هام که پاهاشان را گذاشته اند بیخ گلوم و رحمی ندارند.»
«عشاق پا پیش گذاشته اند؟»
«از هر چیزی که بدم می آمد سرم آمد. همیشه خواستگارهای غیابی و عروس های پستی را مسخره می کردم.»
«پس یک عروسی افتادیم. مبارک است انشاءالله!»
«خواهش می کنم...»
«حالا کی هست؟»
«من که نمی دانم! فقط تعریف می شنوم. چند بار هم باهاش تلفنی صحبت کردم. مهندس ارشد یک شرکت معتبر توی لندن دیگر جای ایراد گرفتن نمی گذارد، از طرف ننه بابای آدم. انگار روی دست شان مانده ام.»
«حالا از کجا معلوم که آدم خیلی خوبی نباشد؟»
«تو را به خدا بس کن. تو هم که شدی مثل اینها! هر کس از راه می رسد...مادر، دست دست نکنی، هان!...به خدا دختر، شانس در خانه ات را زده!...چک و چونه بزنی، از دستت رفته، ها!»
دست توی کیف دستی اش کرد و عکسی بیرون آورد. آدم نحیف و سیاه چرده ای بود که پشت یک میز اداری و دفتر و دستک و مانیتور کامپیوتر، لبخند خجولانه ای به دوربین می زد.
«بیشتر شبیه هندی هاست. این را از کجا پیدا کردی؟»
«بگو این مرا چطوری پیدا کرده، خواهرش شوهر کرده به یزدی ها. همسایه مان اند. برادرش را هم که دیدی، همان دانشجوی آمار!»
«گفتم یک چیزی هست...»
«همه تاییدش می کنند. خیلی خجالتی است و لفظ قلم و مؤدب. هیچ عیب اساسی نمی شود رویش گذاشت.»
«خوب پس مشکل کجاست؟»
بلند شدم و پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. مادرم داشت باغچه را آب می داد و پشه ها دور حباب های چراغ های حیاط می چرخیدند. کسی با صدای او در گوشم می خواند... دلم برای آنهایی می سوزد که پابند عشق هایی هستند که با عشق بازی اثبات می شود...من عشق را یافته ام و معشوق بهانه است...
گفتم چه مزخرفاتی! یک مشت حرف مفت و دستمالی شده؛ بازی با کلمات!
«چی گفتی؟»
گفتم:«هیچی، یاد یکی از دوست هام افتادم. هفت روز هفته زندگی اش شده، دوست دخترش. خیلی با هم بحث می کنیم. می ریزیم سرش که: می بینیمت بعدآ! ازدواج می کنی و تمام می شود. عشق در وصل می میرد. جواب می دهد که: زکی! من تا آخرش را رفته ام و هر روز هم بیشتر دوستش دارم. عشق و معشوق چه کشکی ست، دیگر. من فقط او را می شناسم و می خواهم. فکر هم نمی کنم بعدا چه می شود. کی می تواند تضمین بدهد؟!»
«هیچ چیز این دنیا سرجاش نیست، انگار. همیشه یک جای کار می لنگد.» مرا نمی دید. خیره به جایی در تاریکی و میان شاخ و برگ های درخت گیلاس بود...
7
سر چهارراه بعد ترمز زدند. یک درجه دار و یک سرباز، پسر موبلندی را کنار من سوار کردند و خودشان پریدند پشت وانت. نگاه کردم. نفس نفس می زد و سعی می کرد راحت بنشیند، اما صندلی عقب جا کم داشت برای آدم قدبلندی که دست هاش را نمی تواند جلوش بگیرد. افسر برگشت و نفس عمیقی کشید.
«جوون...ناز نفست! چه بویی! امشب مهمان ما هستی. آن موهای خوشگلت را هم باید بدهیم دم پر ماشین!»
حواسم نبود از چه خیابان هایی می روند. فقط یک جا ترافیک بود و انداختند توی یک خیابان فرعی و بعد پیچ در پیچ می رفتند. فکر کردم باید ده ونک باشد. افسر گاهی برمی گشت و ما را تماشا می کرد و نچ نچ می کرد.
«جوادی! به نظرت کی اینها آدم می شوند؟»
راننده شانه هاش را بالا انداخت یعنی که خدا عالم است.
«والله من که فکر کنم هیچ وقت، جناب سروان!»
