March 23, 2007

تغییرات کوچولو


«به به، صبح به‌خیر!»
- «...»
«این چه قیافه‌ایه به‌هم زدی؟ با یک من عسلم نمی‌شه خوردت!»
- «به تو چه، فضولی؟»
«یالله، آبی بزن به دست و صورتت، ببین بیرون چه هوای ملسی شده...»
-«زکی، به این می‌گی هوای ملس؟»
«چشه؟ تو اصلا نگاه کردی؟»
«از آفتاب دم صبح حالم به‌هم می خوره، همین‌جور وقیح زل می‌زنه به آدم!»
«نه دیگه، درست نگاه نکردی. دم صبح بارون زده، آفتاب هم فقط گاهی از لای ابرها سرک می‌کشه.»
-«خب، حالا که چی؟»
«دست و صورتتو بشور، بهت می‌گم.»
-«خداییش خودت خسته نمی‌شی از لغاز گفتن؟ خب امروز هم یک روز تخمی مثل روزهای دیگه‌س. چه فرقی می‌کنه، جز این‌که بخوای با یک مشت حرف مفت قشنگش کنی...»
«درست حرف بزن اول صبح، همین‌طور هرچی از دهنش درمی‌آد...»
-«تخمی تخیلی!»
«اون‌جور گربه‌شور نه! آبو مشت کن با سر و صدا بزن به‌صورتت.»
-«عجب گیری کردیم، ها...خوب شد؟»
«آره، حالا موهاتو مرتب کن، دندون‌هاتم مسواک بزن!»
-«دندون‌هامو برای چی؟ شب مسواک زدم.»
«برای خودت می‌گم!»
-«آها، یعنی دهنم بو می‌ده؟»
«ممکنه!»
-«واقعا بو می‌ده؟»

