March 31, 2008

آینده



آینده،
آن‌جا که اندوه گذشته خفته است...
...

Posted by kia at 12:17 PM | Comments (11)

March 18, 2008

یاد آر ز شمع مرده یاد آر


حسرت قشنگی توی این آهنگ هست...

Posted by kia at 8:14 PM | Comments (6)

March 8, 2008

بهاری


 

روزی‌که بازمی‌گردم
کوچه‌ای هست هنوز
پرسه‌ای
که بهانه‌اش تو باشی
درخت‌های بسم شکوفه می‌دهند آن‌روز
و کودکی
نان به دست
می‌گذرد

روزی‌که بازمی‌گردم
خانه‌ای هست هنوز
پنجره‌ای
که تداعی نگاهت باشد
پرستوها نامت را صدا می‌زنند آن‌روز
و سنگ‌ریزه‌ای
مرا وسوسه می‌کند…


Posted by kia at 4:45 PM | Comments (5)

March 1, 2008

کتاب‌‌های نیمه‌راه


به دعوت رضیه انصاری عزیز چند داستان و رمان را فهرست‌وار می‌نویسم که نیمه‌کاره رهاشان کردم یا آنها مرا رها کردند. سعی می‌کنم خیلی کوتاه و صادقانه علت تا به آخر نخواندن هر کتاب را جلوش بنویسم. صد البته که لیست سیاه اصلی گران‌سنگ‌تر از این حرف‌هاست ولی خیلی از این کتاب‌ها یا از خاطرم رفته یا آن‌قدر پرت هستند که حیف است در میان این نام‌ها قرار بگیرند!


صد سال تنهایی
(تا به‌حال هرکس این را از من شنیده شگفت‌زده نگاهی عاقل اندر سفیه نثار من کرده و یا سعی کرده است مرا متقاعد کند که این کتاب یک شاهکار است و چه و چه... بعضی‌ها هم به من گفتند که ترجمه‌ی خوبی از این رمان را انتخاب نکرده‌ام و علتش این بوده و ترجمه‌ی فلانی بهتر است. به هر حال من هفت هشت سال پیش سعی کردم این رمان مارکز را بخوانم و خیلی زود از آن دلزده شدم. فکر هم نمی‌کنم که به ترجمه‌اش مربوط باشد. اصلا شرح ماوقع قوم و قبیله‌ی آن سرهنگ کذایی و آن دهکده و آدم‌هایی که دایم تخم و ترکه پس می‌انداختند و هی زیاد می‌شدند و اسم‌هاشان به نظرم هیچ جذابیتی نداشت. شاید دو سوم باقیمانده‌ی داستان به کلی چیز دیگری باشد و یحتمل همین‌طور هم هست، اما من روایت فشرده و استادانه‌ی «گزارش یک مرگ» و «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» را خیلی بیشتر می‌پسندم و شهرت این رمان مارکز راستش برایم مفهوم نیست.)

کلیدر
(این یکی را خودم می‌دانم که بی‌انصافی است. به‌خصوص بی‌انصافی به نثر زیبا و شاعرانه‌ی آن که گاهی شعری حماسی از طبیعت و کویر می‌شود. متاسفانه از اواسط جلد دوم بود که این رمان را رها کردم و تعبیر آن زمان من این بود که این رمان یک‌جور «دن آرام» وطنی است، ولی حالا از آنجا که خودم از این‌ برچسب‌زنی‌ها خیلی شکارم به این نتیجه رسید‌ه‌ام که علتش بیشتر این بود که جوان‌تر بودم و کم‌حوصله‌تر.

تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار
(قسمت اول این کتاب که شامل داستانی نه چندان مستقل از خانواده‌ی گلاس است مثل همه‌ی کارهای سلینجر خواندنی‌ست، اما وقتی نوبت به پیشگفتار یا در واقع پس‌گفتار کذایی این کتاب می‌رسد واقعا طاقت‌فرسا می‌شود. من موقع خواندن این وصله‌ی ناجور با تمام وجود احساس می‌کردم که نویسنده‌ای به نام سالینجر نشسته و با جزئیات‌بافی و هر جور پشتک‌وارویی تلاش کرده است که یک شخصیت خیالی به نام سیمور را مثلا از زبان برادرش به خواننده غالب کند. نتیجه‌اش هم جز فرسایش اعصاب و قلابی‌بودن این شخصیت مصنوعی چیزی نیست. شاید فقط خوراک خوبی باشد برای سالینجرشناس‌های وطنی تا از آن برای سمینارهای ادبی ساندویچ مغز درست کنند و به‌خورد نسل سرخوردگان پس از جنگ بدهند. جالب آن‌که این جماعت متوهم خود سالینجر را که توی داستان‌هاش چه قدر به ریش این آدم‌ها خندیده نمی‌بینند.


زمین سوخته
(خواندن این گزارش روزهای اول جنگ هم حوصله می‌خواهد. شاید خدابیامرز احمد محمود خودش هم این کتاب را داستان نمی‌داند و فقط خواسته یک مستندی از روزهای اول جنگ و حواشی آن در اهواز بنویسد.)

هرگز رهایم نکن
(من پیش‌تر رمان «بازمانده‌ی روز» را از کازوئو ایشی‌گورو خوانده بودم و از این‌رو این رمان را با شوق باز کردم، اما دریغا که از آن معماری و آن ظرافت کنایه‌آمیز آن رمان در این یکی اصلا خبری نیست. هیچ جذابیتی ندارد و به نظر می‌رسد که یک نفر که همان راوی زن است دارد جریانی به‌درازای یک عمر را توی گوش آدم وز وز می‌کند.)


جن‌نامه
(می‌دانم که گلشیری روی این رمانش اصرار داشت و تنها اثر بلند او به شمار می رود، اما اشکال کار اینجاست که خواندنش دشوار است، به‌دلیل فشردگی نثرش. به نظرم گلشیری همانطور که داستان کوتاه می‌نوشت و با همان پیچیدگی این رمان را نوشته، با این‌حال نمی‌توان از این رمان به این دلیل اشکال گرفت. من خواندن جن‌نامه را بار دیگر و این‌بار با حوصله و تمرکز بیشتر شروع می‌کنم.)  

     

  

Posted by kia at 5:45 PM | Comments (2)