July 16, 2008

باید درباره‌اش فکر کنم

 

 

 

 

زن پرسید:«چای میل دارید، یا قهوه؟»

مرد گفت:«آه، فرق نمی‌کند. هر کدامش برای شما آسان‌تر است...» و پاشنه‌های گلی‌رنگ زن را تماشا کرد که توی آشپزخانه ناپدید شدند و هم‌چنان توی سرپایی‌ها شلپ‌شلپ می‌کردند.

«من قهوه را خودم خرد می‌کنم. شما قهوه‌ی خانگی دوست دارید؟»

مرد جواب داد:«بله، بله، حتما.» و سرکی به اطراف کشید. در اتاق خواب باز بود و هاله ملایمی از نور روی اشیا نشسته بود. زن، سینی در دست برگشت. فنجان سبز کمرنگی را با یک پیش‌دستی همرنگ فنجان جلو مرد گذاشت.

«کیک شکلاتی‌ست. خودم پختم.» و کمی سرخ شد.

مرد فکر کرد: همین خجالتت من را کشته... و گفت:«من عاشق کیک شکلاتی‌ام!»

زن فنجان قهوه را نزدیک بینی‌اش برد و چشم‌هاش را دور چرخاند. مرد مسیر نگاه سرگردان او را دنبال کرد. اتاقی بود در نهایت سادگی. چیز قابل توجه‌ای در آن پیدا نمی‌شد، جز گلدان‌های کوچک و بزرگ و گنجه‌ای چوبی که چیزهایی توی آن بود. یک تصویر باسمه‌ای از مریم مقدس هم بود با آن نگاه محزون و سودایی در حالی‌که کودک برهنه و فربه‌اش را در آغوش داشت.

«قهوه‌اش غلیظ نیست، با اینحال شیر و شکر هم برایتان آورده‌ام.»

مرد قهوه را بو کشید و گفت:«ای بابا، قهوه فقط قهوه‌ی تلخ...» و جرعه‌ای از قهوه را فرو داد. مایع داغ در گلوی مرد صدای آروغ‌مانندی کرد و انگار که از دستگاه پیچیده و پر‌ پیچ‌وخمی بگذرد قل‌قل‌کنان پایین رفت. زن، فنجان به‌دست از جایش بلند شد.

«شما موسیقی کلاسیک دوست دارید؟»

مرد گره کراواتش را شل کرد و گفت:«عجب سئوالی می‌فرمایید!» و زن را تماشا کرد که خم شده بود و توی گنجه جستجو می‌کرد. فکر کرد: طفلک من! گمان کنم خیلی تنهایی کشیده. قیافه‌اش زیاد تعریفی ندارد، پوست صورتش مثل خمیر ورآمده است و  انگار چانه‌اش را به صورتش چسبانده‌اند. عوضش از آن موجودات خانگی تر و تمیز و نرم است که قدر مرد را می‌فهمد. خانه‌اش هم که... هوم، ده دقیقه بیشتر تا اداره راه نیست. جای دنج و خنکی است. بعد از ظهرهای کسل‌کننده‌ی تابستان، مرخصی ساعتی، اتاق‌خواب نیمه‌تاریک و ملحفه‌های خنک و پرده‌های سفیدی که در نسیم نوسان می‌کنند... از این فکرها به‌خود لرزید و احساس کرد بازیگوش و جوان شده است. زن روبرویش ایستاده بود و چیزی را به او نشان می‌داد. مرد سعی کرد نوشته‌های روی صفحه را بخواند.

«خدای من، هربرت فون کارایان!... فوق‌العاده است. موسیقی‌اش روح را جلا می‌دهد...»

زن خجل‌زده گفت:«ولی این کار واگنر است. او فقط اجرا کرده.»

مرد گفت:«بله، منظورم همین بود...» و از کنار بدن زن اتاق خواب را دید زد. زن صفحه را روی دستگاه گذاشت و سوزن را به‌کار انداخت. از آن‌جا قسمتی از تخت‌ و قفسه‌ای چوبی دیده می‌شد که به‌نظر کتابخانه بود. مرد همان‌طور که گوش به موسیقی غریب داشت، فکر کرد: کارش را هم خوب بلد است.

زن توجه‌اش را جلب کرد:«می‌شنوید؟»

«بله، عجب هارمونی شگفت‌انگیزی!»

زن به پنجره اشاره کرد:«صدای بچه‌ها را می‌گویم. شما بچه‌ها را دوست دارید؟»

مرد گفت:«من می‌میرم برای بچه‌ها...» و تکه‌ای از کیک شکلاتی را برید.

زن گفت:«بچه‌های همسایه هستند. من با همه‌شان عکس دارم. اگر دوست داشته باشید نشان‌تان می‌دهم.»

مرد گفت:«بله، البته...راستی کتاب‌هاتان را هم خیلی دوست دارم ببینم.»

زن دستپاچه فنجان را روی میز گذاشت:«اوه، بله...من کتاب‌ها را همیشه دم دستم می‌گذارم. خواهش می‌کنم، بفرمایید!»

مرد فکر کرد: خدا کند کتاب آشنایی پیدا کنم... و همانطور که وارد اتاق می‌شد حرکات بعدی را در ذهن مرور کرد. اتاق کوچک‌تر از آن بود که فکر می‌کرد و بوی لاجورد می‌داد. یک پیراهن ساتن گل‌بهی و یک کتاب نیمه‌باز روی بالش افتاده بود. تخت‌ تکیه‌گاه کمد‌مانندی داشت که چند قاب عکس و یک چراغ‌خواب سبزفام و یک ظرف شیشه‌ای دربسته روی آن چیده شده بود.

