شب، آرام و بیستاره ما را احاطه کرده
بی جنبش حتا یک برگ...
در همه جای دنیا رسم بر آن است که دولتها از نویسندگان که تولیدکنندهی مستقیم فرهنگ و زبان هستند حمایت میکنند. بدیهیست گفتن این نکته که اصلا وظیفهی هر دولت و حکومت حمایت از نویسندگان و هنرمندان خویش است و از این بابت هیچ منتی بر سر آنان ندارد بلکه وظیفهاش را انجام میدهد. در آلمان هر سال هر ایالت تورهای تشویقی در مناطق زیبا و بعضا در کاخهای ییلاقی ترتیب میدهد تا هنرمندان در آنجا با فراغ بال به کارخلاقه بپردازند و در این اردوهای سهماهه نه تنها هزینهای از این بابت نمیپردازند، بلکه حقوق ماهیانه هم دریافت میکنند و در این بناها از بابت تغذیه و استراحت نیز دغدغهای ندارند.
البته در کشور من علاوه بر آنها که گذشت و دریغ و افسوس، یک نویسنده به نام «یعقوب یادعلی» را به اتهام داستان نوشتن و به استناد چند جمله از رمانی که مجوز رسمی انتشار دارد میگیرند و میبندند. اتهامش تشویش اذهان عمومی است. کدام اذهان عمومی آقایان؟ تیراژ داستان و رمان که به برکت حمایتهای همهجانبهی شما به زحمت به چهار، پنج هزار نسخه میرسد. این رقمها چگونه میتواند اذهان عمومی را مشوش کند؟ بهراستی اعدام آدم در برابر دیدگان همگان تشویش اذهان عمومی است یا نوشتن داستان؟
بهتازگی اما این جریان ابعاد تازهای یافته، چرا که مدیر بنیاد گلشیری را به اتهام جایزه دادن به این رمان دارای مجوز به دادگاه فراخواندهاند و این نمیتواند باشد جز برای آنکه این بساط دلخوشکنک ادبیات داستانی ایران را هم مرعوب کنند تا از این پس دست به عصا قدم بردارد. از این پس آنها که میخواهند برای داستان و رمان ایرانی مراسم جایزه برپا کنند باید بدانند که ممکن است سر و کارشان بهخاطر تشویق نویسندگان مستقل به دادگاه و زندان بکشد. این یعنی رویهی نامرضیهای که امیدوارم به همینجا ختم شود.
پیرزن درست روبروی من نشسته است. موهای پفکرده و شکسته و بهطرز ناهنجاری طلایی دارد. پوست سرش، لابهلای موها پیداست و خشک و ناسور و ورآمده است. از سایهی دور پلکهای ورچروکیده و بیمژهاش میتوان حدس زد آن چشمهای بیرنگ زمانی سبز بودهاند. به لالههای دملمانند گوشهاش حلقههای پلاستیکی اخراییرنگی به بزرگی النگو آویخته که با هر حرکت اتوبوس تکان میخورد. ماتیک قرمز و براق لبهاش تا گوشههای فروافتادهی دهانش دویده. صورتش به ملغمهای از مواد آرایشی میماند که بیهیچ سلیقهای روی هم مالیده باشند. دستمال گردن سفیدی را تا جایی که امکان داشته دور چروکهای گردنش پیچیده و یک بستنی قیفی نیمخورده میان انگشتان خشکیدهاش در هوا سرگردان است.
نزدیکترین دکمه را فشار میدهم و حرکتی میکنم تا از جایم بلند شوم. اما او پیشدستی میکند و در حالیکه هر لحظه ممکن است سرنگون شود بهزحمت سرپا میایستد و در اولین فرصت میان گاز دادنها و ترمزهای مدام راننده خود را به کنار در میرساند و میله را چنگ میزند. هنوز تا رسیدن اتوبوس به ایستگاه فرصت هست. برجای میمانم و همچنان تماشایش میکنم. پیراهن گلبهیرنگ نیمآستین و دامن مشکی تا زیر زانویی بهتن دارد از آن نوع که تنها میتوان نظیرش را در فیلمهای سیاه و سفید پیدا کرد. ساقهای لاغرش با انحنای عجیبی مثل پایههای صندلیهای آنتیک از دوگوشهی دامن بیرون زدهاند. خندهام میگیرد. به آدمکچوبی کجو معوجی با صورتکی بزککرده و کلافی طلایی بر سر میماند که لباس زنانه پوشیده باشد.
اتوبوس ترمز میکند. با کمحوصلهگی جلو در پابهپا میکنم تا پیرزن نخست یکوری جای پایش را استوار کند و سرانجام بگذارد تا پشتسرش پیاده شوم. خودم را به جلو اتوبوس میرسانم و میخواهم رد شوم اما اتوبوس بوق میزند و راه میافتد. هوا یکباره تیره میشود. خیابان شلوغ است و ماشینها مجال عبور نمیدهند. عاقبت مجبور میشوم برگردم و بهسوی چهارراه و چراغ عابر بروم. پیرزن جلوتر تاب میخورد، لنگر برمیدارد و پس و پیش میرود. میکوشد همزمان هم راه برود و هم بستنی قیفیاش را لیس بزند. یک قطرهی کوچک روی بینیام میافتد. شتاب میکنم و میروم تا از کنارش رد شوم. ناگهان برقی خیرهکننده همهجا را روشن میکند و من و پیرزن شانه به شانه یکدیگر مجسمه میشویم، با سرهایی فرورفته در شانهها و دستهایی چنگزده به اطراف. دست سیمفام استخوانی او با بستی قیفی در هوا نقش میبندد. انگار تصویری در تاریکخانهی عکاسی است به وسعت دیدگانم که در آب برم غوطه میخورد و ظاهر میشود، و آنوقت توی کمد لباس چراغ قوه را زیر یک عکس رادیولوژی میگردانم و هراسان نمیتوانم باور کنم که شبح این استخوان کریه و قناس و چنگال بند بند تهاش، دست قشنگ خواهر بزرگترم باشد. بعد باز برق میزند و من دارم چراغقوه را توی چشم بچههای کوچه میاندازم تا تاثیر عکسها و نقالیام را در نینی چشمهاشان ببینم. تر...ق! صدای رعد در هوا میترکد و آسمان را جر میدهد. پیرزن تکان میخورد و ناله میکند. قطرات درشت روی سرمان باریدن میگیرند. زیر سیلاب پاییزی او را به زیر طاقنمای خانهای میبرم. آستینم را محکم گرفته است. قطرات چرب آب و پودر میان چروکهای صورتش روانند. میبینم که چگونه نگاهش را از من میدزدد و لرزان بستنی آبشدهاش را لیس میزند. شاید زمانی دختر زیبایی بوده و معشوقش او را با آرایش دوست میداشته و اکنون اندوهگین برابر آینه میایستد و بزک میکند تا همچنان دلخواه باشد. شاید از فرط رقت دیگر تاب چهرهاش در آینه را ندارد و در ذهن خودش را میبیند و میآراید. شاید هنوز هم فیلمهای سیاه و سفید تماشا میکند و حسرت بهدل روزگاریست که اینقدر ملون نبود؛ سیاه بود و سفید و خاکستری. خدای من، چه فاصلهی اندکیست میان کمدی و تراژدی!
همانجا میمانم تا باران بایستد و چراغ عابر سبز شود. دیگر عجلهای ندارم و همراه پیرزن از چهاراه میگذرم، گیرم کمی بعد از او...