به احترام «عباس معروفی» که به من گفت:«بنویس.»
وقتی پای تاثیر به میان میآید ناخودآگاه یاد تاثیر داستانی میافتم. اینکه چه کسانی و چه چیزهایی بر شخصیت آدم اثر جدی میگذارند شاید تنها با یک مشاوره روانی طولانی و هیپنوتیزم و این چیزها معلوم شود.
بهگمانم مانند بسیاری آدمهای دیگر مادر اولین و موثرترین شخص در زندگیام بود. مادرم از زمانیکه میتوانم بهخاطر بیاورم برایم قصه میخواند. کتابهای کودکیام را تا همین چندسال پیش که ایران بودم داشتم و حالا نمیدانم چه بر سرشان آمده. یادم هست نقاشیهای فانتزی این کتابها شگفتانگیزتر و رویاپردازتر از خود داستانها بود چرا که هنوز سواد خواندن نداشتم ولی از روی تصاویر میدانستم در قصه چه میگذرد و مثلا به مادرم ایراد میگرفتم که:«اینجاشو نخوندی!»
مادرم کتابخانهی کوچکی هم داشت و بعدها از اوایل دورهی راهنمایی شروع به دستاندازی به داستانهای او کردم و این البته همیشه خوب نبود. مثلا دوازده سیزده ساله بودم که داستانی از همینگوی خواندم اگر اشتباه نکنم بهنام «آنسوی رودخانه...» که از قضا بدترین چیزی است که او نوشته، و تا هنگامیکه چند سال پیش «وداع با اسلحه» را خواندم از او بدم میآمد. یا نمونهی دیگرش «شوهر آهو خانم» بود که از توصیفهای اروتیک آن شوکه میشدم.
در دورهی راهنمایی دوستی داشتم که فکر کنم تاثیر زیادی بر من داشت. او خودش مثل شخصیتهای داستانی مارک تواین بود، از یک خانوادهی نسبتا فقیر. پدرش یک نجار جزء بود، قیافهی جالبی نداشت و بیشتر به بچههای دلهدزد شبیه بود، ولی شاگرد اول کلاس بود و من تا موقعیکه با هم در یککلاس بودیم از شاگرد دوم و سوم بالاتر نشدم. در زورآزمایی و زد و خورد هم از من سر بود، خطش و نقاشیاش هم از من بهتر بود و مهمتر از همه بچهی خودساخته و محکمی بود. این رقابتی که بین ما بود بهنظرم باعث شد در یک دوره که تا اواسط دبیرستان طول کشید جاهطلبی و مبارزهجویی مثبتی پیدا کنم و سعیام بهجد این بود که اول باشم.
این «مسعود» خواهر برادری هم داشت که چندینسال از خودش بزرگتر بودند، سال 64، 65 بود که اولین بار از سر کنجکاوی با هم رفتیم سروقت کتابهای آنها توی زیرزمین. بخش عمدهای بود از ادبیات کلاسیک و سوسیالیستی روسی که تا آنزمان ترجمه شده بود و ما همینطور شانسی از آنها میخواندیم. مثل جدا کردن هندوانه بود. تویشان از کارهای داستایفسکی بود تا بوریس پولهوی. از خواندن چیزهایی مثل «چگونه پولاد آبدیده شد.» و «داستان یک انسان واقعی» حال میکردیم. من که تا پیش از آن داستانهای ژولورن و جکلندن میخواندم ناگهان سر خوردم توی دریای عظیم ادبیات روسیه با تمام خوبها و بدهاش. هنوز هم رئالیسم ادبیات روسیه ناخودآگاه غلبهی بیشتری روی ذهنم دارد و تاثیرگذارترین کتابهایی که تا قبل از بیست سالگی خواندم بیشک «جنگ و صلح» از سویی، و «دن آرام» از سوی دیگر بود.
این را خیلی سختم است بگویم. زمانی دختری را دوست میداشتم که پیآمدش هنوز رهایم نمیکند. این دوست داشتن آنقدر بیمنطق و بیحساب بود و آنقدر بههم ریخته بودم و آنقدر روی منِ از آن پس تاثیرگذار شد که خودش هم هرگز نمیتواند ابعاد این دنیایی که من بر اساس او ساخته بودم بداند. بدون آنکه بخواهم ارزشی روی این تاثیر بگذارم و بگویم مثلا متعالی بوده یا مخرب، ولی او شاید تاثیرگذارترین بود و خواهد بود، چون دوستداشتن را بدون حضور او نمیتوانستم تجربه کنم و تجربهی پرواز حتا با بالهایی که در گرمای آفتاب سوزندهی واقعیت آب شوند باز هم تجربهای بس عظیم است.
