به پ. ف
هر صبحدمان
رو به آغوش پنجرهام میایستم
دست در زخم سرباز سینهام
میکاوم و
میکاوم
آخ...
چه خونینتازه است این،
جذام است مگر!
چگونه ز طعن مردمانش بپوشانم
که هر جامهام را آلودهست
این زخم
هر صبحدمان
دمی گریان و
ناگه خندان
باز با زخم و باز
آخ...
ز نو زندهام.
کبوتر و پسرک زیر بید کز کرده بودند.
و میبارید.
پسرک گفت:
«در این دشت برای بالیدن هر دوی ما جا هست. تو برایم از تجربهی آسمان بگو. من برایت امن زمین میشوم.»
کبوتر گفت:
«شاهپرهای من دیگر چیدنی نیست. نه تو بیمرزی پرواز مرا بر میتابی. نه مرا پای همراهی تو در سنگلاخ این دشت است. بیا باران را دریابیم.»
بارانهای دشت کوتاهاند. برگهای بید هنوز آبچکان بود که کبوتر پرید. پسرک دیگر کاری نداشت جز آنکه بزرگ شود...