کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
کاش،
می دانستی
آینه ها از تصویر منفرد من چه بیزارند
و پنجره
چگونه خمیازه کشان
پرده را بر دهان گشوده ی خویش می کشد
غروب حرف آخر نیست
غروب خیس،
حرف آخر روز نیست
و شب
همه شب، از اتفاقی روشن
آبستن است
دیوارها ترک برداشته اند
دیوارهای زمخت مسدود،
ترک برداشته اند
کاش اینجا بودی
ای کاش...
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد. این دو شبانه روز خیلی به او فکر می کردم. اواخر بهمن است، و یکی از همین روزها بود که خاک، خاک پذیرنده او را در آغوش گرفت. تصورهای غریبی هم دارم. دوست دارم او را ببینم که در آن اقیانوس نشسته، روی بستر بی نهایتی از چمنزار، و دلش را همچنان در یک نی لبک چوبین می نوازد. اطرافش پر از گل های ابریشم و دست هایی ست که سبز شده اند، و غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون، که آرام موج برمی دارند. همه جا پر از ماهیان رنگارنگی ست که در آن فضا می چرخند. نه آن ماهیان گوشتخواری که او از آنها می ترسید؛ بلکه ماهیان جزایر موج و مرجان و خارا. شبیه یکی از عکس های سیاه و سفیدش است، با آن چشم های درشت غمگین و گیسوان خوشبخت شبق واری که حالا بلند شده اند و میان چمنزار مثل جویباری جاری اند. آنوقت یارش را هم می بینم که شاید گذارش در خواب به آنجا افتاده. خوش پوش و جوان و با جذبه، همانگونه که آنوقت ها بوده. من در خودم جمع می شوم که مزاحم شان نباشم.
پری کوچک غمگین نی لبکش را کنار می گذارد و دست هاش را پیش می برد.
«آمدی؟... چرا اینقدر دیر به دیر می آیی؟ نمی گویی من اینجا تنهام؟»
«دست خودم که نیست!»
«دلت برای من تنگ نمی شود، این همه سال است مرا ته این دریا نگه داشتی؟»
«فکر می کنی به من خوش می گذرد، آنجا؟»
«چرا عصبانی هستی؟» دست مرد را می گیرد و گونه اش را به آن می چسباند.
«راحتم نمی گذارند. سی سال است ول کرده ام رفته ام، در خانه ی خودم زندگی ام را می کنم. دایم انگولک می کنند. هر آدم پرتی، هر جایی ناندانی باز می کند، می خواهد منتقد شجاع بخوانندش، می خواهد اسم درکند، می خواهد روزنامه بفروشد، به صرافت می افتد به من فحش بدهد!»
«چه اهمیتی دارد، عزیزم! من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم... حقیقت را در باغچه پیدا کردیم. نکردیم؟»
«نمی دانم. خیلی وقت است به هر آنچه کردم شک دارم. چکار کردم؟...هیچ!»
«تولد دوباره ی من با تو ، آن نور زندگی که بر خانه ی سیاه تاباندیم، هیچ بود؟»
یارش بغض می کند و نوازش کنان دست می برد لابلای موهای مشکی او.
«خودت بودی. خودت جنمش را داشتی. من اگر گوهرشناس بودم...»
دوست دارم بمانم و تماشایشان کنم. دوست دارم از او بپرسم اجازه دارم باز هم ببینمش؟ دوست دارم راز شعرش را به من بگوید. اما تنهایشان می گذارم، مثل یک جفت آهو در آن چمنزار بی افق...
پری غمگین عزیزم. می دانی چه بسیار شعرهایت را خوانده ام؟ کوشیده ام زمزمه کنان آنها را با لحن و غرابت تو بخوانم شان، و باز چه بسیار پیش آمده که در شگفت شده ام؛ از عریانی شعرت، از ضرباهنگ و هجای سرخ اش. شعرت مثل نبض خون می تپد و نیازی به وزن شعری ندارد. با همان ریتم پذیرفتنی دریچه های قلب در رگ های آدم جاری می شود. تو در سادگی راز پیچیده ای یافته ای که هیچ کس هنوز به آن دست نیافته است.
چه خوب که اینجا نیستی. همین پری شب تلویزیون مرز پرگهرت و طوطیان شکرشکنش برنامه ی ویژه ی ادبی در بزرگداشت شاعره ای گمنام و متعهد که تا به حال اسمش را هم نشنیده بودم برگزار کردند. فکرش را بکن! آنهم در این روزها. خواستند به خیال خودشان از کنارت بگذرند، و مثل کودکانی جاهل و بی ادب خود را به ندیدن بزنند. از آن بدتر در ته ذهن های تاریک و پسله هاشان لابد خواسته اند به تو و همه ی ما دهن کجی کنند. تو که ناراحت نمی شوی پری غمگین عزیزم!... تو بزرگتر از این حرف هایی، و راز ماندگاری تو را تنها دریا می داند و زمان تایید می کند. ولی چه خوب که نیستی ای یار، ای یگانه ترین یار! چگونه چهار دهه پیش می دانستی؟ چگونه می دانستی چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند؟
بعد از تو، آن جانیان کوچک حواشی همه ی میدان ها را احاطه کردند. و چه روزگار تلخ و سیاهی رقم زدند. نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده است، و مردم، گروه ساقط مردم، دلمرده و تکیده و مبهوت، دیری ست در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر می روند، و میل دردناک جنایت، همچنان در دست هاشان متورم می شود...
