توی خیابان با هم آشنا شدند. شماره تلفن رد و بدل کردند. روز بعد یکی از آنها به دیگری زنگ زد. چند کلمه بیشتر صحبت نکردند. شب همان روز، آن دیگری زنگ زد. سن و سال همدیگر را پرسیدند. دربارهی یک سریال جدید ماهوارهای حرف زدند و کاغذ زیر دستشان را خط خطی کردند. وقت شام، فریادزنان صداشان زدند و در اتاق را از پشت کوفتند. با عجله وعدهی ملاقات گذاشتند و به هم شببخیر گفتند. قبل از خواب کمی فکر کردند. روز بعد کنار آبگیر پلهای یک پارک خلوت با هم قدم زدند. هوا سرد و گزنده بود. کلاغها از درختی به درخت دیگر می پریدند. از خاطرات کودکی برای هم گفتند. بخار دهنشان را هو میکردند و با نوک کفش به تکههای یخ می زدند. پارک کوچک بود و یک رفتگر برگهای پلاسیده را پای درختها جارو میکرد. بعد، ایستاد و مدت زیادی آنها را نگاه کرد تا بیرون رفتند. روز تعطیل بود. خیابانها را خطکشی میکردند و چراغ چهارراهها قرمز بود. ویترین مغازههای بسته را تماشا کردند. لبوفروشی سر یک پاساژ بساط کرده بود. توی ظرفهای مقوایی لبوی قاچ شده خریدند. داغ داغ میخوردند و با دهان باز فوت میکردند. مردم از کنارشان رد میشدند، برمیگشتند و نگاهشان میکردند. پیچیدند توی یک کوچه و شعارهای روی دیوارها را تماشا کردند. از یک خیابان دیگر سر درآوردند و از هم جدا شدند. برای هم دست تکان دادند. سه شب، مرتب بعد از شام به هم تلفن کردند. در اتاق را میبستند و زیر لحاف حرف میزدند. از قیافه و مدل موی همدیگر تعریف کردند. از رنگ مورد پسند همدیگر پرسیدند. خوانندهها و هنرپیشههای محبوبشان را نام بردند. ماه و سال و برج فلکیشان را فاش کردند و طالع بینی یکدیگر را پشت گوشی تلفن خواندند. قبل از خواب زمان درازی فکر کردند. روز چهارم در کوچهای سرازیر قرار گذاشتند. باد میوزید و شاخههای سپیدارها با صدای خشکی به هم می سایید. کیسههای زباله جلو خانهها تلنبار شده بود. سر کوچه، زنگ ساختمان چند طبقهای را زدند و به اطراف نگاه کردند. سرایدار در را باز کرد و بعد خودش بیرون رفت. اتاق سرایدار ته پارکینگ بود. یک تخت سفری گوشهی اتاق بود و پردهی پنجره کشیده بود. کتری سیاهی روی چراغ نفتی میجوشید. کنجکاوانه ضبط کهنهی روی تاقچه را امتحان کردند. نوار شادی گذاشتند و جلو آینه رقصیدند. صدای ترمز ماشین آمد. ضبط را خاموش کردند و از گوشهی پرده کوچه را دید زدند. اتاق، پنجرهی کوچکی داشت. بیرون ابری بود. آهنگ غمگینی گذاشتند و توی دفتر شعر همدیگر چیز نوشتند. دستهای داغشان باهم برخورد کرد. همدیگر را بوسیدند. بعد زیر روتختی سوراخ سوراخ ازآتش سیگار و تراشهی کبریت لخت شدند و عشق بازی کردند. بعد ازظهر خوابآوری بود. خیس از عرق به کناری غلطیدند و دیگر نمیدانستند چه باید بکنند.
میمو گفت: «چه هوای خوبی!»
برگشتم و دوتایی دختری را تماشا کردیم که با سگش رد میشد. پیراهن سبک و نازکی پوشیده بود؛ خیلی نازک و خیلی کوتاه.
گفتم: «آره، هوای خیلی خوبیه. آفتابی و خوب!»
گفت: «آفتاب داره میخنده!» از شراب قرمزش کمی چشید. بعد نگاه کرد و دوباره گفت: «ماما میا!، داره لبخند میزنه. وای چه هوایی!»
گفتم: «ول کن. من که نمی تونم هر ثانیه برگردم نگاه کنم.»
