November 25, 2007

پنجم آذر



باز آ
که نه شمع
نه شیرینی

و نه خلش کرم خودشیفتگی
نمی‌تواند این شیدای پیشین را

به شادخواری و آذین‌بندی وادارد

چه نوروزی،
جز نشانه‌ای در یک روزشمار
چه زادروزی؟

باز آ
ای میلاد مهجور دل‌باختن‌ها و عهدبستن‌ها
باز آ...

Posted by kia at 4:08 PM | Comments (2)

November 1, 2007

قسمتی از یک داستان بلند



پاییز آن‌سال، مشهد یک هفته‌ی تمام بارانی بود. بعد یک‌شب بوران شد و تا نزدیک صبح ادامه داشت. برگ‌‌های زیادی روی زمین ریخت. صداشان را می‌شد شنید. نومیدانه خش‌خش می‌کردند و گهگاه به شیشه‌های پنجره می‌ساییدند و می‌رفتند. هنگامی‌که هوا روشن شد، هنوز باد می‌آمد و خیابان با برگ پوشیده شده بود و باز برگ می‌ریخت و تخم‌های افرا مثل فرفره می‌چرخیدند و فرود می‌آمدند. رهگذران کمی آن حوالی می‌گذشتند و اغلب تند می‌رفتند و لباس‌های گرم سال قبل‌شان را به‌تن داشتند. دخترهای دبیرستانی روی مانتو کاپشن‌های کوتاه پوشیده‌ بودند و کلاسور به‌بغل مستقیم می‌رفتند و به اطراف نگاه نمی‌کردند. آن‌طرف خیابان، سراسر پرچین باغ هتل بود و باغ قرمزِ آجری بود، با رگه‌های زرد. گاهی زوج جوانی دست‌به‌دست هم روی فرش خیس و چسبنده‌ی برگ‌ها قدم می‌زدند و بعد مرد می‌ایستاد و از زن و منظره‌ی برگ‌ریزان عکس می‌گرفت، و کسی نبود که از آن‌دو  عکس بگیرد، و برگ‌ها خیس بود و نمی‌شد به‌قدر دامنی از آن جمع کنند و برسر یکدیگر بریزند و بخندند. اما زوج‌های جوان برای ماه عسل آنجا می‌آمدند و درهرحال راضی بودند.

پاییز، هتل زیاد مسافر نداشت و آن محل خیلی خلوت بود و آدم کمی غصه‌اش می‌گرفت، ولی زود فراموش می‌کرد. شهر بزرگ و شلوغ بود و برای کسانی‌که تازه می‌آمدند جاهای دیدنی زیاد بود. خیابان احمد‌آباد را اگر به سمت شرق می‌رفتی، اول میدان تقی‌آباد بود و مستقیم خیابان لشگر بود تا میدان نخریسی و بعد سمت چپ بلوار منتهی به حرم بود و راننده‌ها آنجا پخش صوت اتومبیل را خاموش می‌کردند و رو به گنبد طلایی سلام می‌دادند. احمد‌آباد، به‌سوی آن‌طرف کمی سربالایی می‌شد و سجاد‌شهر بود و خیابان ملک‌آباد، که سراسر زیر سایه‌سار تبریزی‌های سربه‌هم ساییده نیمه‌تاریک بود، و خانه‌های ویلایی و درندشت داشت. بعد، میدان آزادی بود و پارک ملت، و بلوار عریض و طویل وکیل‌آباد که جمعه‌ها در آن تور می‌بستند و والیبال و فوتبال گل‌کوچک بازی می‌کردند. اطراف وکیل‌آباد شهرک‌های تازه‌ساز و کارمندی زیاد بود و ساخت‌وساز همین‌طور ادامه داشت. ته بلوار مشهد تمام می‌شد و جاده‌ی باریکی از میان دامنه‌های کوهستانی می‌رفت به‌سوی طرقبه و شاندیز و رستوران‌های ییلاقی که همه لب رودخانه نیم‌تخت گذاشته بودند و هنوز آدم می‌توانست آنجا بنشیند و چای بنوشد و بوی برگ‌های پوسیده و دود منقل را به مشام بکشد و در انتظار شیشلیک جریان آب را تماشا کند...

 

Posted by kia at 6:41 PM | Comments (6)