«نچ...نچ...ولی از قیافه ی ننه مرده ی این یکی آدم رحمش می گیرد... چی بود توی ساک ات، گفتی؟»
«لباس ورزشی.»
«لباس ورزشی...نچ..نچ...یک جوان درس خوانده ی ورزشکار آخر مزاحم دخترهای مردم می شود؟»
«من...»
«تو خودت مگر خواهر مادر نداری؟»
«ببخشید.»
برگشت و به سرباز راننده گفت که نگه دارد. بعد داشبورد را باز کرد و یک دسته کاغذ بیرون کشید.
«کارت شناسایی داری؟»
کارت باشگاه همراهم هست.»
«قول می دهی دیگر مزاحمت برای مردم ایجاد نکنی؟»
«بله.»
کاغذ را سرسری نگاه کردم... اینجانب...تعهد می نمایم...اعمال خلاف عفت عمومی...مزاحمت برای نوامیس...
امضا کردم. جوان بغل دستی ام پوزخند زنان تماشا می کرد.
«جناب سروان از این تعهد معهدها دیگر ندارید. من هم امضا می کنم.»
«تو خفه شو، بچه مزلف. با تو هنوز کار داریم!»
سرباز راننده در را به رویم باز کرد. خیابان یک طرفه بود با ردیف ماشین های پارک شده.
«من حالا چطور از اینجا بروم یوسف آباد؟»
افسر دستش را از پنجره ماشین بیرون دراز کرد.
«پرواز کن! بال بزن...اینجوری...بلد نیستی؟» و وانت در میان خنده سربازها و درجه دار و جوان موبلند از جلوم گذشت.
راه افتادم تا به یک خیابان اصلی برسم. تمام تصاویر وسوسه کننده ی آینده ی موعود جلو چشمم می آمد و چون غده های سرطانی رشد می کرد و از ریخت می افتاد. دانشگاه، آن که با او ازدواج می کردم و هیچگاه صورت نداشت، ماشین، آپارتمان دوبلکس و مدرن با کف سنگ، بچه ها، بچه های پوشک شده با مف آویزان و دست هایی به پیش و نیازمند. بگو جوجه جغدهای بدریخت با دهان های گشاد و گرسنه. خودم، جلو آینه، با چشم های همیشه کم خواب و کیسه ی پف کرده زیر آنها، و شکمی که زیر تنگنای پیراهن خودنمایی می کند. و ریش...آه بله، سبیل و ته ریش، با خط مرتب ماشین شده. قواعدی دارد برادر!، برادر مهندس...مهندس...آهای مهندس!
مثل خواب زده ها نگاه کردم. یکی از بچه های دبیرستان بود. از خرداد به بعد دیگر ندیده بودمش. فقط می دانستم دیپلم خردادی نیست. مرحله دوم نتوانست شرکت کند.
«هرچی صداش می کنم، عین بز کنار خیابان انداخته می رود! اینجا چکار می کنی؟»
«به موقع سر رسیدی. وقت داری من را برسانی؟»
پشت موتور جابه جا شد. توی آن گرما بادگیر پوشیده بود.
«بپر بالا، تو هم به موقع خوردی به پستم. می رویم صفا!»
ترک موتور نشستم. قیقاژ می داد و از لابلای ماشین ها می رفت. بعد ناگهان پیچید توی یک خیابان فرعی.
«دست هات را شل کن!»
یک کیسه پلاستیک دو سه لایه از توی بادگیر بیرون آورد. تا نصفه پر بود.
«این را داشته باش، فعلا!...زود باش، بگذار تو ساک ات.»
«ماهی شب عید گرفتی؟ ماهیش کو پس؟!»
«ماهیش هم میبینی...صبر کن ببم جان!»
سر از پارک کورش درآوردیم. یک گوشه ی خلوت پیدا کردیم و ولو شدیم. یک کیسه پلاستیک دیگر هم درآورد. نان لقمه پیچ بود. لیوان یک بار مصرف هم داشت.
«این بادگیر ورزشی است تو داری، یا چمدان سفری!»
«امان از درد بی مکانی، آقا مهندس...این گوشت کوبیده را هم دریاب. چیز مشدی ای شده، هان!» نصف ساندویچ را داد به دستم.
«به سلامتی!»
