June 27, 2007

مشکلی به نام زنان


پیشینه‌ی خیلی دور: حداقل چند هزار سال؛ از وقتی که حوا موجب تبعید شدن آدم از بهشت شد!
پیشینه‌ی دور: از وقتی چیزی به نام غرب و عمال دست‌نشانده‌ی آن پیدا شد و ناموس مردم بدون حجاب توی کوچه و خیابان راه افتاد.
پیشینه‌ی نزدیک: از وقتی اوضاع داشت درست می‌شد اما غرب با کمک استکبار جهانی توطئه‌ی جدیدی به نام تهاجم فرهنگی راه انداخت و حرکت خزنده‌ای از سوی همین زنان امنیت و ارزش‌های جامعه را نشانه گرفت.
پیشینه‌ی خیلی نزدیک: سرپرست فدراسیون فوتبال ایران اعلام کرد متاسفانه به دلیل مشکلاتی که برای حضور زنان در استادیوم‌ها وجود دارد امکان برگزاری جام ملت‌های آسیا در ایران در سال 2011 منتفی است و قطر(که از این مشکلات ندارد) تنها میزبان رسمی این بازی‌ها محسوب می شود.
راه حل رویایی: ای‌کاش این مشکل به‌کلی در جمعیت ایران وجود نمی‌داشت تا مردان هم می‌توانستند شبانه‌روز بی‌دغدغه به فعالیت‌های معنوی و سالم بپردازند، و هم مشکلات دیگر از جمله توریسم و سینما و موسیقی و... خود به‌خود حل می‌شد!

Posted by kia at 4:36 PM | Comments (5)

June 20, 2007

ساده


طفلک نهال شاه‌توتم
از تمام دوستت‌دارم‌های تنهایی ما هم
تنهاتر است...
نه شب سیاه و دلارام تو را دارد
نه آواز پرستو و رنگ پاییز مرا.
نگاه کن!
من و تو چقدر خوشبختیم...

مهیا اسلامی نظری





گاهی به‌جای خواندن و نوشتن و تلویزیون دیدن و هرکار دیگری دوست دارم چنین شعرهایی را که زمانی جایی خوانده‌ام به‌یاد بیاورم و از پنجره درخت‌ها را تماشا کنم. تجربه‌ای به‌غایت ژرف و با این‌حال ساده در چنین شعرهایی هست که چیز دیگری جایش را نمی‌گیرد، مثل زندگی...
 

Posted by kia at 12:37 PM | Comments (7)

June 4, 2007

کشف و شهود به شیوه‌ی ویرجینیا ولف!



اکنون باد می‌‌‌وزد. درخت‌ها دامن‌شان را بالا می‌گیرند. قلبم درون سینه‌ام بادبان برافراشته. خونم چون دوغ هم‌زده به ‌کف می‌آید. غوغای شبانگاه بر ایوان می‌خزد. وزغ‌ها در باغ می‌نوازند. سوسک روی دیوار می‌خرامد. کلمات در من سر برمی‌آورند. همچون موج‌ها که از دل خلیج هادسن برمی‌خیزند. چه شگفت می‌نماید. آه... به‌سوی من می‌آیند . مرا در بر می‌گیرند و آغوشم را پر از زمزمه‌های دور می‌کنند. من فشار تو را حس می‌کنم. همه چیز می‌راند، به‌پیش می‌راند، به هر سو می‌راند. من همه را حس می‌کنم. آن آهنگ آشنای همواره که در من خفته بود، به گونه‌ای خردکننده و دهشتناک در تنم تازیانه می‌زند. می‌لرزم و مانند برگ اوکالیپتوس مرتعشم. من خواب می‌بینم و به گریه می‌افتم.
اکنون باد فرو می‌ایستد. قلبم میان دنده‌هایم لنگر می‌اندازد. من هستم. من هستم و می‌اندیشیدم که نیستم. لندن برابر من است و پاریس در پس من قرار دارد. من در حمام خانه‌ام هستم و خودم را می‌شویم. همچنان می‌شویم و گیسوانم را برس می‌کشم. آه... ملال، ملال، ملال. همه چیز ملال‌انگیز است. من شاعرم. بلی، بی‌گمان شاعر بزرگی هستم که هرگز شعر نمی‌گویم. حالا در ایوان ایستاده‌ام. درخت‌ها مانند دوشیزگان خجول سر به‌زیر دارند. قورباغه‌ای بر روی برگ نیلوفر نشسته. به کنار برکه می‌روم. قورباغه شیرجه می‌زند و چیزی عوض می‌شود. سکوت عوض می‌شود. اکنون چیزی مرا وامی‌گذارد. آه...این لحظه است. لحظه‌ای می‌رود و لحظه‌ای می‌آید. باد مرا خواهد برد و موج مرا باز خواهد آورد. زندگی جمع لحظه‌هاست. من از این لحظه در لحظه زندگی می‌کنم و گذشته را مانند کاغذ درهم‌فشرده‌ی توالت به گرداب سیفون می‌سپارم. تنم را به آغوش آب می‌سپارم. آب سرد است و بوی لجن می‌دهد. زندگی، زندگی، زندگی. من سقوط می‌کنم و لبانم بی‌اراده گشوده می‌شوند. آه... دارم غرق می‌شوم. بگذار بیاید. آینده خودش می‌آید و من به استقبالش می‌شتابم.‌

Posted by kia at 4:32 PM | Comments (5)