October 30, 2006

جای دنجی برای حلزون‌ها_ بخش دوم


مرد قوطی کنسرو را لای درختچه‌های زیتون پرت کرد و بلند شد. زن داشت توی شکاف تخته‌سنگ چیزی را جستجو می‌کرد.
«مسعود، باور نمی‌کنی...ستاره دریایی!»
«چرا باور نمی‌کنم!»
«انقدر کوچولو، ولی قشنگ راه می‌ره. بیا ببین!»
مرد گفت:«دیده‌م.» لبه‌ی سنگ ایستاده بود و می‌خواست جای مناسبی را برای شیرجه زدن انتخاب کند.
«پاشو بیا آب‌تنی. از اینجا دنج‌تر جایی پیدا نمی‌کنی، ها!»
زن گفت:«گفتم شنا بلد نیستم. می‌خوای غرقم کنی؟»سرپا ایستاد، در حالی‌که یک حلزون دریایی را با احتیاط نوک انگشت‌هاش گرفته بود. مرد توی آب پرید. چند متری را زیر آبی رفت، بعد بیرون آمد و شنا کرد. سر و تنه‌اش از آب بیرون بود و دایم سرش را با حرکتی شلاقی اینور و آنور می‌کرد. چندمتری دور نشده، دور زد و به سرعت خودش را به تخته‌سنگ رساند. از لبه‌های تیز و بریده‌بریده‌ی سنگ گرفت و بالا آمد. سرفه کرد و گفت:«لامصب، آبش مثل زهرمار می‌مونه!»
زن گفت:«چکار کردی؟ پاهات داره خون می‌آد!»
مرد به خراشیدگی‌های زیر زانو و پنجه‌ی پاش دست کشید.
«مال این سنگ‌های لعنتیه. دست‌هام هم هست!»
زن کنار مرد نشست و سنگ‌ استخوانی‌رنگ را لمس کرد.
«همه‌اش سوراخ‌سوراخه، مثل سنگ‌پا!»
مرد گفت:«مثل سنگ‌پا که می‌شه شخص شخیص جنابعالی!»
زن دستش را بلند کرد:«باز پررو شدی؟»
مرد دهنش را کج کرد و ادای زن را درآورد:«باز پررو شدی...می‌خوای غرقم کنی؟...ای بدم می‌آد از این زن‌های لوس و ننر که برای هیچ کاری پا نیستند!»
زن بلند شد و پرید روی دوش مرد و انگشت‌هاش را دور گردن مرد حلقه کرد. مرد ادامه داد:«بذار برسیم. اولین کاری که می‌کنم، بسته‌بندیت می‌کنم، با پست سفارشی می‌فرستمت پیش مامانت!»
زن خندید و لب پایینش را به دندان گرفت. گردن مرد را بیشتر فشرد و سنگینی‌اش را روی او انداخت:«زن لوس نمی‌خواستی برای چی منو گرفتی، ها؟ برای چی منو گرفتی؟»
مرد گفت:«غلط کردم!» زانوهای زن را گرفت و خم شد. زن جیغ کوتاهی زد، خم شد و گردن مرد را بغل کرد. موهاش جلو صورت مرد سایه کرده بود و آفتاب از لابلای آن چشمک می‌زد.
گفت:«فکر کنم طرف‌های ظهر باشه!»
زن سرش را بالا آورد و با چشم‌های تنگ شده تماشا کرد:«وای! یک همچین رنگی توی زندگیت دیده بودی؟»
هردو ساکت نگاه کردند. آب، نزدیک ساحل سبز سیر بود، بعد فیروزه‌ای می‌شد و دورتر آبی بود و جایی در توده‌ی ابر مانندی محو می‌شد.
زن گفت:«چرا ساحل ترکیه از اینجا دیده نمی‌شه؟ یعنی اینقدر راه آمدیم؟»
«شاید به‌خاطر آفتاب باشه. هنوز روبرومونه.»
«کی راه بیفتیم؟»
«باید کم‌کم کاسه‌کوزه مونو جمع کنیم.»
زن از روی دوش مرد پایین آمد و کیسه‌خواب‌ها را لوله کرد. مرد لباس پوشید و درحالی‌که دکمه‌های شلوار کوتاهش را می‌انداخت با سر اشاره کرد:«شهر پشت اون دماغه‌ست حتما. جاده هم باید همین پشت مشت‌ها باشه.»
