پسر باز هم توی ایستگاه اتوبوس بود. دختر مقنعه اش را جلو کشید و بی اعتنا از جلو او رد شد. پسر گفت: سلام. دختر جوابی نداد، تنها لب هاش تکان خوردند و پسر این را دید. چند قدم پایین تر پهلوی زنی زنبیل به دست ایستاد تا بتواند گاهی سربرگرداند و مسیری را که پسر در میان آن قرار داشت نگاه کند. تنها قسمتی از خیابان دیده می شد. باقی پشت تپه مانندی بود که درخت ها و ساختمان ها روی گرده اش بالا آمده بودند، تا جایی که خیابان پس از یک برآمدگی قوز مانند ناگهان مثل رودخانه ای مملو از اتومبیل و موتور سیکلت سرازیر می شد و پسر کنار ساحل آن ایستاده بود و او را نگاه می کرد. لاغر بود و گردن برنزه و بچگانه ای داشت که کرک های آن توی آفتاب رو به افول بالای تپه قرمز می زد. مگر به خاطر او نبود که هر روز می آمد؟ پس چرا کاری نمی کرد؟ برگشت و اخم کنان از کنار هیکل پسر سرک کشید و بالای خیابان را نگاه کرد. پسر کاغذی از کیف کمری اش بیرون آورد و دست به دست کرد. دوست داشت پسر را اذیت کند. برای یک تاکسی خالی دست تکان داد و از حرکت دستپاچه و چشم های گرد شده ی پسر چیزی نمانده بود خنده اش بگیرد. تاکسی کمی آهسته کرد و راننده به انتظار مسیر و قیمت پیشنهادی به طرف پنجره متمایل شد. اتومبیل ها بوق زدند و یک موتوری فحش داد. دختر برگشت و توی چشم های پسر نگاه کرد. تاکسی توی رودخانه ی سراشیب گم شد. پسر مردد به طرف او آمد و چند بار دستش را توی جیبش کرد و بیرون آورد، انگار تکلیفش را با دست راستش و کاغذ توی آن نمی دانست. زن زنبیل به دست غرغرکنان از پشت دختر رد شد و جایی که قبلا پسر بود ایستاد. دختر یک قدم پس رفت تا پسر از جلو او بگذرد . کاغذ را توی دست او دید که خط دار بود و یک تا خورده بود. کلاسورش را محکم توی بغل گرفت و سرش را روی آن خم کرد. پسر گفت: این... و کاغذ را ناشیانه توی کلاسور دختر گذاشت. دختر گفت: دیوانه. پسر گفت: نه، این... و رد شد. پشت لب بالاییش مثل سایه روشن هایی که دختر با مداد کنته می کشید تیره تر می زد و دانه های ریز عرق روی آن نشسته بود. دختر از پشت گردن آفتاب سوخته ی او را تماشا کرد و دید که شلوارش کمی آویزان است و توی دلش گفت: بمیری! و بعد گفت: نه، خدا نکند! و توی دلش خندید... پسر برگشت و گفت: مواظب باش! و صدای کشدار و فس مانند ترمز اتوبوس را شنید. اتوبوس آکاردئونی چند قدم مانده به او متوقف شد. آهسته گفت: نترس! و بدون آنکه پسر را نگاه کند سوار شد. از لابلای مردم گذشت و به میله ای چنگ انداخت. پنجره ها از روی پسر یکی یکی گذشتند. پسر دست تکان داد و بعد دستش را به حالت گوشی تلفن کنار گوشش گرفت. زن زنبیل به دست گفت: آخرالزمان شده والله. پسر نشنید. پشت به زن ایستاده بود و اتوبوس سبز را تماشا می کرد که مثل یک برگ توی آن رودخانه ی خاکستری بالا و پایین می لغزید و کوچک می شد. از گرده ی بالای خیابان اتوبوس دیگری که تاخیر داشت شتابان به طرف ایستگاه سرازیر شد. راننده پیچید توی ایستگاه و ترمز گرفت. ترمز زیر پاش خالی شد و اتوبوس زن زنبیل به دست و پسر را زیر گرفت و چند اتومبیل پارک شده را له و لورده کرد و بعد توی جوی کنار خیابان افتاد و متوقف شد.