شب، وقتی آهسته کلید انداختم و وارد خانه شدم، فکر کردم می توانم از توی بالکن بی دردسر وارد اتاقم شوم. بعد حالم بهتر می شد و یک طوری می شد. از پنجره خزیدم تو و پرده را کنار زدم. آنجا روی تخت خوابم نشسته بود. پشت سرش برگ های درشت چنار به دیوار سنجاق شده بودند و میان آنها، و در مه ای که تابلو خط نقاشی محبوبم را می پوشاند، هنوز سهراب می پرسید که چه کسی نامش را صدا زده است، و دلش می خواست بدود تا ته دشت، برود تا سر کوه...
6
هفته ای یک بار، صبح ها زنگ می زد و حرف می زدیم. گاهی هم ساکت می شد و صدای تق تق در اتاق می آمد و بلند می گفت:«چیه؟»
و صدای مادرش را نامفهوم می شنیدم. معلوم بود دستش را روی گوشی می گیرد. پیش می آمد که بگذارد من هم بشنوم.
«پاشو دختر ، آبروی من را جلو اینها نبر!»
«پاشم چی کار کنم برات، هندی برقصم؟» بعد در اتاق روی غرغر مادرش بسته می شد، و دنباله حرف را می گرفت، انگار اتفاقی نیفتاده باشد.
«چی شده؟»
«هیچی بابا، ول کن نیستند که. چند بار بگویم، من مهمانی بودار نمی روم. آهنگ سفارشی نمی زنم. پای قرارهای خاله زنکی هم نیستم. خودش برود. تو کاری نداشته باش. کتابی که گفتم خواندی؟»
کمی می گذشت و می گفت صبر کنم، و در اتاق را باز می کرد و دیگر سکوت بود. بعد صدای غژ در اتاق پذیرایی و خش خش موهاش را می شنیدم، و ملحفه های سفید روی مبل ها از پیش چشمم می گذشت و بوی خاک بینی ام را پر می کرد.
می گفت:«این را گوش کن!»
با ریتم ساده ای شروع می کرد. آنوقت نت های دیگری مثل موج می آمدند و برمی گشتند و کم کم ساحل دور می شد. طنین پدال های زیر پاهاش موج ها را بلند می کرد و توفان بود و آدم دلش می خواست به چیزی چنگ بیندازد و نیفتد. بعد یکهو با همان ریتم ساده نرم به ساحل می نشست.
«عجب غوغایی کردی. بتهوون بود؟»
«بتهوون، بتهوون...این موتزارت بود. تازه فهمیدم چه غولی است!»
«ببین، آن قطعه ی...» اسمش یادم نمی آمد. یاد کارتون سارا کوچولو افتادم.
«... سارا کوچولو را می زنی؟»
«وای بر من! تو هم که شدی مثل اینها...»
«من آن تکه اش را دوست دارم که نت ها انگار می روند که بایستند، بعد تو...»
«خیلی خب...»
نت ها می رفتند تا بایستند و خاموش شوند، اما جان می گرفتند، و این تکه را چندبار تکرار می کرد. اما سرانجام تمام می شد.
«برنامه ی زیارتت چی شد؟»
«بعد از اعلام نتایج می آیم. قبولی ات پیشاپیش مبارک. تسلیتت را بگذار هروقت که خودم آمدم..»
همه اش فعل مفرد به کار می برد، و من هم نمی پرسیدم جریان چیست، حتا نمی گفتم سلام برسان، و او هم چیزی نمی گفت.
لابد چیزی می دانست، و همه چیز آنطور شد که من فکرش را نمی کردم. هیچ کدام تهران قبول نشدیم، و او یزد هم قبول نشد. اما چیزی تغییر کرده بود. آینده، آینده موعود همه جا چشمک می زد و دوال پا هنوز پایین نمی آمد، اما فشار پاهای چغر و استخوانی اش کمتر شده بود. پیش چشم همسایه و خانواده ی پیچ در پیچ مان روی سینی حلوا حلوایم می کردند. کسی ساعت برگشت به خانه برایم تعیین نمی کرد. توی پارتی ها نگران صبح زود نبودم و اگر نگاه پذیرنده ای گرمم می کرد. راحت پیش می رفتم و با اطمینان از آنچه می دانستم و نمی دانستم حرف می زدم. در خانه کسی تلفن را پیش از من برنمی داشت. یک شبه بزرگ شده بودم.