«مهم نیست که واقعا بو می‌ده یا نه، مهم اینه دهنتو بشوری. احساس رضایت بعدش مهمه!»
-«تو رو خدا اینطوری حرف نزن، اینطوری که حرف می‌زنی دهنم که سهله، احساس می‌کنم همه‌ی هیکلم بو می‌ده!»
«تو چرا بعضی‌وقتا این‌قدر تحمل‌ناپذیر می‌شی؟»
-«این‌که تحمل حرف‌های دست‌مالی‌شده و انشای توخالی ندارم، این‌ به‌قول تو تحمل‌ناپذیرم می‌کنه؟»
«همین‌که همه‌چیز به‌نظرت تکراری و مسخره و بی‌معنی می‌آد، این‌که فکر می‌کنی همه‌چیزو می‌دونی و هیچ‌حرف و فکر و کار تازه‌ای شایسته‌ی اعتنا نیست!»
-«به‌خدا من هیچ فکری نمی‌کنم. بذار اقلا یک قلپ چایی از گلوم بره پایین، بعد روی مخ من آرشه بکش!»
«تو خودت تا هرچی می‌شه می‌گی به‌خدا، یا تو رو خدا، به‌نظرت این دستمالی‌شده نیست؟ تو به‌خدا اعتقاد داری؟»
-«بعله، دارم!»
«اعتقاد... به معنی این کلمه خوب فکر کردی؟»
-«اصلا چه اهمیتی داره که بخوام به تو ثابت بکنم خداپرستم یا نه؟ اعتقاد باید شخصی و درونی باشه.»
«خب، درست، ولی این جمله‌رو همین‌جوری پراندی و رد شدی. اگر درونت جای محکمی واستاده بودی، همه‌چیز به‌نظرت مسخره و تکراری نمی‌آمد!»
-«تو به درون من چکار داری؟»
«کاری ندارم، ولی سعی می‌کنم متوجه‌ت کنم که با این رفتارت داری سرتو برمی‌گردونی و درون خودتم دور می‌زنی، چون در باطن پر از شک و نومیدی هستی!»
-«آفرین! اینو راست گفتی، من پر از شک‌ام، چون‌که هیچ حقیقت پایداری وجود نداره. من اصلا گاهی به واقعیت ملموس و موجود هم شک می‌کنم. این‌که راه می‌رم و دو تا دست از دو طرفم زده بیرون و باهاش چیزها را لمس می‌کنم. اصلا از کجا معلوم این‌ها واقعی باشه؟»
«داد نزن! خودت هم می‌فهمی چی می‌گی؟»
-«یعنی از کجا معلوم که مثل واقعیت خواب نباشه؟ توی خواب هم دنیایی هست که توش گشتی می‌زنیم. تازه کارهای بهتری هم از دستمون برمی‌آد. چه‌می‌دونم، پرواز می‌کنیم، سر از جاهای عجیب و غریب درمیآریم، بعد هم می‌بینیم که همه‌ش کشک بوده!»
«توی خواب چیزها واقعا لمس‌شدنی نیستند!»
-«کی گفته؟ اونجا منطق خودشو داره. تو داری با منطقی که اینجا یادت داده‌ند، چیزهایی‌رو که نمی‌فهمی بسته‌بندی می‌کنی!»
«ببین، خواب برآیند همه‌ی مسایل و تصویرهاییه که توی زندگی روزانه باهاشون سر و کار داری. وقتی می‌خوابی ذهن ناخودآگاهت شروع می‌کنه...»
-«باز شروع کرد از این مزخرفات کلیشه‌ای گفتن...برآیند...زندگی روزانه...ذهن ناخودآگاه! آخه ذهن ناخودآگاه یعنی چی؟»
«ذهن ناخودآگاه یعنی همون درون تو، همون نیروی تولید فکر که وقتی بیداری کنترل‌شده‌ست، ولی وقتی می‌خوابی رها می‌شه.»
-«راستی‌که منطق مضحکیه! یعنی همه‌ش براساس ریاضی دکارتی بنا شده. خیلی راحت دسته‌بندی می‌کنی توی دسته‌ی منفی‌ها و مثبت‌ها. حالم از همین منطق به‌هم می‌خوره، منطق این‌ور صفر اون‌ور صفر، منطق روشن و خاموش!»
«می‌دونی مشکل تو چیه؟»
-«من مشکلی ندارم، جز این‌که خسته شده‌م. انگار هزارسال زندگی کرده‌م. یک مشکل دیگه هم دارم. این‌که تو دایم روی مغزم راه می‌ری!»
«گوش کن، مشکل تو اینه که قضیه‌رو از اول اشتباه فهمیدی. شک کردن یک روش عالیه برای جستجوی حقیقت، یعنی باوری، چیزی رو برداشتن و دست‌کاری‌کردن و چیزهای دیگر جای اون گذاشتن، یعنی آزمون و خطا، یعنی اساس همه‌ی فعالیت‌های بشری. ولی کاری که تو کردی اینه که خود شک رو اساس اعتقادیت قرار دادی. کله‌ت تلنبار شده از شک و تردید به همه‌ی مفاهیم بدون این‌که چیزی جایگزین اونها کرده باشی، بدون این‌که جایی برای حرکت گذاشته باشی.»
