November 13, 2008

شما را چه می شود؟


اگر در گرمای تابستان زیر خنکای سایه یکی از این سروها، چنارها، صنوبرها و ارس های پیر نشسته باشید، حتما کودک وار آن حس امنیت و آرامش در دامن طبیعت را تجربه کرده اید، و مگر نه آنکه این درختان پهن پیکر و مهربان مأمن و مادر و شناسنامه ی مکان خود هستند. آن وقت آیا مثل من شرمتان نمی گیرد ازاین خبر؟  ما که اینگونه نبودیم. حیاط کدام خانه ی ایرانی بی درخت  بود آخر؟ چرا خرافه را در سر خود جستجو نمی کنند و نمی برند؟
  

Posted by kia at 3:16 PM | Comments (0)

November 7, 2008

آفتاب مایل می تابید


به تو گفته بودم
در آن چشم ها جادویی نیست
یک جفت عدسی قهوه ای
و باریکه های عصبی
که تصویر تو را به دبیرخانه
و بایگانی
خواهند فرستاد

گفته بودم
آن دست ها معجزه نمی کنند
تنها دستانی ظریف
با انگشتان ظریف
و ناخن های مانیکور شده اند

اما پاییز
پر از برگ های فروریخته
و حس تنها ماندن بود
و آفتاب مایل می تابید

آن چشم ها فقط قهوه ای نبود
بلکه روشن تر
و آن انگشتان رنگ پریده
گرم
گرم تر

و تو احتیاط نکردی
...

Posted by kia at 4:03 PM | Comments (8)