گفت: «مِنش*، تقصیر خودته. جای بدی نشستی.»
من و میمو توی رستوران نشسته بودیم. آنجا کمی تاریک می زد و خلوت بود. پنکه های سقفی تند می چرخیدند. روبروی میمو در شیشه ای رستوران چهار تاق باز بود. پنجرهها هم باز بود. بیرون کنار در، دو تا دختر نشسته بودند. یکیشان رو به ما بود و اگر چشمهاش را تنگ میکرد میتوانست ما را ببیند. از آنیکی فقط پاهاش را میدیدیم. یکوری نشسته بود. بعضی وقتها که دامنش را درست میکرد یا خم میشد، سر و شانه اش هم می آمد توی چهارچوب در.
گفتم: «باید بیرون می نشستیم. مردم همه بیرون نشستن.»
گفت: «آخ... این آلمانی ها حالی شان نیست. مریضن.» بعد گفت: «مریض آفتابن. باید ولشان کنی تو سیسیل تا به غلط کردن بیفتن. می فهمی؟»
گفتم: «توی این گرما چطوری شراب قرمز مینوشی؟»
میمو گفت: «مِنش، چه ربطی به گرما داره. ربطی نداره! شراب قرمز برای خون خوبه، می فهمی؟ سیسیلی ها همیشه شراب قرمز مینوشن. زیاد نه. یک گیلاس با غذا. میفهمی؟» دیدم کمی خم شده و دارد از کنار سرم بیرون را نگاه میکند. یک جرعه از شراب سفیدم نوشیدم.
گفتم: «من شنیده بودم شراب سفید بهتره.»
«چی بهتره؟ هیچ بهتر نیست!»
گفتم: «خنک که هست.»
«فقط خنکه. الکی خنکه. مثل دخترهای بلوند! توش هیچی نیست... مِنش، شراب قرمز خوبه. نه این شرابها. شراب قرمز حسابی، مثل دخترهای موقرمز کم پیدا میشه!» بعد سرک کشید و گفت: «ماما میا، مدونا! چه هوایی!»
برگشتم. دخترک بیرون رستوران موهای حنایی داشت. لاغر بود و کک مکی. به نظرم موهاش را رنگ کرده بود. آن یکی داشت پاهای گندم گونش را میخاراند.
گفتم: «موهاش قرمز نیست. رنگ کرده.»
«رنگ نکرده. کی گفته رنگ کرده. من میشناسم. دخترهای موقرمز واقعی کم پیدا میشن. همه این شکلی هستن. پوستشون سفیده. اینجوریه. قهوهای نمیشن. میفهمی؟» شرابش را بلند کرد. حواسش به کلی بیرون بود. بلند گفت: «سالوته!، به سلامتی دخترهای موقرمز!» برگشتم. دختر موقرمز چشمهاش را تنگ کرده بود. خم شد و به آن یکی آهسته چیزی گفت و خندید. آن یکی خم شد و از گوشهی چهارچوب سرک کشید.
گفتم: «اون بلونده خوشگله. نگاه کن چه هیکلی داره!»
میمو گفت: «دوست من، تو حالیت نیست. خوشگل فرق داره. باید بیایی سیسیل...» نوک انگشت هاش را جمع کرد و بوسید: «دخترهای اونجا خوشگلن. تو آفتاب قهوهای شدن. مثل آفتاب...» چند تا کلمهی پرت و پلا گفت و چیزی در هوا رسم کرد که نفهمیدم. به نظرم منظورش این بود که مثل پنجه ی آفتاب میمانند.
«... نه مثل اینها. اینها مثل خامهان! میفهمی؟» بعد اضافه کرد: «مِنش!»
