October 27, 2007

نگاه آینه‌ها به داستان «لکه‌ای در سپیدی چشم»



مثال نوعی ادبیات مهاجرت


الهام یکتا   

 

 

Posted by kia at 4:09 PM

October 12, 2007

از کشتار ارامنه تا کرمانشاه!



این اطوار آمریکایی‌ها را آدم گاهی اوقات نمی‌داند چطور تعبیر کند. هم مضحک است و هم متاسفانه خطرناک. دیروز با یک دوست آلمانی تلویزیون را کانال به کانال سیر می‌کردیم و در کنارش مختصر بحثی هم داشتیم. بماند که مطابق معمول ما ایرانی‌های خارج از کشور بیشتر مجبور به توضیح‌دهی هستیم، پیرامون اخباری که از رئیس جمهورمان گرفته تا اشکان دژاگه اینجا داستان می‌شود.
خبر تازه اما تصویب قطعنامه‌ای در کنگره‌ی آمریکا بود و به‌اصطلاح نسل‌کشی ارامنه توسط حکومت وقت عثمانی. هر چه فکر کردم ربط این ماجرای تاریخی را به اوضاع امروز جهان و از آن مهم‌تر کنگره‌ی آمریکا نفهمیدم. مثل این می‌ماند که مثلا همین ترکیه در مجلس خود قطعنامه‌ای علیه کشتار و نسل‌کشی سرخپوستان در آمریکا تصویب کند. آخر تحقیق و بحث درباره‌ی این موضوعات تاریخی جایش دانشگاه و مراکز علمی است. اگر هم قرار است قطع‌نامه‌‌ی تقبیحی برای ثبت در حافظه‌ی تاریخی جهان تصویب شود تا چنین فجایعی دیگر رخ ندهد، باز این پرسش پیش می‌آید که پس سازمان ملل را برای چه درست کرده‌اند. عجب مضحکه‌ای شده این دنیای ما!
اصلا به‌نظر می‌آید این آمریکای ناز و دوست‌داشتنی دوست و دشمن نمی‌شناسد و پیه‌اش دیر یا زود به تن همه مالیده می‌شود. مثل ولایت مطلقه‌ی فقیه قیم‌وار از آسمان به زمین نازل شده و به‌نوبه‌ی خود ماموریت یافته تا بساط دموکراسی مک‌دونالد و بخر تا کامروا شوی را به تمام بنی‌بشر زورچپان کند. دموکراتش چیزی در مایه‌های آمریکایی آرام داستان گراهام گرین می‌شود و جمهوری‌خواهش از نوع «تام» داستان «گتسبی بزرگ»، گردن‌کلفتی که صدایش پر از پول است.
غرق در چنین افکاری کانال را عوض کردم و از قضا شبکه‌ی خبر جام‌جم بود و توجه دوست آلمانی‌مان جلب شد به شلوغی و علامت‌های در گذر پایین تصویر. می‌خواست بداند این علامت‌ها جریانش چی هست. نگاه کردم دیدم منظورش اتوموبیل‌های کوچولوئی‌ است که پایین تصویر رد می‌شوند. حالا توی این اوضاع بیا و به این بابا حالی کن که اینها شاخص‌های اقتصادی ماست، چیزی مثل نزدک و داو جونز و دکس... آن که می‌بینی پراید صندوق‌دار بهترین رنگ است و آن یکی سمند بژ کولردار! تازه چطوری ملتفتش کنی که ما شاخص‌های اقتصادی دیگر هم فراوان داریم از جمله تیرآهن و کنجاله و سیم‌کارت با کد یک تا پنج، سکه‌ی طلا طرح قدیم و جدید، و لابد کارت سوخت هم به‌زودی به اینها اضافه خواهد شد. چکار داریم اینها را یادشان بدهیم تا بروند و پس‌فردا به‌نام خودشان ضرب بزنند، مثل گالیله که گرد بودن زمین را از ابوریحان بیرونی دزدید!، یا همین پیتزا که سربازان هخامنشی روی سپرهاشان برشته می‌کردند و یونانی‌ها یاد گرفتند و بعدها به
رومی‌ها فروختند (البته این یک قلم خوشبختانه چند سالی هست که به موطن اصلی خود بازگشته). هرچه داشتند یا دارند از ما دارند. شوهر کاندولیزا رایس ایرانی بوده. زن یوشکا فیشر وزیر امور خارجه اسبق آلمان هم یک خانم خوشگل ایرانی است و تازه آن‌قدر قرمه‌سبزی را (سبزی‌اش را هم خودش پاک می‌کند) خوشمزه درست می‌کند که طرف عنقریب می‌شود صد و پنجاه کیلو. حتا نویسنده‌ی برنده‌ی نوبل‌شان هم بچه‌ی کرمانشاه از آب درمی‌آید.... نه عزیز من، بیکاریم مگر؟ بگذار توی خماری‌اش بمانند، وااالله...!       