دختر آن شب تلفن نزد. می خواست پسر را کمی منتظر بگذارد و عکس العمل او را فردا توی ایستگاه ببیند. قبل از آنکه بخوابد سعی کرد پسر را با آن موهای سیخ سیخ و پشت لب عرق کرده ی تیره و گردن آفتاب سوخته تصور کند و به نتیجه رسید که پسر بانمکی است؛ شبیه شخصیت های کارتون های ژاپنی است و در همان حال اندیشناک ناخن شستش را می جوید و رو به دیوار می خندید و از یادآوری رفتار خجولانه ی پسر قلبش تندتر می زد.
روز بعد نیم ساعت بیشتر توی ایستگاه ماند و بی صبرانه و اخمو به همه طرف نگاه می کرد. مرد کچلی که آنطرف تر ایستاده بود گفت که مواظب باشد و بهتر است توی خیابان نایستد چون هیچ حساب و کتابی ندارد. دختر منظور مرد را نفهمید و با بدعنقی جواب داد که مواظب است. وقتی به خانه رسید یکراست توی اتاقش رفت و پای تلفن نشست و ناخنش را جوید تا تصمیم گرفت و گوشی را برداشت. شماره ای که پسر داده بود دایم مشغول بود. این قضیه دختر را بیشتر کفری کرد. تا وقت خواب چند بار دیگر هم شماره را گرفت و مشغول بود. بی آنکه شام بخورد توی رختخواب رفت و سعی کرد قیافه ی پسر را تجسم نکند و دیگر به او تلفن نزند، مگر آنکه پسر از او معذرت خواهی کند و دلیلی منطقی برای این رفتارش ارایه کند.
یک هفته دیگر گذشت و دختر هر روز با بی اعتنایی و حالتی موقر در ایستگاه می ایستاد و اطراف را زیرچشمی می پایید. روز هشتم تعطیلات بهاری مدرسه ها آغاز شده بود. دختر با خودش فکر کرد فقط یک بار، یک بار دیگر زنگ می زنم. این شانس آخر پسر بود. گوشی را برداشت و شماره را گرفت. با زنگ سوم صدای گرفته ی مردانه ای گفت: الو. دختر چیزی نگفت. صدا دوباره گفت الو. دختر نامی را که پسر روی کاغذ نوشته بود گفت. مرد پرسید: شما؟ دختر سکوت کرد. مرد با حالتی مستاصل پرسید شما کی هستید؟ خواهش می کنم خودتان را معرفی کنید... دختر گوشی را گذاشت.
بعد از ظهر، زیر سایه ی درخت بسم تخمه می شکستیم. روی لبه ی تکیه گاه نیمکت نشسته بودیم و پاهامان روی نشیمن گاه بود، جز علینقی که روی زمین بود.
تند تخمه می شکستیم، بدون کمک دست، با دندان های جلومان، و پوستش را تف می کردیم تا زیر پای علینقی که گاهی کون خیزه می کرد و پس می نشست. مسابقه ی داغی شده بود. تک و توک رهگذری که از برابرمان می گذشت ساکت بود و می کوشید با ما چشم در چشم نشود.
فیروز گفت: «تخمه بِده.»
هیچ کس جواب نداد. حجت از آن دست نیمکت دست در جیب کرد. گفتم: «برای فیلم هم بزارید.»
پیرمردی کلاه شاپو به سر داشت رد می شد. حجت با صدایی مثل شیشکی تف کرد. قیافه اش توی هم رفته بود. گفت: «تلخ بود، سگ مسب!»
پیرمرد برگشت و خیره نگاهمان کرد.فیروز دست روی سینه گذاشت.
«چاکرِ آقا!»
پیرمرد ماس ماسکی را روی گلوش گذاشت و با صدایی که بیشتر به آدم آهنی های توی کارتون ها می مانست ونگ ونگ کرد:« پارک جای تخمه ریختنه؟» علینقی برگشت و از روی شانه او را تماشا کرد. از فرصت استفاده کردیم و روی نیمکت خم شدیم و پوست تخمه هامان را تف کردیم. پوست تخمه ی من روی سرش افتاد و لابلای موهای فرفری او گیر کرد.
