اگر در گرمای تابستان زیر خنکای سایه یکی از این سروها، چنارها، صنوبرها و ارس های پیر نشسته باشید، حتما کودک وار آن حس امنیت و آرامش در دامن طبیعت را تجربه کرده اید، و مگر نه آنکه این درختان پهن پیکر و مهربان مأمن و مادر و شناسنامه ی مکان خود هستند. آن وقت آیا مثل من شرمتان نمی گیرد ازاین خبر؟
ما که اینگونه نبودیم. حیاط کدام خانه ی ایرانی بی درخت بود آخر؟ مثل یک شوخی موهن می ماند. درختانی که حتا در دوره ی صفویه و قاجاریه هم گزندی ندیدند، حالا به چشم رقیب دکان و دستگاه انحصارگران دین و دنیا متهم شناخته می شوند. راستی چرا خرافه را در سر خود جستجو نمی کنند و نمی برند؟
به تو گفته بودم
در آن چشم ها جادویی نیست
یک جفت عدسی قهوه ای
و باریکه های عصبی
که تصویر تو را به دبیرخانه
و بایگانی
خواهند فرستاد
گفته بودم
آن دست ها معجزه نمی کنند
تنها دستانی ظریف
با انگشتان ظریف
و ناخن های مانیکور شده اند
اما پاییز
پر از برگ های فروریخته
و حس تنها ماندن بود
و آفتاب مایل می تابید
آن چشم ها فقط قهوه ای نبود
بلکه روشن تر
و آن انگشتان رنگ پریده
گرم
گرم تر
و تو احتیاط نکردی
...