من از آغاز وبلاگنویسیام تا بهحال سعی کردهام میان خودم و نوشتههام فاصله باشد، و آشکارا از خودم چیزی نگفتهام. خیال هم نمیکنم برای کسی جالب باشد روزنوشتههام را بخواند. دیگر اینکه اگر آدم راستگویی بودم داستان نمینوشتم. (تا اینجا خودش شد دو تا نکتهی تاحدودی راست!)
ایضآ اینکه اینروزها سرگرم نوشتن قضیهای هستم دنبالهدار، که فعلا قسمت اول و دومش را پایین این مطلب ملاحظه میکنید، یا نمیکنید. توی این قضیه هم چیزهای راست زیاد هست.
با اینحال برای اینکه دعوت شدهام و اینکه چیز خوشایندیست کسانی از آدم یادی بکنند و همچین برای اینکه نازی کرده باشم و نیمچه منتی هم سر این دو خانم عزیزی که برایشان خیلی احترام قائلم بگذارم بهقرار معمول مثل بقیه وارد این بازی میشوم.
پس برای آزاده، که شعرهاش بیغلوغش و مثل یک جویبار سادهی پاک است.
و برای صدف فراهانی عزیز، دختر راوی نازنین، دختر باهوش و هنرمند کشورم که با وجود تحصیلات و دانش سینمایی آنقدر کودک مانده که دوست دارد انیمیشن عروسکی بسازد، آنهم با عروسکهایی که خودش ساخته.
یک:
از کودکی تا امروز، تنهایی بیشترین بخش زندگی من بوده، و چنان به آن خو گرفتهام که دیگر آدمی مثل من را باید جزو شدگان بهحساب آورد. من در شهر پدریام (اراک) بزرگ شدهام، اما خانوادهی پدریام همگی تهران و کرج بودند. خانوادهی مادری من هم که نیمه روس و نیمه تبریزی هستند در دیگر نقاط ایران پراکنده بودند، حالا دیگر خودتان حسابش را بکنید این چهجور خانوادهای میشود. از موقعیکه یادم میآید، پدر و مادرم هردو شاغل بودند و از آنجاکه برادر و خواهر بزرگتر نداشتم، سکوت و تنهایی عناصر اصلی کودکی من هستند. در ضمن آشپز خوبی هم هستم و از حدود 8 سالگی آشپزی نیمهوقت میکنم(اخلاقمم خوب میکنم حالا!).
دو:
یک کاری که هنگام از مدرسه برگشتن و گرسنگی و بهپیسی خوردن، بهخصوص توی زمستانهای پربرف اراک عاشقش بودم، سیبزمینی کبابی درست کردن روی بخاری نفتیهای قدیم بود، سیبزمینیها را قاچ میکردم و همان اول هم نمکش میزدم. آی حال میداد! سیبزمینیها، البته آب میانداخت و بخاریهای خانهی ما همیشه لکهدار و بانمک بود.
سه:
از چهار سالگی تا بیستسالگی گربه داشتهام و گربهها را خوب میشناسم. شخصیت مستقل و وحشیشان را دوست دارم. گربهها مثل سگها سادهلوح نیستند و رابطهشان را با آدم مرزبندی میکنند، هرچند که از سگهای بزرگ هم خوشم میآید. عوضش حالم از سگهای کوچک و پشمالو و واقواقو بههم میخورد. بهخصوص آنها که مثل خرخاکی روی زمین راه میروند و پشمشان روی زمین کشیده میشود و بهجز سلب آسایش و مشغول شدن به عنعنات سگهای دیگر کار دیگری ندارند!
گربهی اولم در یک تصادف ناجوانمردانه دستش شکست. دستش را آتلبندی و باندپیچی کردیم و مدتی لنگلنگان با من بود، اما بعد گم شد. گربهی دومم هم عمرش بهدنیا نبود و زیر ماشین رفت. گربهی سومم را چندسال داشتم تا آنکه پدر و مادرم بیاطلاع من آنرا در بیمارستان مهدی اراک رها کردند. آنجا البته گربه زیاد بود و همه هم از صدقهسری وزارت بهداشت و بیماران بدغذای مشکلپسند پروار بودند. گربهی آخرم در مهاجرتمان از اراک به مشهد همراهمان بود. با اثاث خانه بار زدیمش و همراه اثاث خانه پیاده شد، اما از آنجاکه من آنموقع خودم دلم گیر بود ازش غافل شدم و وقتی بهصرافت افتادم که دیر شده بود و به یک گربهی ولگرد مشهدی شوهر کرد و با هم فرار کردند. نمیدانم آن گربهی ابله در این تحفهی من چه دیده بود که دست به این بیآبرویی زد، چون یک چشم گربهی من بابا قوری بود. هرچند، عشق که این حرفها سرش نمیشود.
چهار:
گفتی عشق و کردی کبابم... بهنظرم تا بهحال فقط یک دختر را حقیقتا دوست داشتهام، ولی او مرا کمتر دوست داشت. از آن طرف فقط یک دختر مرا حقیقتا دوست داشت، ولی من او را کمتر دوست داشتم. این، غلط نکنم باید برای خیلیها معادلهی آشنایی باشد.
تا همین چند سال پیش زن ایدهآل من ظریف بود و لاغر، با چشم و ابروی غزالوار و موهای مشکی مواج و بلند که از دوسوی صورتش سرازیر باشند، اما در این سالهای اخیر بهتدریج شرط لاغری را حذف کردهام و آب زیر پوست این فرشتهی رویاهای نوجوانی من دویده است، جوریکه میترسم این الههی اثیری بهزودی چیزی درمایهی رقاصههای فیلمفارسیهای قدیم از آب درآید. بهگمانم مال بالا رفتن سن باشد.
پنج:
وقتی شانزده، هفده ساله بودم و بدجور رمانتیک، و بهتازگی تکوتوک و قایمکی سیگار میکشیدم (عقدهی رانندگی را هم به اینها اضافه کنید)، یک آرزوی غریب سراغم آمد. دوست داشتم زمانی برسد که من با دختر دلخواهم توی یک جادهی پیچاپیچ و کوهستانی شمال ایران برانیم و موزیک متن این رانندگی ماه عسل هم آهنگ «هزار و یکشب» ابی بود. این رویا البته هرگز به حقیقت نپیوست. زندگی، میتواند حتا برای چنین رویایی خیلی کوتاه باشد...
اگر قرار بهدعوت باشد، من از این پنج نفر دعوت میکنم:
عباس معروفی، راوی، سفیلان، اهورا، غزاله حسینزاده