 

Posted by kia at 4:38 PM | Comments (3)

October 6, 2007

جهانبینی ایرانی در فیلم آنتونیونی 2



نکته‌ی دوم در مورد فیلم آن است که آنتونیونی در «بلوآپ» از زمانه‌ی خود پیشی می‌گیرد و اثری در هجو دنیایی خلق می‌کند که تازه در حال شکل گرفتن است. نگاه کنایه‌آمیز او به فضای رسانه‌ای و عاشقان موزیک راک و تظاهرات ضد جنگ به شدت امروزی است و نشان می‌دهد آنتونیونی هم جهان شتابان دهه‌ی شصت میلادی را خوب می‌شناخته و هم جهان دیوانه‌ی در راه را با شاخک‌های حساس خود حس ‌کرده است. در صحنه‌ای از فیلم عده‌ای از جوانان شلخته و هیپی در حال تظاهرات ضد جنگ ویتنام هستند و دختری از میان آنها تابلو نوشته‌ای را به حالتی نامتعادل پشت رولزرویس روباز عکاس می‌گذارد. جوان عکاس به او اطمینان می‌دهد که جای تابلو خوب است و نمی‌افتد. اما شعار ضد جنگ در همان خیابان و با اولین پیچ به دست باد فراموش می‌شود. در جای جای فیلم می‌توان تصویرهای بیمارگونه‌ی آشنایی را دید، همانند آن‌چه در اروپا و آمریکای این سال‌ها می‌گذرد.
این قضیه در اواخر داستان به اوج خود می‌رسد آنجا که جوان عکاس در جستجوی حقیقت به گوشه‌ای دوری در زمینه‌ی آخرین عکس خیره می‌شود و سایه‌ای را در زیر یک درخت می‌بیند. وقتی شبانه به آن پارک باز می‌گردد ناباورانه درمی‌یابد که آن سایه در واقع جسد مردی‌ست که در عکس‌های قبلی همراه زن بود. حالا مسئله به‌همراه بردن این حقیقت درشت است برای دیگران، چرا که حقیقت ناب همیشه گریزان و خجول است و فقط ممکن است در جایی دور و در گوشه‌ای از تنهایی رخ بنماید.

مانند ماهیگیر پیر داستان همینگوی که می‌خواست شاه‌صیدش را مذبوحانه در میان محاصره‌ی کوسه‌ها به ساحل برساند، جوان عکاس هم بیم‌ناک با بار حقیقت این جسد به شهر می‌رود و کوشش می‌کند آن را با کسی تقسیم کند. حتا برای لحظه‌ای زن مسبوق به پارک را می‌بیند و به‌دنبال او سر از یک کنسرت مملو از دود و پستو مانند راک در می‌آورد. کنسرت با نمایش خودزنی و درهم‌شکستن گیتارها از طرف هنرمندها به جنجال کشیده می‌شود، همه پراکنده می‌شوند و از این تجربه‌ی دیوانه‌وار باز جوان عکاس می‌ماند و تکه‌ای شکسته از یک گیتار. کسی حرف او را باور نمی‌کند، حتا دوست روزنامه‌نگارش که در خانه‌ی خود پارتی داده و نشئه از ماری جوانا اصلا در باغ نیست و رفیقش را هم دعوت به یک شب خوش و بی‌خبر از دنیا و فیه‌ مافیه می‌کند...
انگار آنتونیونی دنیایی را پیش‌بینی می‌کرد که غالب آدمیان دیگر از هجوم اطلاعات و زباله‌هایی که به‌خورد مغزشان داده‌اند دیگر تاب جستجو و حتا شنیدن حقیقت را ندارند و به فراموش‌خانه‌ها پناه می‌برند. آن نادر آدمی هم که حقیقتی را جسته از فرط بیچاره‌گی تسلیم می شود و فردای فراموشی درمی‌یابد که دیگر اثری از آن حقیقت نیست. در عوض یاد می‌گیرد بازی‌های آشکار را کنار بگذارد و بازی‌های پنهان جهان اطراف خود را جدی بگیرد.       

 

 

Posted by kia at 12:38 PM | Comments (1)