سیلویا
چند شب است که با تصویرهای بریده بریده و درهم از سیلویا به خواب می روم. آشنایی من و سیلویا برمی گردد به یک نیمه شب سرد و زمستانی. او را در حالی که نیمه مست بود و به ماشین من پناه آورده بود سوار کردم. بوی آبجو مانده می داد و موهای طلایی ش از خیسی باران برق می زد. نیمی از آن راه ده دقیقه ای تا خانه اش را گریه کرد. هنگام پیاده شدنش از ماشین متوجه شدم که تا اندازه ای غیر طبیعی و با زانوان نزدیک به هم راه می رود. آن را به حساب مستی اش گذاشتم و کمکش کردم تا از پله های جلو آپارتمان بالا برود. پرسیدم خانه اش در طبقه ی چندم آن آپارتمان است. گفت طبقه ی اول است و می تواند خودش برود. آنوقت برگشتم و به سمت ماشین راه افتادم. او کلید را مذبوحانه به سوراخ قفل خانه می سایید و نیمه گریان همچنان با من حرف می زد. بعد برگشت و بی بر و برگرد مرا خطاب قرار داد و خواست که با او به درون خانه بروم. از عواقبش ترسیدم و رد کردم. شماره تلفنم را خواست. رد نکردم، اما شماره ای اشتباه روی کاغذی نوشتم و به دستش دادم. با من دست داد و با زبانی لکنت دار اسمش را گفت. گفت فردا به من زنگ می زند و با چشمانی خیس و قدردان بدرقه ام کرد. روز بعد آنقدر مشغول بودم که به سیلویا فکر نکنم. اما قبل از خواب اندام نازک و بلند او در آن کاپشن نایلونی ارزان و خیس به خاطرم آمد. او را می دیدم که امیدوارانه آن شماره تلفن کذایی را با انگشت های نازک و کم خونش می گیرد و به جایی، کسی وصل نمی شود. لابد بعدش فحشم می دهد و گریه می کند و آبجو می خورد. از این فکر خوابم نمی برد. شب بعد مردد و بدون برنامه ی خاصی به در آن آپارتمان رفتم. تکمه ی یکی از دو زنگ طبقه ی اول را فشار دادم. صدای دخترانه ای جواب داد. پرسیدم آیا سیلویا است. بله، ولی من کی بودم؟ خودم را معرفی کردم. صدایی حاکی از خوشحالی سر داد و در را باز کرد. این بار هم به نظر مست می آمد. موهایش خشک بود ولی معلوم بود دستی به آنها نزده. حیرت زده متوجه شدم خیلی جوان است. شاید بیست یا بیست و یک سال داشت. مرا دعوت به داخل کرد و در ضمن خواست تا کفش هایم را درآورم و با او و شیلا مهربان باشم. درست نفهمیدم منظورش چه بود. چرا که خانه اش تشکیل شده بود از یک اتاق بدون فرش و موکت، و شخص دیگری هم در آنجا دیده نمی شد. بعد صدایش را کودکانه کرد و شیلا را چندبار صدا زد. معلوم شد شیلا یک گربه بسیار چاق و بدریخت است. من تمام سال های کودکی ام گربه داشتم و از گربه بدم نمی آید. اما تا کنون گربه ای به این کراهت ندیده بودم. عرضش به تقریب طولش بود و چشم هایی در نهایت ملال و فسردگی داشت. به نظر می آمد حتا حال راه رفتن هم ندارد. سیلویا مرتب قربان صدقه اش می رفت و از گربه می خواست که نزدیک تر بیاید. اما گربه همانجور بی حالت و بدگمان نگاهم می کرد و دهانش را برای میو کردن بی صدا باز می کرد.
سیلویا از من خواست که روی کاناپه ای که تنها جای نشستن در آن اتاق بود بنشینم و خودش هم کنار من نشست. پرسید که چرا تلفنم جواب نمی دهد. در جواب گفتم که آن شب با عجله شماره را نوشتم و احتمالا اشتباهی شده است و در آن حال صورت تمام رخش را که آن شب از نظرم پنهان مانده بود، تماشا می کردم. یک دختربچه ی فرتوت بود. از سن و سالش تنها دو چشم آبی کودکانه داشت. دندان هاش زرد شده بود و چین نسبتا عمیقی دور یک طرف دهانش خودنمایی می کرد. طرف دیگر دهانش متورم و آماس کرده بود. یکجوری بود. پرسیدم آیا دندانش درد می کند. دستش را روی همان طرف صورت گذاشت و تعریف کرد که دو سال پیش فکش بعد از یک عمل ساده ی دندان کشیدن آسیب دیده و چرک کرده و به این روز افتاده. مگر می شود؟ پوزخندزنان گفت می شود، خیلی چیزها می شود. گفت از درد استخوان شب ها نمی تواند درست بخوابد. خواست تا گوشم را روی گونه اش بگذارم. با احتیاط اجابت کردم. استخوان فکش زیر گوشم لق لق می کرد و صدای عجیبی می داد. گفتم چرا دکتر نمی رود. دکتر رفته بود اما چون کار نمی کرد بیمه هزینه ی عمل جراحی را تقبل نمی کرد. چرا کار نمی کرد؟ چون همان دو سال پیش دانشگاه را ول کرده بود و کاری بلد نبود. چرا دانشگاه را ول کرده بود؟ چون نمی توانست هزینه هاش را تامین کند. نمی توانست کار کند و اجاره بدهد و درس هم بخواند. چرا بقیه می توانند؟ او نمی توانست. او ضعیف است، مگر نمی بینی؟
