میگویی:«خدا نگهدار.»
میماند
حسرتی
به وسعت سایهسار ماهوارهها
و دلی
به تلاطم امواج اقیانوسپیما
میگویی:«خدا نگهدار.»
میگویم:«خدا تو را نگهدار...»
سر راه جلو قصابی نگه داشتیم. بهزاد یک کیسهپلاستیک پر از آشغالگوشت و پای مرغ خرید و رفتیم که سگ را بگذاریم باغ و برگردیم. سگ، دستهاش را گذاشته بود روی صندلیهای جلو و بیرون را تماشا میکرد. سر یک چهارراه کوچک جلو ماشین را گرفتند. بهزاد گفت: «بهات گفتم کلاه کشیتو بردار.» و پخش ماشین را خاموش کرد. گفت: «توحرف نزن. من درستش میکنم.» و پیاده شد. اولی رفت طرف او. دومی توی آینهبغل بود.
«چی شده، برادر؟»
«برادر و یرقان! این چه وضعیه؟» سگ راست نشسته بود و خرناسه میکشید.
«تزیینی نیست. داشتیم می بردیمش باغ، برای نگهبانی.»
«خااک بر سر سگبازتون کنند!» و سرک کشید توی ماشین. سگ انگار که بداند صحبت از اوست، پوزهاش را بالا گرفت و پارس کرد.
«خفه شو، پدرسگ!» و خندهکنان دومی را صدا زد: «بیا تماشا کن. آخرالزمان شده!»
«باید معدوم بشه.»
بهزاد گفت: «ببخشید. دیگه تکرار نمیشه!»
«غیر از سگبازی چکار میکنی؟» و پخش ماشین را روشن کرد. صدای بهزاد بهزحمت شنیده میشد.
«من دانشجوی...»
دومی گفت:«تو دانشگاه یادت دادن پسرخالهتو صندلی عقب سوار کنی؟»
اولی دوباره سرک کشید توی ماشین.
«اینو باش!»
بهروز گفت: «خواهرزادهمه. تازه از خارج آمده. مهمونه اینجا.»
اولی دور زد و در ماشین را باز کرد.
«بیا پایین شازده! اون نوار هم درش بیار بده من.»
گفتم: «سی دی؟» بهروز هم ماشین را دور زد.
«اونجا بزرگ شده. فارسیش خوب نیست.»
«فارسیشم خوب میشه. حالا کجاشو دیدی!»
دومی، از آنطرف باتوم بهدست سگ را تحریک به پارسکردن میکرد. اولی صداش کرد: «ولش کن. بیا اینو ببین چه کرده!»
بهروز گفت: «بچهس، با محیط اینجا آشنا نیست، ببخشیدش!»
«به این چی میگن، دمب اسبی... یا دمب سگی؟!» و به آنیکی نشان داد.
«اینا که زبون آدم سرشون نمیشه. باید زنگ بزنیم یکراست بفرستنشون سگدونی!» و با باتومش اشاره کرد.
«استیون سیگال شدی برای من! از کجا آمدی؟»
بهروز گفت: «کانادا.»
«همون!» و با باتوم هل داد.
«فیلمهاشو میبینی، ها؟ فیلم جدیدشو دیدی؟ داری؟»
بهروز گفت: «اگر خواستید براتون میگیرم.»
«کی از تو پرسید، ها؟» و بهروز را هل داد طرف آنیکی.
«بگردشون، ببین چی دارن. اینا که سگبازی می کنن و ابرو برمیدارن، همه قرص مرص دارن!»
«به اینا که نمیشه دست زد، نجسن!»
سیبک گلوی بهروز بالا و پایین میرفت. انگار چیزی در گلوش بود که نمیتوانست فرو بدهد. به سیدی که توی دست او داشت خم میشد نگاه میکرد.
«آقا اون مجازه. موسیقی متن فیلم...»
«نه بابا! موسیقی متن شده اسمش، تازگیها؟»
توی ماشین درمیان صدای یکنواخت موتور و افتادن لاستیکها در دستاندازها و نفسنفس زدن سگ به سوی باغ راندیم. دوتکهی سیدی هنوز دستم بود.
پرسیدم: «اینا کی بودن؟»
«چه میدونم!»
«پلیس بودن؟»
بهروز با یک دست فرمان را گرفته بود و با یک دست پیشانیش را.
اگر شکم میگذاشت
کمتر میخوردم
و به تو فکر میکردم
با سیگاری بر گوشهی لب
اگر خواب میگذاشت
سهشیفت کار میکردم
برای بانکها
مشتری خوبی میشدم
آنگاه تو را میخریدم
و در خانه و رختخوابم
استخدامت میکردم
تو برایم میزاییدی
یکی
دوتا
شایدهم سهتا
و باز کمتر میخوابیدم
و می خوردم
و لابد آنزمان
آدم خوشبختی بودم!