«عباس معروفی» پیش از آنکه معلم من باشد نویسندهی محبوب من است. من پیش از آنکه حتا بدانم او را میببینم رمانهاش را خوانده بودم و «سال بلوا» هنوز هم برای من یکی از عاشقانهترین داستانهای دنیاست. اصلا یک عاشقانه است که در قالب یک روایت در شش شب نوشته شده و شب هفتمش تا بینهایت مفتوح میماند. هنوز هم اگر صفحهی پایانی موومان سوم «سمفونی مردگان» را بخوانم باید به زور جلو اشکم را بگیرم برای همین سعی میکنم دیگر نخوانمش.
تاثیر پنج سال اشنایی من با او بیشتر از آن است که بخواهم روی کاغذ بیاورم. چیزهاییکه من از او آموختم سر کلاس و پای تخته نبود، بلکه در صحبتهای بداهه میان این دور هم نشستنها و برخاستنها و دیدارهای متفرقه بود؛ در اشارهای که مثلا هنگام دیدن سکانسی از یک فیلم یا شنیدن گوشهای از یک آهنگ پیش میآمد، یا شوخی و تعریفی که میان چای نوشیدن در میگرفت و هیچکدام اینها مستقیم به ادبیات آنهم از نوع داستانیاش شاید مربوط نمیشد. همچنان که شنیدن فلیپ گلاس و خواندن گراهام گرین و همینگوی(که از او بدم میآمد) و سالینجر و کامو و ... را پیش از آنکه مدیون خودشان باشم به او بدهکارم. او بیآنکه بخواهد ما را به سوی جزوهنویسی و فرمول داستاننویسی سوق دهد در تربیت ذهن داستانی ما کوشید. هرچند که برای آنها که میخواستند جزوه هم میگفت و در میان ما جزوهنویسان خوبی هم بودند که جزوههای تمیز و مرتبی داشتند. برای همین است که چیزهایی از او آموختهام که در هیچ کتاب و کلاسی نیست. مثل توصیف در فعلیت و در عمل میماند. زندگی من در واقع به دو دورهی پیش از این آشنایی و بعد از این آشنایی تقسیم میشود و کوششام در آینده تنها این خواهد بود که یک اثر خوب بنویسم که اینها درش باشد و چیز دیگری را هم خودم به آن اضافه کنم. و ادبیات همین بده بستانهاست، نه از نوع کاسبکاری ادبی و دکان ادبی راه انداختن.
امروز روزی است که بهمناسبت پنجاهسالگی او دور هم جمع میشویم، باشد که سلامت بماند و سالهای سال رمانهای ماندگار دیگری از او بخوانیم.
از «سفیلان»، «اهورا»، «نوشا»، «صدف فراهانی، که تولدش مبارک»، «مریم پالیزبان» و «سمانه» میخواهم که اگر دوست دارند بنویسند از آنچه بر آنها تاثیر بهسزایی داشته.
اولین کسی بود که از قطار زیرزمینی بیرون آمد. پا روی پله ی اول که گذاشت ایستاد و گوش خواباند. نوای آهنگی از لابهلای شلوغی بهزحمت شنیده میشد.