توی آن شلوغی برای او خلوتگاهی نداشتم، جز ایستگاه اتوبوسی که وعده گاه ما بود و می توانستم تماشایش کنم. شهر حال و هوای مهرگان گرفته بود و من حتا تلفن نمی کردم، بپرسم چرا نمی آید. امروز فردا می کردم. اما آمد. مادرم گفت که زنگ زده است و همراه خاله اش اینها می آید و از مراسم فرودگاه و ایستگاه راه آهن و ترمینال خبری نیست. یک شب پیش آنها می ماند و بعد می آید خانه ما.
توی ایستگاه اتوبوس به جای خالی اش خیره مانده بودم. آنجا نبود، کنار تابلو ایستگاه سه تا دختر ایستاده بودند و یکی شان که پشت به من بود گاهی برمی گشت و نگاه می کرد. خرمن موهای فرفری اش از زیر روسری کوتاه بیرون ریخته بود. از باشگاه که بیرون آمدم، تلفن کردم خانه، و مادرم گفت آنجا است. دخترها می خندیدند. بعد یکی شان گفت:«وای!» و صدای ترمز کوتاهی را از خیابان شنیدم. مامور بی کلاهی با اونیفورم سبز جلوم ایستاده بود، و پشت سرش، سرباز راننده توی وانت دوکابینه سرک کشان نگاه می کرد.
«واسه چی اینجا واستادی؟»
«منتظر اتوبوسم.» نگاهی به سر تا پایم انداخت و با سر به ساک اشاره کرد.
«تو ساک ات چی داری؟»
«هیچی. لباس و کفش ورزشی.» و ساک را بلند کردم و جلوش گرفتم.
«بفرمایید نگاه کنید!»
«بپر بالا، سوار شو!»
«برای چی؟»
«پاسگاه که رفتیم می فهمی، سوار شو ، معطل نکن!»
اتوبوس رسید. دخترها بدون آنکه سربرگردانند، سرخوردند از پله ها بالا، و تنها موقعی نگاه کردند و خندان دست تکان دادند که از قسمت آکاردیونی رد شده بودند. پیرزنی که از اتوبوس پیاده شده بود، کنجکاوانه ما را تماشا می کرد. رفتم طرف وانت، ولی باز ایستادم.
«برای چی آخر، سرکار!» نرم و آمرانه هلم داد به سمت در وانت.
«سوار شو، کاری ات نداریم!»
پیرزن جلوتر آمد.
«چکارش دارید، جوان مردم را. شماها کار و زندگی ندارید؟»
«شما دخالت نکن مادر من!»
«من مادر تو نیستم، خولی!»
سوار شدم...
5
آنجا که جزوه هام را تمیز و مرتب پاکنویس می کردم. سر وقت می خوابیدم و سروقت بیدار می شدم و نوشته هایی را که پر از آینده، آینده موعود بودند، میخواندم و حفظ می کردم و نمره می گرفتم. سرنوشتی که می گفتند من باید بسازمش همه جا منتظرم بود و بر دوشم سنگینی می کرد، مثل دوال پا روی گردنم چمبره زده بود، لابلای تست های کلاس کنکور، میان آرزوهای آزمندانه ی مادر و پدر، و صف آرایی جوانان هم سال خانواده ی چهارچشمی مراقبی که تمام حسابرسی ها را به آخر تابستان موکول کرده بودند.
آنوقت او هم بود. زیاد برای او وقت نبود، اما بود و نیمه شب ها در نرمانرم بالش میان پلک های بسته ام، لجوجانه می ساختمش و پیش از آنکه مجسم شود و کم خوابم کند برهم می زدمش. گاهی هم تا دبیرستان با من می آمد. توی ایستگاه اتوبوس می ایستاد، با مانتو مشکی و روسری روناسی رنگ، و انگشت های سفید و شکننده اش شستی های خیالی پیانو را لمس می کرد و از گوشه ی چشم مرا می پایید تا ببیند او را تماشا می کنم یانه. تماشا می کردم، و گاهی ویرم می گرفت دست ببرم و گره روسری اش را شل کنم. فکر کردم به جایی برنمی خورد. مثل نشئگی کوتاه سیگارهای اول است و می گذرد، مثل باران های اردیبهشت می ماند، و باز خشک می شود و فقط لکه هایی روی پیراهن سفیدت جا می گذارد. بعد هم گرم می شود و آسفالت چرب خیابان نرم می شود، بعد هم سرد می شود و باد و خاشاک در ایستگاه می دود، و تمام. بگذار ببینم باز هم می آید؟
گفتم چرا همیشه اینقدر دشوار است، و آیا راه دیگری برای دوست داشتن نیست؟ حتما که نباید آنجور باشد. ذهنم پر بود از جملات قصار او ... دوست داشتن، بی دریغ دوست داشتن... و عشق مرا چنان بزرگوار کرده است که نمی توانم با معشوقم به بستر... ما در هم می خوابیم...