زن یک تاپ لیمویی‌رنگ پوشید، با شلوار سفید کتانی که تا زیر زانوش می‌آمد. موهاش را دم اسبی کرد. کلاه لبه‌داری را برعکس روی سرش گذاشت و گفت:«عینکم کو؟»
مرد از توی کیف کمری‌ش عینک‌ها را بیرون آورد. عینک زن را روی صورت او گذاشت. گفت:«حالا شدیم دو تا توریست حسابی!»
زن کمک کرد تا مرد کوله پشتی را روی شانه‌هاش استوار کند. مرد راه افتاد و گفت:«مواظب باش پات لای سنگ‌ها نپیچه!»
دامنه‌ی شیب‌دار را اریب به‌سوی دماغه بالا رفتند. گهگاه مارمولکی از برابر پاهای آنها می‌گریخت، یا مجبور می‌شدند بوته‌های خار و شاخه‌ی درختچه‌ها را کنار بزنند.
وقتی برمی‌گشتند و تماشا می‌کردند، آبی دریا پررنگ‌تر می‌زد و تابش خیره‌کننده‌ای داشت. آن‌سو، میان توده‌ی ابرمانند کم‌کم ارتفاعات ساحل روبرو نمایان می‌شد.
مرد گفت:«خودشه!» و سایه روشن دیواره‌ی صخره‌ای را نشان داد که میان مه‌سفید ساحلی و ابرهای متراکم قله‌ها کبود می‌زد.
زن گفت:«چقدر نزدیکه!»
«می‌بینی، لامصب همین یک‌ذره فاصله‌ست که تعیین می‌کنه!»
«مسعود!»
«ها؟»
«چی می‌شد ما همین‌جا یک کلبه‌ی کوچولو داشتیم، زندگی می‌کردیم. چه می‌دونم، ماهی می‌گرفتیم می‌فروختیم. عوضش ببین چه جای دنجیه!»
مرد خندید، برگشت و جلو افتاد.
«عجب فکر بکری! خوب این کارو که می‌تونستیم اونور بکنیم. فکر کردی کشکه؟» سعی کرد یک مارمولک گریزان را لگد کند. مارمولک زیر یک سنگ خزید و مرد لگدش را حواله‌ی سنگ ترک‌خورده کرد. ادامه داد:«تازه اینجا آب شیرین پیدا نمی‌شه. لابد باید یک لوله آب هم از شهر بکشیم بیاریم برای این کلبه که می‌گی، ها؟!»
زن، اندیشناک مسیر کفش‌های ورزشی مرد را گرفته بود و پایین‌تر از او می‌آمد.
«خب، بدبختی همین‌جاست دیگه! یک عمر می‌دویم دنبال آرامش و جایی‌که یک نفس راحت بکشیم، ولی ول کردن اون زندگی هم راحت نیست. نه این‌وری هستیم، نه اون‌وری. مثل برزخ!»
«مثل چی؟»
«برزخ!»
مرد گفت:«مواظب باش!» و خم شد، دست زن را گرفت و کمک کرد جای پایی پیدا کند و از تخته‌سنگ بالا برود. دست به‌دست هم از لابلای چند درختچه گذشتند. زن مراقب بود که پاش را کجا می‌گذارد و مرد شاخه‌ها و بوته‌ها را کنار می‌زد. بعد روی یک پشته‌ی سنگی بی‌حرکت ماندند و منظره‌ی پیرامون و زیر پایشان را تماشا کردند. بالای دماغه بودند. آنطرف شیب هولناکی داشت. مثل یک دیواره‌ی صخره‌ای در آب کبود رنگ فرو می‌رفت و روی خط ساحلی سایه‌انداخته بود. شبیه یک کلید سیصد، چهارصد متری بود که نوکش ایستاده باشند و توی دندانه‌ی اول آن خلیج کوچکی بود و کلبه‌ای فکسنی، و قایقی که وارونه روی ساحل افتاده بود. باید برمی‌گشتند و جزیره را از کنار آب دور می‌زدند تا به آن کلبه برسند.      

