February 16, 2008

کسی که مثل هیچ‌کس نیست


دیشب در شبکه‌ی جهانی جام جم اتفاقی افتاد که در نوع خودش شگفت‌انگیز است. یک از مجریان مشهور صدا و سیما که برنامه‌ی ثابتی در مدح خانه‌ی پدری دارد و خنده‌های نه‌چندان شیرین و مکررش زبانزد است، در امری کم‌سابقه و شاید بی‌سابقه  شروع به خواندن تکه‌شعری کرد که به نظرم سخت آشنا آمد و پس از چند لحظه دریافتم که از فروغ فرخزاد است. تا اینجای کار بد که نبود هیچ، بسی هم جای شادمانی داشت که سنت حسنه‌ی یاد کردن از شاعران درگذشته در صدا و سیما باب شود و با خواندن شعری در سال‌روز مرگ یک شاعره‌ی مغضوب ولی به‌قول این مجری، پراحساس، روان او را شاد و روان خودمان را پاک گردانیم.
اما چیزی نگذشت که از این اشتباه بیرون آمدم، چرا که مجری مربوطه یا دیگران پنهان در پشت و پسله با تکه‌پاره کردن و گزینش بی‌ترتیب هفت، هشت سطر چنان بلایی بر سر این شعر ساده و روان به‌تقریب صدسطری آورده بودند که آن سرش نا پیدا. گند مکرر زده بودند به قند شیرین و کودکانه‌ی این شعر. تلاش بی‌هوده و عجیبی کرده بودند تا از این شعر تکه‌هایی پیدا کنند که در آن عبارت‌هایی مذهبی هست و ربطش بدهند که بله... کسی می‌آید. غافل از این‌که آن کسی که در این شعر قرار است بیاید آن کسی نیست که از قبلش دکان باز کرده‌اند. شگفت آن‌که حتا با این فرض نمی‌بایست واژه‌های بی‌آزار را چنین قصابی کنند. تکه‌ای از این شعر هست که فروغ می‌گوید:
«کسی می‌آید
کسی که آمدنش را
نمی‌شود گرفت...» در اینجا مجری محترم با مانوری شتابان و دستپاچه به سراغ تکه‌‌ی گزینش‌شده‌ی دیگری رفت و بقیه‌اش را نخواند که:«... و دستبند زد و به زندان انداخت.»
شما را به خدا فکرش را بکنید. این کار چه معنایی می‌تواند داشته باشد جز آن‌که جماعتی به خود شک دارد و هر کجا سخن از بگیر و ببند است نقش خود را در آن می‌بیند.
مانند ستوران به وقت آب‌خوردن
چون نقش خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم 

با این‌حال تجربه‌ی دیدن این برنامه آن‌قدرها هم بد نبود. رفتم به سراغ غرابت فروغ و این شعر را پس از مدت‌ها خواندم. فکر کردم با این‌که این شعر در واقع تجربه‌ای شکست‌خورده در مضمون و آرزوهایی‌ست که تحقق پیدا نکردند و پس از این هم نخواهند کرد، با این‌حال چقدر ساده و خوب است و آدم چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشش می‌آید. فکر کردم چقدر خوب است این شعر را به نوعی دیگر تا بی‌نهایت دم بگیریم و ادامه بدهیم. خودم تا آنجا که توانستم و حوصله‌ی اینجا اجازه می‌دهد نوشتم. هرکس هم دوست دارد برای خودش بنویسد یا برای من بنویسد...

 

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ‌کس نیست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت و رد صلاحیت کرد
کسی که
در قامت کوتاه نمایش‌های دولتی
و در ذهن متن‌های دولتی
و تلویزیون‌های دولتی
و طوطیان شکرشکنش نمی‌گنجد
 

کسی که از باران نمی‌ترسد
از پچ‌پچ دو دلداده،
از سبزه
از نام‌های باستانی
از اجتماع تماشاگران فوتبال
از اشعه‌ی مشکوک گیسوان
از چکمه
از سینما
از ساز
از شعر
از واژه نمی‌ترسد
 

کسی می‌آید
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که مرگ بر کسی نمی‌گوید
کسی که دکان نمی‌زند
و سفره نمی‌اندازد
و نان را قسمت نمی‌کند
و برق را قسمت نمی‌کند
و نفت را قسمت نمی‌کند
و بنزین را قسمت نمی‌کند
و دانشگاه را قسمت نمی‌کند
و اتوبوس را قسمت نمی‌کند
و فلسطین را قسمت نمی‌کند
و مردم را قسمت نمی‌کند
و عدالت را قسمت نمی‌کند
و حق مسلم را قسمت نمی‌کند
 

کسی که
از جنس نور نیست
و بهشت را قسمت نمی‌کند
و خدا را قسمت نمی‌کند
و می‌گذارد
هر کس سهم خودش را زندگی کند
و کاری به سهم ما ندارد
من خواب دیده‌ام... 

         

Posted by kia at 1:59 PM | Comments (4)