-«من همیشه می‌دونستم تو ترشی نخوری یه چیزی می‌شی، همین‌جور بباف، باشه!»
«لازم نیست چیزی بگی، فقط گوش کن. این شک‌ها موازنه‌ی تو رو به‌هم ریخته. یعنی به‌عبارت دیگه در مرز قاطی‌کردن قرار داری. منتها هنوز دیر نشده. می‌بینم که توجه‌ات حسابی جلب شده. خب من خوب می‌شناسمت. منتها مشکل بدتری که داری اینه که جلو هر تغییری گارد می‌گیری. انبوه بی‌شکل باورهای رد شده و شک و تردیدهایی که توی سرت به خرابکاری مشغولن، تبدیل شدن به یک سیستم که نمی‌شه به‌راحتی توش نفوذ کرد. هر چیز تازه‌ای رو پس می‌زنه، یا در خودش حل می‌کنه و بدخیم‌اش می‌کنه. خلاصه بگم، باید از نو خالی بشی!»
-«عجب راه حل بکری! این هم از جنس همون منطق سیاه و سفیدیه که ترکمون زده به دنیا. خیلی راحت...ذهنت پر از مسایل منفیه، عزیزم! باید دست کنی توی کله‌ات و کاسه‌ی سرتو خالی کنی، بعد پرش کنی از چیزهای خوب و مامانی. زکی، انگار سطل آشغاله!»
«من چنین چیزی نگفتم. مشکل من نیست که تو از پر و خالی شدن همچین تصوری داری، اونوقت منو متهم می‌کنی به سیاه و سفید دیدن قضایا. گوش کن، تو لازم نیست کار شاقی بکنی. قضیه از تغییرهای کوچولو شروع می‌شه. تنها کاری که باید بکنی اینه روی این تغییرها ارزش‌گذاری نکنی، همه چیز رو از قوه‌ی مخیله‌ی ردکننده‌ات نگذرونی. خیلی چیزهارو بدون پیش‌داوری نگاه کنی و بپذیری.»
-«...»
«بهش فکر نکن، گوش کن. می شه به‌من بگی چرا صبحانه‌ات شده یک لیوان چایی، تازه وسطش هم سیگار دود می‌کنی؟»
-«دلیل خاصی نداره، تازه نون تازه هم نیست.»
«خب، چطوره بلند شی بری دو تا نون تازه بگیری؟ اگر سخته یک کار دیگه بهت می‌گم بکن. یک تخم مرغ بردار عسلی کن!»
-«بد فکری هم نیست. تو چی، نمی‌خوری؟»
«چرا نمی‌خورم؟ خیلی ساله نخوردم. دو تا بگذار. تو یخچال نگاه کن دیگه چی هست؟»
-«چند تا گوجه‌فرنگی. سیب هم هست...»
«چرا گوجه فرنگی نمی‌خوری؟ سیب که از اونم بهتره!»
-«گوجه‌فرنگی؟»
«گفتم که، بدون پیش‌داوری و ارزش‌گذاری. فکر کن این فقط یک بازیه. حالا همون‌جور که سیب گاز می‌زنی بیا لب پنجره. چند وقته پنجره‌رو باز نکردی؟»
-«چه‌می‌دونم! پنجره‌رو باز کنم که چی بشه؟»
«قرار نیست چیزی بشه، باز کن...آها، ببین چه هواییه!»
-«ای همچی، یک کم سرده!»
«مزه‌ش به همینه. اگر هوای صبح گرم بود چه مزه‌ای داشت؟»
-«چایی‌ت سرد نشه!»
«اشکالی نداره، به‌من بگو بیرون چی می‌بینی؟»
-«چیز خاصی نیست. یک زن که با بچه‌ش از خونه بیرون آمد. یک ماشین که داره پارک می‌کنه. یک پستچی دوچرخه‌سوار هم هست.»
«دیگه؟»
-«دیگه همین!»
«باز هم نگاه کن، یعنی چیز دیگه‌ای نیست؟ این صداها چیه؟»
-«صدای این زاغچه‌های نکبتیه. مثل قهقهه می‌مونه. منتها بریده، بریده...»
«چکار می‌کنن؟»
-«هیچی، لونه می‌سازن. چند روزه کارشون شده خرده‌شاخه جمع کردن. انگار خونه‌ی آخرت می‌سازن. تمام درخت‌های دور و بر هم شده قرق این دو تا چلغوز. به همه‌ می‌پرن. انگار بچه‌ پس‌انداختن اینها مهمترین رویداد جهانیه!»
«خب، برای اونها مهمترین رویداده. تو برای چی به‌سبزه‌ت هر روز آب می‌دی؟»
-«چه ربطی داره؟»
«ربط داره. تو هر روز نگاه می‌کنی ببینی سبزه‌ت قدکشیده یا نه. یک مشت آب برمی‌داری از لای انگشت‌هات می‌چکونی روی یک مشت علف. می‌دونی برای چی این‌کارو می‌کنی؟ برای این‌که احساس زندگی‌بخشیدن احساس بی‌نظیریه...»