کرکر خندیدیم و پیرمرد عصایش را بلند کرد، جوری که فکر کردیم می خواهد بزند توی سر علینقی.
گفت:« نریز بهت می گم، نا خلف!» خم شده بود و زنجیر ساعتش زیر نور آفتاب برق می زد.
گفتم: «بی خیال حاج آقا!» و حجت گفت: «بفرما تخمه، برای صدات خوبه!».
علینقی برگشت و تخمه را از لای موهاش تکاند. به حجت نگاهی کرد که همه مان فهمیدیم.
حجت گفت: «نع!» و ما دندان های نیش علینقی را دیدیم که زرد می زد.
پیرمرد دیگر چیزی نگفت، فقط از زیر ابروهای ژولیده ی آویخته اش خیره تماشامان کرد. ما تخمه می شکستیم و آنقدر توی چشم های خیسش نگاه کردیم که آن چیز را از روی گلوش برداشت و خس خس کنان رفت. علینقی دنبالش نگاه کرد. منتظر ماندیم تا برگردد و بپرسد: «برم؟»
گفتیم: «نع!» و حجت گفت: «بشین سر جات!»
علینقی گفت: «پس تخمه بده!» و حرکتی کرد که بیاید جلو، ولی با تهدید پوست تخمه های ما عقب نشست. گفت: «نامردها!»
همه خوب تخمه می شکستیم جز علینقی که جفت دندان های جلوش شکسته بود و نمی توانست مثل ما تخمه را با دوحرکت پوست کُند. آن را با دو انگشت توی شکاف بدریخت دهنش فرو می کرد و لای دندان های آسیابش می شکست، یا از دستش در می رفت و آنقدر تخمه را دور دهان می چرخاند که آخر با پوست می جوید و می خورد. می گفت: «مزه ش به همینه!» می گفتیم: «آره جون عمه ت، فردا که خواستی مکافات پس بدی قیافه ت دیدنیه!» هیچ وقت هم برای کسی تعریف نکرده بود چه شده. فقط به حجت، داداشش، گفته بود: جاش دو تا دندون می آرم!»
در سکوت تخمه می شکستیم و نرمه بادی تیره ی پشت مان را خنک می کرد و شکوفههای نیمهخشکیدهی بسم را اطرافمان میریخت. لب هامان می سوخت و منتظر بودیم یا تخمه تمام شود یا طوری بشود که تخمه شکستن یادمان برود، و نمی شد. هیچ کس آن اطراف نبود، جز آدمی که از آن سرِ دالان درخت ها داشت می آمد.
علینقی گفت:« یزیدها، به من هم بدید!»
«برو از سر اون شلنگ آب بخور، نفله!»
علینقی گفت: «تو هم بیا از این بخور!»
«برای خودت می گم، او پوس تخمه ها پدر صاحاب ماتحتتو در میاره!»
«تو فکر پیزی خودت باش!»
گفتم: «یارو رو!»
همه مردی را برانداز کردیم که از پشت علینقی رد می شد. سرش توی روزنامه ی تاکرده ای بود و کیف خردلی بی دسته ای را مثل خربزه زیربغل زده بود.
فیروز گفت: «گنده س!»
حجت گفت: «سیب زمینیه.»
گفتم: «مثل اداره چی هاست.» دیگر هیچ کدام تخمه نمی شکستیم. علینقی بلند شد و توی چشم های حجت نگاه کرد.
«برم؟»
حجت ته مانده ی تخمه را در جیبش خالی کرد و دستش را به شلوار فیروز مالید.
«مثل دفعه ی پیش.»
همه بلند شدیم. علینقی جلوتر می رفت. یکهو دوید و پشت سرش فیروز هم دوید. ما تماشا می کردیم و منتظر بودیم. مرد با تنه ی محکمی که از علینقی خورد، چپلو شد روی زمین. فیروز کیف را برداشت و هردو دویدند. ما صبر کردیم تا یارو عینکش را از روی زمین برداشت و داد زد: «بی همه چیزها!»