غذا آوردند. من و میمو دفعه ی سوم بود می آمدیم این رستوران ایتالیایی. میمو از غذا و خوردنی خیلی سرش میشد. البته اگر پاش می افتاد از همه چیز خیلی سرش میشد، ولی نمی توانست به من بفهماند. هردومان آلمانی را افتضاح حرف می زدیم. به نظرم کل لغات و فعل های آلمانی که استفاده میکردیم بیشتر از دویست تا نبود. یک زمانی همکار بودیم. بعد دیگر ندیدمش تا آنکه یک روز اتفاقی به هم برخوردیم. خیلی کلافه بود. وقتی فهمید توی تعمیرگاه ماشین کار می کنم گفت که ماشین بنزش خراب شده و گارانتی هم ندارد. من ماشینش را به قیمت کمتری روبراه کردم و خیلی رفیق شدیم. حرف هامان همیشه راجع به زن و خوردنی است. وقتی راجع به چیزهای دیگر حرف میزنیم گیر میکنیم. اینجور وقتها سعی میکنیم با اصوات زبان آلمانی و حرکت دست و شانه، یا حتا سکوت بههم بفهمانیم که خیلی چیزها سرمان میشود.
میمو گفت: «روغن زیتون. روغن زیتون بریز روش. خوشمزه میشه...» یک چیز دیگر هم میخواست بگوید، شاید میخواست بگوید در سیسیل همیشه روی غذا روغن زیتون میریزند، ولی انگشتهاش را جمع کرد و تکان تکان داد و چنگالش را توی اسپاگتی چرخاند.
گفتم: «میمو، تو اسمت چیه؟»
«منظورت چیه، اسمت چیه؟ شوخی میکنی؟»
گفتم: «نه. اسم کاملت، من اسم کاملت رو نمیدونم.»
گفت: «یعنی چی نمی دونی؟ ماسیمو. ماسیمو پانتی. فهمیدی؟»
گفتم: «آره.» از بیرون صدای خنده آمد. برگشتم. دختر بلونده پاهاش را روی هم انداخته بود و تکان میخورد. عقب و جلو می رفت. دختر موقرمزه چشم هاش را تنگ کرد. من هم خم شدم و جوری که مخصوصا ببیند تا جایی که میشد رفیقش را دید زدم.
گفتم: «چه جوری می تونی بگی این بلونده خوشگل نیست. پوستش رو نگاه کن. رنگ گندمه. نه، رنگ عسله. حتا یک چیز... یک خال هم نداره. صاف صاف!»
میمو سرش را انداخت بالا: «خوشگل الکی یه. یعنی چی که حتا یک چیز هم نداره؟ خوشگل باید یک چیزی، یک عیبی داشته باشه که فرق کنه. باید مخصوص باشه. شخصیت داشته باشه...»
گفتم: «از کجا می دونی که شخصیت نداره؟»
«مِنش... شخصیت! باید یک چیز مخصوص داشته باشه، می فهمی؟»
گفتم: «اوکی، بلونده مال من. اون یکی مال تو!»
میمو گفت: «اوکی، بخور. خودم می رم باهاشون حرف می زنم.»
سرم را چرخاندم که ببینم چقدر از نوشیدنیشان هنوز مانده. دیدم دختر بلونده حرکتی کرد که انگار میخواست بلند شود. برگشتم و زدم به پای میمو. بعد صدای قرچ قرچ کف چوبی رستوران را شنیدم و دیدم میمو ماتش برده. دختر خوشگل و تو دل برویی بود. هنوز چشمهاش به تاریکی توی رستوران عادت نکرده بود. یک تاپ کوتاه پوشیده بود با یک دامن کوتاه. ساقهای بلند و استخوان درشتی داشت. کرک های روی دست چپش توی نوری که از بیرون میتابید طلایی می زد. آن یکی دستش در واقع دست نبود. بازوش منتهی شده بود به یک تکه گوشت جمع شده، مثل ته لولهی کالباس، و توی چینهای تهاش کبود رنگ بود. من و میمو چیزی نگفتیم. کاش چیزی گفته بودیم. فقط نگاه کردیم، بدون لبخندی، چیزی. او هم نگاهمان میکرد. من چشمهام را یک لحظه دزدیدم و بعد که نگاه کردم، انگار اتفاقی افتاد. اتفاقی که لابد برای او بارها افتاده بود. با یک جور بیاعتنایی سرزنشباری از کنارمان رد شد. انگار میخواست بگوید حالا خفقان بگیرید و غذاتان را کوفت کنید. من و میمو حرفی نزدیم تا آنکه از توالت برگشت و همانجور بدون آنکه که نگاهی بکند بیرون رفت و با آنیکی راه افتادند. گمانم بعدش هم تا مدتی حرف نزدیم. فقط می خوردیم.
*Mensch: آدم. در زبان محاوره چیزی مثل پسر، ای بابا!