ضعیف بود. با تمام وجود احساس می کردم خیلی ضعیف و رهاشده است. از آن آدم هایی که نمی توانند بی کمک دیگران روی پاهاشان بایستند. اما مگر خانواده نداشت؟ هیچکس را نداشت. پدرش را از بچگی ندیده بود، و مادرش همین دو سه سال پیش یک نفر برزیلی را پیدا کرده بود و با هم به برزیل رفته بودند... همانطور با دهان یکوری اش کلمه ها را جویده و نجویده در آب دهان می چرخاند و می گفت، و من نمی توانستم نگاهش نکنم و در کار دنیا حیران نمانم. حتا یک لحظه هم فکر نکردم دروغ می گوید. چه کسی می توانست بگوید اینها دروغ است. چه کسانی؟ همان ها که دنیا را به این شکل ساخته اند. به شکل کثافتی پر از زرق و برق و تبلیغات مثل حقیقت محض جا زده اند؟ مثل کاج های یک بار مصرف با زلم زیمبو و اکلیل و لامپ آراسته و تو خالی درستش کرده اند تا دورش بنشینند و از توی سوراخشان حتا به این شهر متروک و خالی از آدم نظری هم نندازند. فعلا که آنها خانواده ای هستند و دور هم می توانند این چند شب را خوش بگذارنند. بعد هم دوباره کار می کنند و پول در می آورند و خرج می کنند تا سال دیگر سال از نو. گور پدر آنکه خارج از این خانواده است سگ بنشیند...
بعد یک بچه را معلوم نیست دو تا بی همه چیز در مستی و نشئگی با کرموزوم های ناقص و الکن درست می کنند و پرتش می کنند وسط این جنگل و می روند پی کارشان و انتظار هم دارند با آن زانوان خمیده و دست های بی رمق گلیم خودش از آب بیرون بکشد. که بلی، فرد در قبال جامعه اش مسئولیت دارد. برود کار کند، درس بخواند. همه ی امکانات هم که موجود هست. نمی کند... نمی تواند، باز هم ما اجاره ی لانه اش را می دهیم به شرط آنکه برود برگ جمع کند و روزنامه ی گدایی بفروشد. حالا اگر دهانش یک وری شد دیگر شرمنده... سرویس و امکانات دولتی هم حدی دارد. باید مثل کرم در سوراخش بلولد تا بمیرد و این جامعه ی خوشگل و مامانی را از شر خودش راحت کند. آیا آن جاکش هایی که صبح تا شب شانزده درصد را نوزده درصد می کنند و چرتکه می اندازند تا از بنزین و سیگار و الکل و ... مالیات بیشتری بیرون بکشند، اصلا فکر می کنند که یک محصول زنده ی جامعه شان، یک دختر بیست و یک ساله با آن چشم های آبی قشنگ با یک گربه ی مفلوک چاق در یک اتاق خالی از زندگی، در یک لانه چطور زیست می کند.
آن شب سیلویا خیلی حرف زد. یک لیوان آیس تی هم برایم ریخت که تقریبا چیزی از آن را نخوردم. راستش را بگویم نوشم نمی شد از آن لیوان که او هم به آن دهن زده بود چیزی بنوشم. آن شب خیلی چیزها را فهمیدم. یکی اش این بود که من هم محصول همین جامعه ی نکبت هستم و به امید آنکه او یک دختر خوشگل باشد و این بار دیگر او را مست نبینم به سراغش رفته بودم. به خاطر آنکه چیزی از او گیرم بیاید زنگ خانه اش را زده بودم، نه برای آنکه چیزی به او بدهم. همینطور فهمیدم برای یک دختر جوان تنها که خوشگل هم نیست آلمان و ایران و سومالی فرقی نمی کند. از آن شب قیافه اش همه اش جلو چشمم است. همه اش فکر می کنم آیا اصلا در آینه به صورتش نگاهی می اندازد. چکار می کند این روزهای عید و شادی؟ مسیح امشب زاده می شود. چه نصیبی دارد او از این زادن و زاده شدن؟
تا همین دیشب فکر می کردم می شود یک داستان خوب از آن نوشت. اما در غلت و واغلت های نزدیک صبح ناگهان از سودجویی و فرصت طلبی خودم خشمم گرفت. داستان نوشتن یک آدم احمق تنها از یک دختر بدبخت تنها چه چیزی را درست می کند؟ آیا گاهی بروم و به او سر بزنم. با چه انگیزه ای؟ و او به این رابطه چطور نگاه می کند. همان شب به روشنی دریافتم که مایل است با من دوست شود، و شکی نیست که احساس او احساس یکطرفه ی یک زن جوان است که مایل است مردی داشته باشد. ایا اگر به او سر بزنم و بعد به او بفهمانم که تمایل خاصی به او ندارم به او کمک کرده ام؟
مسیح زاده شد، مؤمنان! در یک شب قیرین مثل امشب که از در و دیوار آب می بارد و در خیابان ها جز انعکاس چراغ ها و صدای خیس ماشین ها چیزی و جنبنده ای نیست...
Posted by kia at
6:33 PM
|
Comments (0)