 

Posted by kia at 3:59 PM

October 28, 2006

جای دنجی برای حلزون‌ها


مرد گفت: «حالا چی بخوریم؟»
زن کوله پشتی را به طرف خود کشید و درون جیب های گل و گشاد آن جستجو کرد.
«تن ماهی هست...نان ساندویچی...میوه...»
«یک چیزی بده بخوریم حالا.» و شکم خیسش را خاراند و زن را تماشا کرد که چیزها را از کوله بیرون می آورد.
«خوراک لوبیا می خوری؟»
«آره»
زن گفت: «دربازکن نداریم.»
«چاقو جیبی من دربازکن داره. دست کن، توی جیب شلوارمه.»
زن شلوار جینی را که نزدیک او مچاله شده بود برداشت و روی پاهای مرد انداخت.
مرد برگشت و او را نگاه کرد. زن چشم هاش را بسته بود و بو می کشید.
«چکار می کنی؟»
«بوش رو حس می کنی؟»
مرد گفت:«آره.» مشغول باز کردن کنسرو بود.
«هم حس می کنم، هم می شنوم.»
زن گفت:«می شنوم درست نیست!»
«صداش هم خیس و شوره.»
زن چشم هاش را دوباره بست. موج کوچکی به سینه تخته سنگ خارا خورد...هلف ف، و آنها هردو شنیدند که آب با فشار درون شکاف‌های سنگ را پر می‌کند و بعد کف‌آلود پس می‌کشد...فیس س.
زن گفت:« آره، راست گفتی.» هر دو به روی خودشان نمی آوردند.
شبانه راه افتاده بودند. چراغ های شهر کوچک یونانی سو سو می زد. ماهیگیر ترک گفته بود نمی شود مستقیم بروند، چون احتمالش زیاد است که به گشت ساحلی یونان بربخورند. از ساحل که دور شدند موتور قایق را خاموش کرد و به مرد گفت باید پارو بزنند. یک ساعت پارو زدند و بعد یکهو مه غلیظ و خنکی روی دریا نشست. هرچند گاه ماهیگیر دست زبرش را به دست مرد می‌زد و دیگر پارو نمی‌زدند. در تاریکی قوز می‌کردند و گوش می‌دادند به جنبش یکنواخت موج ها که انگار تا آخر دنیا ادامه داشت. سپس با اشاره دست ماهیگیر پارو می‌زدند. هرچه پیش می‌رفتند آب به نظر مرد چسبنده تر می‌شد و پاروها را با صدای گنگی می‌بلعید. لب‌پر می‌زد و با نوسان قایق کوچک زیر پایشان می‌ریخت. زن نوک قایق نشسته بود و هرگاه ماهیگیر تک پارو می‌زد و قایق کج می‌شد، دست‌هاش را دور بدن مرد حلقه می‌کرد. مرد نمی‌توانست درست پارو بزند و لرزش تن زن را احساس می‌کرد.
«چته مهری؟»
«دست خودم نیست.»
«لبه‌ی قایقو بچسب، باید پارو بزنم.»
«اینجا عمق آب حتما خیلی زیاده. کاش نمی‌آمدیم.»
«چرت و پرت نگو. الان می‌رسیم.» محکم پارو زد و سعی کرد به سوزش دست‌های تاول زده‌اش توجه نکند. صدای لرزان مهری را از پشت سر شنید.
«الان اگر این مرتیکه بلایی سر ما بیاره، کی به داد ما می‌رسه؟»
«غلط می‌کنه مرتیکه. مگر مرض داره؟» هیکل تیره‌ی ماهیگیر در سکوت جلو آنها می‌جنبید.
«پولشو برای چی همون اول دادی؟»
«حرف نزن!»