آنجا می توانستم فراموشش کنم، در میان آن میلیون ها آدم و ماشین. آنها کمکم می کردند، و هنوز دیر نشده بود. او خود اینطور خواسته بود و من به موقع فهمیدم. مگر نه آنکه هرگاه می خواستم تصاحبش کنم او از من دور می شد، و هرگاه با او صمیمی و بی غش بودم انگار هیچ چیز بین ما نبود؟ این را باید پیش از این ها می فهمیدم؛ از مردمک های درشتش که گویی همیشه مرا می پاییدند و می سنجیدند. چشم هاش را تقریبا، این مردمک ها پر می کردند. جوری که قسمتی از آنها زیر پلک بالا و قسمتی دیگر همیشه پایین می ماند، با یک لایه اشک، یا لعاب براق. همیشه مراقب بودند، حتا وقتی متوجه من نبودند و در کوچه های خلوت و بوی کاج ها و غروب دیرهنگام یزد قدم می زدیم و تصنیف های قدیمی می خواندیم. وقتی کلمات عاشقانه ی تصنیف را با تردید زمزمه می کردم حتما مرا می پاییدند...
کی کنی ای پری، ترک ستمگری
می فکنی نظری آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد...
می گفت:«ای نازکش بدبخت!»
هنوز برگشتن دیر نبود، و من دیگر یاد گرفته بودم آن لحظات دل دل زدن میان گفتگو مان را چگونه دور بزنم. گهگاه تلفن می کرد و چند کلمه ای با هم حرف می زدیم. پشت گوشی راحت بودم و انگار که با خواهرم حرف می زنم.
«از درس ها چه خبر؟ شنیدم بدجوری داری خر می زنی!»
«نه بابا! من که امیدی ندارم. دختر که باشی انتخاب رشته سخت تر می شود. فقط تهران را زدم، بعدش هم یزد.»
«چی شد، حالا اینجا که رسید تهران خوب شد؟!»
«تقصیر ما که نیست هرچه دانشگاه اسم و رسم دار را ریختند توی شکم آن هیولا شهر!» مکث کرد و من من کنان انگار که بخواهد از دلم دربیاورد ادامه داد.
«بعد هم گفتم آنجا لااقل یک پسرعمه ی بی معرفت دارم که مواظبم باشد.»
«لابد فردین بازی هم برات دربیاورد! بدخواه داری؟»
«فرض کن دارم. خیلی از ما خبر می گیری!»
«از عشاق چه خبر؟ چی بود اسمش... دانشجوی آمار؟»
«حالا هی من مراعاتش را می کنم... ولی از شوخی گذشته من شهریور شاید بیایم آن طرف ها. دوست ندارم دور وبرم را هم شلوغ کنم. یک کم با هم حرف بزنیم. تو توی فامیل برای من با بقیه فرق داری.» فکر کردم خوب است که توی آن خانواده ی شلوغ مرا برای درد دل ترجیح می دهد، و لابد حالا می داند که توقعی از او ندارم.
«خبری شده؟»
«نه، چه خبری. یک نذری هم دارم که باید ادا کنم.» از آن حرف ها می زد که اصلا به او نمی آمد.
«آنجا مگر امامزاده ای، چیزی ندارد؟»
«تو چکار داری، من نذر کردم بروم شاه عبدالعظیم. مزاحمم؟»
«چه جور هم!» مادرم سر رسید و گفت چی می گویید شما دو تا، و حواسم باشد خداحافظی نکنم چون با برادرش کار دارد. اشاره کردم که یعنی الان.
«راستی جات خالی، پنج شنبه هفته پیش با خاله اینها رفته بودیم باغ وحش. رفیق هات سلام رساندند، به خصوص آن یکی که پفک می خورد. نبودی ببینی از غم دوریت سیگاری شده بود!» و در میان خنده و بد و بیراه های او گفتم گوشی را نگه دارد و با عمه اش صحبت کند...