و وقتی فرز بلند شد، دویدیم. او هم دوید، یعنی خواست بدود که ما رسیدیم و پشت پا خورد. حجت گفت: «بخواب بابا، حال نداریم.»
و زدیم توی چمن ها و از روی شمشادها پریدیم. تا وقتی رسیدیم به فیروز که هن وهن کنان می دوید و علینقی که برگشت و پشت سرمان را نگاه کرد، نمی دانستیم که هنوز می آید. و عجب می دوید.
گفتم: «مجبور بودید بندازید تو کوچه سربالایی؟»
فیروز فقط تف بزرگی انداخت که کش آمد و نزدیک بود به لباسش بنشیند. علینقی همان جور که می دوید باز پشت سرمان را نگاه کرد، و صدای فریادی شنیدیم: «چیز بدرد بخوری نیست...»
حجت گفت: «ببین چیه توش.»
دوباره صدا گفت: «کتابام... کتابامو نبرید.»
حجت داد زد: «بت می گم ببین چی تو اون سگ مسبه!»
«خودت ببین. سوپرمن که نیستم.»
گفتم: «داریم می رسیم به کوچه باغ.»
علینقی کیف را از زیر بغل فیروز کشید.
«چرم اصله!» میان خیزهایی که برمی داشت سعی می کرد زیپ کیف را باز کند. نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم.
«اینو! مثل شتر بهارمست شلنگ تخته می ندازه!»
فیروز تصحیح کرد: «مثل نداره، دیگه!» قیافه اش را نمی توانستیم ببینیم. حالا دیگر از همه مان جلو افتاده بود. علینقی کتاب کلفتی را از توی کیف بیرون کشید.
حجت گفت: «ببین تو جیبش چیه.»
«همش دفتر دستکه... چرا، یک دسته چک هم هست.»
صدا، دوباره از پشت سرمان توی کوچه پیچید. رمق نداشت.
«کتابام! کتاب و سررسید رو می خواین چکار؟»
رسیده بودیم پای دیوار باغ. اول حجت پرید، بدون کمک ما، و تا سینه بالا کشید.
«سگه نیست؟»
«نچ»
قلاب گرفتم و فیروز بالا رفت. سنگین بود، و یک تکه از کاهگل لب دیوار را پایین ریخت. علینقی کتاب را باز کرده بود و صفحه ای عکس دار را تماشا می کرد. حجت گفت:« چکار می کنی، کره خر!»
بالا پریدم و لب دیوار، کنار حجت نشستم. فیروز توی باغ منتظر ایستاده بود، و یارو داشت می آمد، با قدم های وارفته ی انگار نا امید.
«بندازش بالا ، بیا!»
«نع!»
برگشت و توی چشم های حجت نگاه کرد. دندان های نیشش و آن حفره ی خالی بین دندان ها قیافه اش را نیمه جدی کرده بود. انگار مسخره مان می کرد.
«شوخی ت گرفته؟»
کتاب را توی کیف چپاند و زیپش را بست. مرد به چند قدمی علینقی که رسید، مردد ایستاد. صورت خیسش را با آستین کت پاک کرد و عینکش را برداشت. آزمندانه علینقی را می پایید و معلوم نبود گریه می کند یا می خندد. حجت از دیوار پایین پرید و دست توی جیب کرد. فیروز سعی می کرد خودش را از آنطرف بالا بکشد.
علینقی پرسید:«شما دکتری؟»
مرد سرش را تکان داد. جلو نمی آمد.
«اینجارو می تونی درست کنی؟»
مرد دهان لب شکری او را نگاه کرد و باز سرش را تکان داد. علینقی کیف را جوری بالا آورد، انگار که سینی چای جلو کسی به تعارف گرفته باشد. لب هام بدجور می سوخت. دورترها پیرمرد کلاه شاپویی کنار دیوار باغ می رفت. صدای سیرسیرک ها هوا را سنگین کرده بود و سگی توی باغ پارس می کرد...