April 21, 2009

تماماً مخصوص


رمان «تماماً مخصوص» چند شبانه روز است که باز غربتی ام کرده. باز یادم آورده که چی کشیده ایم در این هوای بیگانه ی موذی که هیچگاه نمی پذیردمان و نمی گذارد بپذیریمش. حال و هوای آدمی که از خانه اش کنده شده، از عشقش کنده شده و ناتمام مانده و جستجوی سرگشته ی او برایم هم آشنا و هم تلخ است. تلخم کرده. هوای سنگینی دارد دارد این رمان. با خواندن بعضی کنار گوشه هاش، پنجره را هم که باز کنی نفست باز نمی شود. عشق مثل رمان های دیگر آقای معروفی دورونمایه غالب رمان است و نفس زنان دنبالت می آید تا روی سینه ات سنگینی کند، در گوشت زمزمه کند که تمام چیزهای دیگر را می توانی رها کنی غیر از من. راهش راستی چیست آقای معروفی؟
هنوز دارم می خوانمش و دوست ندارم تمام شود. امیدوارم این رمان به زودی کوک های آخر را بخورد و به سلامت به دست همه برسد. به سلامتی مینای عباس و مینای من، آقای معروفی...

Posted by kia at 9:05 PM | Comments (2)