«آره، فقط همین...» ماهیگیر برگشت و با صدای خفه‌ای گفت:«ساکین اُل!» و دستش را روی دست مرد گذاشت. همگی ساکت گوش خواباندند. جایی در میان توده‌ی سفید مه، پت‌پت‌کنان می گذشت. صدا دور و نزدیک می‌شد. ساکت گوش دادند تا پت‌پت قطع شد و شناور انگار نزدیک‌تر به آنها پیش می‌رفت و آب دور آن می‌پیچید و قل‌قل می‌کرد. مرد احساس کرد در میان صدای لب‌پر زدن خیزاب و صدای قلبش، هق‌هق زن را می‌شنود. برگشت و با صدایی که فقط زن می‌توانست بشنود پرسید:«مهری؟» جوابی که شنید بریده‌بریده بود.
«کاش... نیامده بودیم، ...مسعود!»
مرد در تاریکی دست زن را جستجو کرد و زمزمه‌کنان گفت:«طوری نشده عزیزم!» و چون جوابی به جز یک فین کوتاه نشنید با نرم‌ترین لحنی که می‌توانست پرسید:«مهرک؟»
مرد ماهیگیر تو دماغی تشر زد:«سوس!» و غر غر کنان ادامه داد:«آلله آلله...»
منتظر ماندند تا شناور پت‌پت کرد و آب را با سر و صدا به دنبال خود کشید. زن گاهی سکسکه می‌کرد و هیچ‌کس حرفی نمی‌زد تا صدا کم‌رمق شد و ماهیگیر گفت:«اوزاک، چوک اوزاک!» دوبار تک‌پارو زد و قایق کمی چرخیدو بعد پارو زدند. مرد دیگر رمق نداشت و هربار ماهیگیر برمی‌گشت، پارو را ول می کرد و دست به جیب می‌برد. ماهیگیر ترک وعده‌کنان می‌گفت:«شیمدی، شیمدی!»
هیچ چراغی سوسو نمی‌زد، نه پیش رو، نه پشت سر. فقط توده‌های مه بود و خیزاب‌ها که آنها را به بالا و به جلو می‌راند. جایی صدای موج‌ها می شکست. مرد گفت:«می‌شنوی؟»
زن گفت:«آره!»
تندتر پارو زده بودند. مه ناگهان رقیق ‌شد. زن مرتب برمی‌گشت و پرهیب نامنظم سیاه را تماشا می کرد که نزدیک می‌شد و خط موج‌ها زیر آن سفید می‌زد. بعد از کنار یک تخته سنگ جانورمانند گذشتند و ماهیگیر ترک با پارو عمق آب را امتحان کرد. به دست مرد زد و اشاره کرد که بپرند توی آب.
مرد گفت:«یوک! بریم جلوتر، بابا!» و پارو زد.
ماهیگیر آستین مرد را گرفت و صداش را بلند کرد:«اولماز، اولماز!»
اول مرد پیاده شد و تا بالای زانو در آب رفت. بد و بیراه‌گویان ماهیگیر ترک را مجاب کرد کمی جلوتر بروند. بعد کوله پشتی را با کمک مهری بالای سر گرفت. ماهیگیر وقتی تردید زن را در پیاده شدن دید، بی‌حوصله شد:«چابک، چابک!»
زن توی آب پرید و جیغ کشید. دیگر نفهمیدند ماهیگیر ترک چه گفت. تقلا کنان به طرف ساحل رفته بودند. موج‌ها به کمر آنها می خورد و به جلو پرتاب می‌شدند. زیر پاهاشان خالی می‌شد و بعد آب پس می‌کشید و به عقب رانده می‌شدند و زن جیغ‌کشان مرد را صدا می‌زد. مرد لحظه‌ای کوله‌ی سنگین را در آب یله می‌داد و بازوی زن را می‌گرفت و به جلو می‌راند. قبل از سپیده‌دم روی زمین سفت و آرام‌بخش ایستاده بودند.
...


ادامه دارد

Posted by kia at 4:46 PM | Comments (2)