-«احساس مذبوحانه‌ایه، مگر نهایتش، نهایت بی‌برو برگردش مرگ نیست؟»
«باز برگشتی به سر جای اولت؟ گیرم که باشه. گیرم که همه محکوم به مرگ باشند. ولی به‌ من بگو برای چی این فرصت زندگی باید تبدیل بشه به یک روند مرگ تدریجی؟ چرا باید مرگ در همه‌ی لحظات حس غالب باشه، در حالی‌که حتا طبق نظریه‌ی شکاکیت تو اصلا معلوم نیست مرگ هم واقعیت داشته باشه یا نه!»
-«مرگ شک‌بردار نیست. تنها چیزیه که همه‌ی نظریه‌هارو به‌هم می‌زنه...»
«گوش کن. دو شیوه‌ی اصلی در مواجهه با مرگ وجود داره، یکی فرو رفتن در خود، اعتقاد به دنیای آخرت و نامحدود بعدی و بی‌ارزش جلوه‌دادن چیزهای این دنیا و توشه‌اندوزی برای بعد از مرگه، که خواستگاهش شرقه. یک روش دیگه هم هست که بیشتر از غرب، به‌خصوص غرب نوبنیاد که انسان اون‌رو با سفر و خطر و تجربه ساخته برمی‌آد. این‌که مرگ رو به‌عنوان پایان مطلق و تراژیک بپذیری و توی فرصتی که داری سفر کنی، کشف کنی، دیوانه‌وار خطر کنی و این‌طوری مرگ رو از خودت دور کنی، با این شعار که: آن‌چه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند...»
-«باز هم تقسیم‌بندی...»
«آره، چاره‌ی دیگری نیست. باید جایگاه‌تو پیدا کنی و سر جات بایستی و از اونجا حرکت کنی. من نمی‌گم یکی از اینها رو انتخاب کن، فقط می‌گم که از یک‌جا شروع کن، مثلا از تغییرات کوچولو و نگاه کردن...الان داری به چی نگاه می‌کنی؟»
-«به اون مادر و بچه که گفتم.»
«بچه چه شکلی‌یه؟»
-«یک بچه‌ی تر و تمیز و مرتب. موهاش چتریه. لباس‌هاش هم رنگارنگه. هر تیکه از لباسش یک‌ رنگه. الان دست مادرشو ول کرد و واستاده داره به چیزی نگاه می‌کنه. بدجوری رفته تو بحرش...»
«چی هست؟»
-«نمی‌دونم. باید توی سبزه‌های کنار پیاده‌رو باشه. لابد یک حلزونی، سوسکی، چیزیه. مادرش صداش کرد. همون‌جور که دستشو دراز کرده و یکوری می‌ره سمت مادرش هنوز داره از بالای شونه‌ش نگاه می‌کنه...»
«قشنگه، نه؟»
-«آره...»
«چطوره تو هم بری بیرون؟»
-«کجا؟»
«فرقی نمی‌کنه. یکی از خیابونارو که نمی‌شناسی بگیر برو تا آخر. شاید برسی به یک جا کنار آب، یا پای کوه، یا توی راه چیزهای جالبی ببینی...»
-«تو هم میآی؟»
«نه، خودت تنها باشی بهتره...صبر کن ببینم، منو نگاه کن!»
-«...»
«دست‌تو چرا می‌گذاری روی چشم‌های من؟»
-«این‌که چشم‌های خودمه!»
«دست‌تو بردار، با من که قهر نیستی؟»
-«برای چی قهر باشم؟»
«آفرین، همین‌جور خوبه، چیزی شده؟»
-«می‌ترسم دیوانه شده باشم!»
«کف دست راست‌تو بیار، بگذار روی کف دست چپ من...آها، همین‌جور. حالا قول بده که با هم آشتی باشیم. دیوانگی که ترس نداره. این‌که ما همه‌ش با هم درگیر باشیم ترسناک‌تره...» 

Posted by kia at 8:39 PM | Comments (12)

March 15, 2007

چهارفصل



ملس
مثل شب «قصرالدشت»
مثل شب‌پره‌های سودایی
و کوزه‌های شکسته
بر خاکستر خیس

ترش
مثل طره‌های پریشان تاک
و کوچه‌باغ‌های کاهگلی
که پشت دیوارهاش
آب‌غوره می‌گیرند

شور
مثل لب‌های تو

تلخ...

Posted by kia at 12:35 PM | Comments (2)

March 12, 2007

به‌جای (گمشده...)




فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را می‌فهمید
تو در عکس نیستی
فاصله یعنی تو

اما... اگر... شاید
اما گناه من نبود
اگر تو را برای من ننوشتند
شاید من اشتباه کردم
اما اگر شاید نبود
حتما گناه من نبود
تو را با فاصله
                      برای من نوشتند...

 

فریاد شیری

 

Posted by kia at 6:02 PM | Comments (4)