بعد از تو، زندگی همان خیابان دراز و متروکی ست که زنی زنبیل به دست از آن می گذرد، و شاید دیگر گیراندن آتش بی رمق یک هماغوشی باشد، در فاصله ی رخوتناک سیگارهایی که دود می شود، و عمرهایی که دود می کند.
و نیستی که ببینی، پری کوچک غمگینم! چه خوب که در همان اقیانوس بی نام بنشینی و نی لبک ات را بنوازی...آرام، آرام...
خوشحالم، خیلی خوشحالم، ونمی دانم چقدر دوام خواهد داشت. شاید تا فردا صبح. مثل شب هایی که اتاقم تا بی نهایت ساکت است، حتا پشه حق ندارد پر بزند. تنها ذهن من رهاست، و می تواند جولان بدهد. آغازش سخت است، همیشه سخت است. واژه ها نمی آیند، لج می کنند، و جمله ها لحن نمی گیرند. آنقدر باید ورزشان داد تا در ذهن حک شوند، انگار که از ازل آنجا بوده اند و فقط باید روی کاغذ می نوشتی شان. دیالوگ ها را آنقدر در دهان مزه مزه می کنم که در دهانم بگردد، و بشنوم که از دهان آن آدم ها بیرون می آید، بی آنکه از گفتن حرف های خود چهره در هم بکشند... بعد راه می افتد و یکوقت می بینم دست هام تاب سرعت هجوم کلمات را ندارند، اما ملالی نیست. برای پاکنویس همیشه زمان هست. خیس عرق می شوم و لرز می کنم، تا جایی که یا تمام می شود، یا می دانم باقی اش را می نویسم، و روی سراشیبی افتاده، و هیچ چیز جلودارش نیست.
اینجوری ها از سه سال پیش داستان کوتاه می نویسم. از همان وقت که اواخر جلسه ی دوم کارگاه داستان نویسی معلمم «عباس معروفی» بود، و دانستم که داستان اولم را می نویسم و دوهفته بعد می آورم، و آوردم. هیچ گاه دست به کاغذ نبردم، مگر آن زمان که می دانستم با چه جمله هایی آغاز می شود، و با چه جمله هایی تمام، و وقتی تمام می شد شادی دلهره آوری بود که تنم را می روفت و می رفت. تنها کاری که آنوقت داشتم گذراندن سه چهار ساعت هولناک طولانی بود تا «خانه ی هدایت» به رویم باز شود، و بی قرار آنجا بنشینم و رفت و آمد آقای معروفی را نگاه کنم تا بفهمد چه مرگم است، و لبخندزنان بپرسد: داستان نوشتی؟... بیا بخوان. همیشه داستان نوشتم تا برای او بخوانم. مخاطب ذهنی ام همیشه او بوده، و ته ذهنم می نوشتم تا او بپسندد، و این ویراستاری پنهانی خیلی کمکم کرده است. شوخی که نیست، او بود که به من گفت: «بنویس!»
و نوشتم. من نوشتن را از او آموختم، نه از معلم کلاس اول ابتدایی ام، چرا که حروف ابزارند، و نوشتنی که راضی ات کند از جنس دیگری ست. چند سال طول کشید که صبح ها نگران از خواب برمی خاستم، و می ترسیدم، که چیزی کم بود، و کم داشتمش. باید او را می دیدم تا بدانم سال هاست که باید قصه می نوشته ام، و راه دیگری ندارد.
اینگونه است که تشکر کردن از او کار آسانی نیست. فقط قول می دهم بهتر بنویسم.
«ژرفای سرمه ای» مجموعه ی شش داستان من است، که در آغاز یازده تا بود و سه تاش به دلایل مقتضیات نشر کتاب در ایران ماند برای بعدی که نمی دانم کی هست، و یکی اصلا مجوز نگرفت که خارج چاپ شد. سیزده ماه انتظارش را کشیدم، و دیگر انگار مال من نیست. فقط برای تولدش خوشحالم. ادامه ی این راه را سبک تر می توانم بروم. پدر خوبی نیستم.
از زحمات نشر ققنوس و شخص آقای «حسین زادگان» برای چاپ این داستان ها ممنونم، و یک تشکر هم بدهکارم به گرافیست هنرمند، آقای «حمیدرضا وصاف» برای طرح روی جلدی که خیلی پسندیدمش.
گل واژه ی من!
واژه هایم رنگ زندگی می گیرند
با آهنگ باز آمدن تو
اما کنون
نمی دانی چه دشوار است
غمت را به واژه آوردن...
دریغم می آید از «ما»
که با چشمانی خون گرفته
به «من» فروافتادیم،
در چکاچک عقربه ها
بی آنکه حتا
بر گور این پیوند جوانمرگ
مرثیه ای درخور بسراییم...