صدای بوق هشداردهنده و بسته شدن درها از پشت سرش بلند شد و پشتبندش با راه افتادن قطار، جریان هوای سرد در راهپله شدت گرفت. بالا رفت و آنسوی راهرو، مردمی را نگریست که شتابان از پلههای خروجی ایستگاه سرازیر میشدند و رد کفشهاشان روی زمین، خیس و گلآلود بود. قبل از آنکه دستهاش را در جیبهای گود پالتو فرو ببرد ساعت را دید زد. تا آمدن اتوبوس هشت دقیقه فرصت داشت. برآمدگی آرامشبخش ساندویچی را که در خانه درست کرده بود روی سینهاش حس میکرد. نان ساندویچی که صبح زود خریده بود بزرگتر از معمول بود و موقع لباس پوشیدن، تپاندن ساندویچ در جیب پالتو کمی بهزحمتش انداخت. نباید دیگر نان دستساز میگرفت. فکر کرد نان ماشینی بههر حال بهتر است و پاکت سیگارش را در جیب دستمالی کرد. می توانست آرامتر از کنار راهرو قدم بردارد تا دقیقهای بیشتر وقت بگذراند، و بعد در پناه دیوارک شیشهای ایستگاه اتوبوس سیگاری دود کند. مثل همیشه، فقط سه نخ سیگار برداشته بود. یکی برای ایستگاه اتوبوس، یکی برای استراحت میانروز، و آخری برای موقعی که از اداره بیرون میآمد و در گرگ و میش غروب قدمزنان تا ایستگاه اتوبوس میرفت. به دیوار نرسیده، تنهاش به تنهی کسی خورد. گفت ببخشید، و کنار کشید تا زن جوان کت و دامنپوشی با چمدان چرخدارش بگذرد. زن، موهای بلند مجعد داشت و ریگهای پراکنده، زیر پاشنههای کفشهاش ترق و تروقکنان خرد میشد. صدا زد:«خانم!» زودتر از زن زانو زد و دفترچهی تبلیغاتی سبزی را از روی زمین برداشت. روی دفترچه تصویر یک جزیره کوچک استوایی بود، با ساحل شنی سفید.
گفت:«متاسفم، تقصیر من بود.» و دستی را که دراز شد و آن سر دفترچه را گرفت تماشا کرد. از مقایسهی پوست دارچینیرنگ زن با پوست آفتاب نخوردهی خودش شرمگین شد و دستش را در جیب فرو کرد. بویی آمیخته از کیوی و آووکادو در راهرو پیچیده بود. زن، دفترچه را ناشیانه زیربغل زد و همچنان که سعی میکرد چمدان را در خطی مستقیم بهدنبال خود بکشد بهطرف پله برقی دوید.
گوشهی راهرو، دختر ریزنقشی که روسری کوچکش را زیر چانه گره زده بود بالالایکا مینواخت. روی چهارپایه جمع نشسته بود و هر کس را که میگذشت با لبخند نگاه می کرد. پرسید:«خاراشوف؟» و سکهای از جیبش درآورد. دختر کمی سرخ شد. دو، سه نت خارج از آهنگ از ساز برخاست.
«دا!»
سکه را در کیف کوچک ساز که روی زمین باز بود انداخت و احساس کرد گوشهاش داغ شدند. بیعجله پلهها را بالا رفت و سیگاری بین لبهاش گذاشت.
زن، با حالتی مستاصل کنار تابلو زمانبندی ایستاده بود و جدول خطهای مختلف را تماشا میکرد. گفت دیرتون نمیشه. زن، وقتی او را کنار خود دید گفت:«رفت!» و اتوبوسی را نشان داد که دو چهارراه جلوتر پشت چراغ قرمز ایستاده بود. بعد گفت:«به پرواز نمی رسم. بدبخت شدم.»
گفت:«دیرتون نمیشه. هیچ وقت دیر نیست.» سعی کرد به چشمهای برجسته و دور از هم زن نگاه نکند. بینی کوتاه و محکم او را تماشا کرد و پک عمیقی به سیگار زد.
زن گفت:«سیگارتونو از ته روشن کردید.»
سیگار را انداخت و پیش از آن که زیر پا لهاش کند فیلتر نیمسوختهاش را دید. نبض گوشهای ملتهبش میزد. حالا فقط دو نخ سیگار داشت و یک روز کاری وسط هفته. زن به گوشهای او نگاه نمی کرد. نفس راحتی کشید.
گفت:«این خط ویژه از فرودگاه هم رد میشه.» و اتوبوسی را نشان داد که وارد ایستگاه میشد. زن بدون آنکه چیزی بگوید به طرف اتوبوس رفت و باز آن عطر مخلوط را بهجا گذاشت. روی پلهها از راننده چیزی پرسید، برگشت و برای او دستی تکان داد. از پشت شیشههای دودی رنگ اتوبوس زن را میدید که میان ردیف صندلیها راه میرفت.
گفت:«بشین، الان راه می افته.»
و به راننده گفت:«صبر کن همه بشینن!» راننده نمی شنفت.
باز گفت:«بشین دیگه، با آن چمدان توی دستت می افتی.»
اتوبوس از جا کنده شد. در حالی که میافتاد در جستجوی میله به هوا چنگ انداخت. کسی او را از پشت گرفت.
«اوهوی، مستی بابا؟!»
زن نیفتاده بود.