مرد با لحنی خودمانی گفت:«اول ببینیم داشتی چی می‌خواندی؟»

زن سرخ شد. لب تخت نشست و کتاب را به‌دست مرد داد.

«نجوای شبانه...هوم، باید عشقی باشد.»

زن گفت:«می‌شود گفت روایت تلخی است از ماجرایی که می‌توانست عاشقانه باشد...»

مرد صفحه‌ی آخر کتاب را تماشا کرد و گفت:«چه جالب!»

زن گفت:«نگاه نومیدانه‌ای به رابطه‌ی عاشقانه‌ دارد، یعنی تنها راه بقای رابطه را تبدیل صورت آن می‌داند، مثل انرژی...»

مرد کتاب را بست و گفت:«اتفاقا خیلی دوست دارم در این مورد بحث کنیم...» به‌طرف زن خم شد و کتاب را کنار ظرف گذاشت. زن خودش را کمی عقب کشید و گفت:«خیلی دوست دارم نظرتان را بدانم.»

مرد ناگهان چشم‌هاش را تنگ کرد و پرسید:«ببخشید، این دیگر چیست؟»

زن برگشت و ظرف شیشه‌ای را نوازش‌کنان به چراغ‌خواب نزدیک‌تر کرد.

«اوه، عذر می‌خواهم. شما را با پسرم آشنا نکردم.»

مرد به چیز غده‌مانند و تیره‌ای که درون مایع غوطه‌ور بود خیره شد و مثل برق‌گرفته‌ها خود را عقب کشید. زن سطح شیشه را با سرانگشت‌هاش لمس کرد و ادامه داد:«شش‌ماهه است. ناخن‌های کوچکش را نگاه کنید. من حتا نتوانستم خودم را به تلفن برسانم. روی همین تخت به‌دنیا آوردمش...»

مرد صورتش را درهم کشید و از تخت دور شد.

زن گفت:«قشنگ نیست؟...الان می‌توانست پانزده‌سالش باشد، می‌دانید؟»

مرد باز هم پس رفت و گفت:«این جنایت است، شما حق ندارید...»

زن گفت:«اینطور فکر می‌کنید؟»

مرد ساعتش را نگاه کرد و گفت:«عجب، چه زود گذشت. من با اجازه‌ی شما باید مرخص شوم.»

زن گفت:«چه حیف...دوست داشتم بیشتر نظرتان را بدانم.»

مرد از اتاق بیرون رفت و پرسید:«در چه مورد؟» زن او را تا کنار در آپارتمان همراهی کرد.

«درباره‌ی آن داستان...می‌دانید، حرفش این است که رابطه‌ بعد از مدتی مسئولانه می‌شود. این قضیه نومیدانه ولی اجتناب‌ناپذیر است. شما چی فکر می‌کنید؟»

مرد در باز کرد و گفت:«باید درباره‌اش فکر کنم. از بابت قهوه و کیک خوشمزه‌تان ممنون. حتما با شما تماس می‌گیرم و مفصل صحبت می‌کنیم...» و بیرون رفت.

زن پشت‌سر او گفت:«حتما فکر کنید. دوست دارم نظرتان را بدانم.»

مرد دیگر جواب نداد. زن به‌ صدای پایین رفتن او از پله‌ها گوش سپرد. بعد در را بست و با آهنگ چرخی زد و به اتاق‌خواب رفت. ظرف را با احتیاط برداشت و کنار پنجره ایستاد. پرده را کنار زد و به خیابان اشاره کرد.

«مرد خوبی بود. شاید فکرهاش را بکند و برگردد...»

آن پایین، مرد با سر فروافکنده تند قدم برمی‌داشت و نمی‌دید که زن صورتش را با پشت دست پاک می‌کند.

   

 

Posted by kia at 11:26 AM | Comments (13)

July 15, 2008

زخم و سکوت


 

به پ. ف

 

 

هر صبح‌دمان

رو به آغوش پنجره‌ام می‌ایستم

دست در زخم سرباز سینه‌ام

می‌کاوم و

            می‌کاوم

 

آخ...

چه خونین‌تازه است این،

جذام است مگر!

چگونه ز طعن مردمانش بپوشانم

که هر جامه‌ام را آلوده‌ست
                                  این زخم

 

هر صبح‌دمان

دمی گریان و

                ناگه خندان

باز با زخم و باز

آخ...

ز نو زنده‌ام.

 

 

Posted by kia at 1:46 PM | Comments (3)

July 10, 2008

دهم جولای


 

کبوتر و پسرک زیر بید کز کرده بودند.

و می‌بارید.

پسرک گفت:

«در این دشت برای بالیدن هر دوی ما جا هست. تو برایم از تجربه‌ی آسمان بگو. من برایت امن زمین می‌شوم.»

کبوتر گفت:

«شاهپرهای من دیگر چیدنی نیست. نه تو بی‌مرزی پرواز مرا بر می‌تابی. نه مرا پای همراهی تو در سنگلاخ این دشت است. بیا باران را دریابیم.»

باران‌های دشت کوتاه‌اند. برگ‌های بید هنوز آب‌چکان بود که کبوتر پرید. پسرک دیگر کاری نداشت جز آن‌که بزرگ شود...

   

 

Posted by kia at 4:36 PM | Comments (4)